مسابقهي ترجمهي «ني نامه»ي مولوي به زبان تورکی
۲۰ دوندوران, ۱۳۸۶, ۲۲:۰۲
قابل توجه شاعران و مترجمين گرامي :
هفته نامه ي «بهار زنجان »، «مؤسسه ي ايشيق يول »و ماهنامه «بايرام» در راستاي ترويج معارف عرفاني كه امروزه به عنوان زبان مشترك بشري براي رسيدن به صلح و سعادت تلقي مي شود ؛ براي تقويت و شناسايي شاعران و مترجمان تركي نويس در سراسر كشور ، اقدام به بر گزاري سلسله مسابقات ترجمه ي ادبيات كلاسيك از فارسي، عربي ، انگليسي ، به تركي مي نمايد . اولين دوره مسابقه به مناسبت نامگذاري سال ۲۰۰۷ به نام «مولانا»، از سوي يونسكو براي ترجمه¬ي شعر معروف ني نامه ( ۱۸ بيت اول مثنوي معنوي) در نظر گرفته شده است . علاقمندان تا تاريخ ۳۱/۲/۸۷ فرصت دارند كه ترجمه¬هاي خود را به¬ صندوق پستي يا صندوق الكترونيكي ماهنامه «بايرام»ارسال نمايند. به ۳ مورد از بهترين ترجمه ها از سوي برگزار كنندگان اين اقتراح جوايزي اهدا خواهد شد.
همچنين ترجمه هاي برگزيده در بايرام و يا به شكل كتاب با نام صاحب اثر به چاپ خواهد رسيد.
شرايط شركت در مسابقه
۱- شركت براي عموم آزاد است.
۲- با توجه به اين كه در طول تاريخ ترجمه هاي زيادي از « ني نامه» به تركي صورت گرفته است ولي به جز چند مورد اندك نتوانسته اند ترجمه ي كامل و اصيل باشند، لذا لازم است كه ترجمه ها با انتقال روح ني نامه اصالت معنا در شعر فارسي و اصالت موسيقيايي و زبان شناختي و زيبايي شناسي زبان تركي را رعايت نمايند.
۳- رعايت قالب مثنوي ضروري اما در اختيار مترجم است .
۴- آثاررسيده توسط پنج تن از پيشكسوتان شعر ، ترجمه، زبان شناسي و عرفان و ادبيات داوري خواهد شد .
۵- آثار ارسالي حتماً بر روي يك صفحه ي A۴ تايپ و يا به آدرس الكترونيكي بايرام ارسال گردد.
۶- ارسال مشخصات كامل مترجم به همراه تلفن تماس، آدرس محل سكونت ، شغل ، تحصيلات، يك برگ كپي شناسنامه و
يك قطعه عكس ضروري است .
۷- آثار دريافتي عودت داده نخواهد شد.
ماهنامه¬ي « بايرام» ، هفته نامه ي «بهار زنجان» و مؤسسهي« ايشيق يول زنجان ».
صندوق پستي ماهنامه ي «بايرام» زنجان-۱۵۷۷-۴۵۱۳۵
E.mail:bayramzangan@yahoo.com
ني نامه
بشنو ، این ني چون حكايت مي كند
از جدايي ها حكايت مي كند
كز نيستان تا مرا ببريده اند
در نفيرم مرد و زن ناليده اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسي كاو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگاري وصل خويش
من به هر جمعيتي نالان شدم
جفت بد حالان و خوش حالان شدم
هر كسي از ظنّ خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
سرّ من از ناله¬ي من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن ز جان وجان ز تن مستور نيست
ليك كس را ديد جان دستور نيست
آتش است اين بانك ناي و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشق است كاندر ني فتاد
جوشش عشق است كاندر مي فتاد
ني، حريف هر كه از ياري بريد
پرده¬هايش پرده هاي ما دريد
همچو ني زهري و تر ياقي كه ديد؟
همچو ني دمساز و مشتاقي كه ديد؟
ني حديث راه پر خون مي كند
قصّه هاي عشق مجنون مي كند
محرم اين هوش جز بيهوش نيست
مر زبان را مشتري جز گوش نيست
در غم ما روزها بي گاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روز ها گر رفت، گو: رو باك نيست
تو بمان ، اي آن كه چون تو پاك نيست
هر كه جز ماهي ، ز آبش سير شد
هر كه بي روزي است ، روزش دير شد
در نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن كوتاه بايد والسّلام
—
www.hbayat.com
Sunday, February 10, 2008
Thursday, December 20, 2007
اولو شاعير مولانا
مولانا جلال الدين محمد بن الدين بن حسين الخطيبي آدليم آديله"مولانا"بلخ شهرينين توركلريندن 1207 ميلادي ايلينده دونيايا بلخ شهرينده گوز آچيب و اوشاقليق چاغلاريندا ،آتاسي سلطان بها الدين ولدله ،آناتوليه كوچوب قونيه شهرينده يئرلشيب و ياشايش سوردوروب.آتاسي بويوك عاليم و بويوك صوفيلردنيدي كي سلطان محمد خوارزمشاه دان اينجيديگيندن بلخ شهريندن كوچمگه مجبور قالميشدير.بير نئچه يئري گزديكدن سونرا قونيه شهرينده مسكن توتموش.
جلال الدين ين اورتمنليقيني اوسلنن آتاسي ؛اولدوكدن سونرا،ترمذي آدلي بير بويوك اوستادين تعليمنين قراريندا حلب و دميشق شهرلرينده تحصيل سوردورموشدور.اورنجيليك دونميني بيتيرديكدن سونرا اوزي بير بويوك اورتمن و معليم اولدي.
624 هجري ايلينده "شمس تبريزي"ايله قارشيلاشيب بير بويوك اينقلاب و سئودايا سوروكلنديكدن سونرا چوخلي ماجرادان سونرا شعروشاعيرليقا اوز قويوب دونياسيني عشق يارادماقا آداييب اوزوني اويله يوكسك و يوجه زيرويه اولاشديردي كي دئماق اولار كيمسه اونون يارادديجيليقينا اولاشا بيلمميش.اونا تاي هيچ كيمسه اوندان اونجه و سونرا بويله سينه عشق و سئوداني آنلاديب ؛سوزلريله بيرناخيش تك چيزمميش ،كيمسه مولانا تك گوي قوبسينه بويله عشق سوزيله يئرده كي اوركلري ياخين ائدمييب؛بويلسي بير يوجه تخت قوراماميش دير.
آدليم مولانايا گوره هرنه يازيلا گئنه آز سايلا بيلر،بويوك قلملر و باشاريلي يازارلار بو ساحده باشارسيز قالاركن بيزيم حديميزه دوشمز كي بو كونودا قلم ووروب و بويوك شاعيردن سوز يازاق و اوني آنلادماقا چاليشاق.
مولانانين فارسجا شعرلرينه راجع بوگونه قدر چوخلي معظم اوستادلارو تدقيقات چيلار و يازارلار چوخلي كيتابلار و مقاله لر و بيتكلر يازيبلار.اما تاسف بودوركي مولانانين توركجه و تورك يازديقلارينا گوره بوگونه دك چوخ آز و هيچ قدر سايلان يازي اوزليكله ايراندا يازي و چاليشما واردي.
بيلديگميز بودور كي مولانانين بير بويوك تورك ديواني واريميمش كي چوخلي تاسفله بيزيم الميزه چاتماييب و يادا بوگونه جان الده ائديلمييب.تكجه بو بويوك ديواندان بير نئچه غزل و پارچا و بير بيتي قالمادادير كي بونلاردا بير چوخ قيسقانج و غرضلي يازيچينين طرفيندن يا اينكار ائديليب و يادا باشدوشميرك آرادان گئديب ؛الده اولان بير نئچه يازيدا گرچه فارسجا ديوانندا يئر آليبدير.اوررنك اوچون اوستاد" فروزانفر"ين طرفيندن هيچ بير تدقيق و قارشيق اوزده يازليب .
بورابويوك اوستاد دوكتور ح.محمد زاده صديق"دوزگون"ون ديرلي كتابي ايله بيزلري مولاناني تورك دونياسين تانتديقندان اوچون،سايگي گوستررك ؛او يوجه اوستادا مينت دارليقلارميزي ايلتيريك.(سيري در اشعار تركي مكتب مولويه)
مولانانين تورك ياراديجيليقي ايلك ايزلريندن آذربايجانين "غريبي"آدلي يازار طرفيندن "مجالس شعراي روم"آدلي كيتابيندا گورمك مومكوندور:
«...اعلم المحققين و افضل العارفين ؛فريد المله والدين مولانا جلال الدين قدس سره دورور كه عجم ولايت لرينده "ملاي روم"و روم اقليمينده "مولانا خونكار"دئوم ايله مشهورومعروفدور.
اولدورور سر دفتر اهل كتاب سر گفتاريندا عاحزدير فهوم
قرمان ولايتينده و قونيه شهرينده ئاقع اولموشدور و مرقد پرنورلار همان آندادير.مولويلرخانقاهي و مواليلر زيارتگاهدير...... بو مختصر اول طوطي شكرستان حقيقت اسم شريفي ايله قيليندي.....
و توركي اشعاريندان بو مطلع و حسن مطلع دوازده امام ع اوصافين يازديغي بندلرندير:
اولار كيم بنده ي خاص خدادير
محب خاندان مصطفادير
حقيقت كعبه سينين قبله گاهي
امام و پيشواميز مرتضادير...
وبو بيت داخي درويشلر پندي ايچون اول بولبول گلستان ارم نطق جانبخشيندن واردير كه اهل گفتار اشعارلرينه بو بيت ايله رونق وئريب ،ترجيع بند قيلميشلاردير:
دينمه،كوزت،باقما،چاپار بوشمه هئچ رند جهان اول،يوري دوقونما كئچ»
غريبيدن باشقا بير چوخ شاعيرده مولانادان سونراكي دونملرده بو بويوك و يوجه شاعيره بيرچوخ نظيره و تضميين و استيقبال دئريك بو شاعيرين شعرلرينه قارشيلق وئرميشلر.حتي عثمانلي سراينين شاعيرلريده بو شاعيرين توركجه شعرلرينه نظيرلر و ايستيقباللاري اولموشدور.
بير چوخ تدقيقاچي طرفيندن مولانانين سويي و نيژادي اوزرينده تدقيق اپارانلار چاليشيبلار كي بواولو شاعيرين سويوني توركجه يوخ تاجيك (فارس)اولدوقوني بيلديرسينلر نيسه كي شاعيرين اوزي دئديگي كيمي و بير چوخ شعرينده ن آنلاشيلديگي كيمي مولانا اوزون تاجيك يوخ بلكه تورك بيلديريب:
بيگانه مي گوئيد مرا زين كويم
درشهر شما خانه ي خود مي جويم
دشمن نيم ارچند كه دشمن رويم
اصلم ترك است اگر چه هندي گويم
گورونديگي كيمي شاعير اوزون تورك بيلديريب ،بيرچوخ شعرده شاعير آچيقجا تورك بيلديگي و تورك اولدوقونودا اثباتلاميش:
خمش كن كز ملامت او بدان ماندكه مي گويد
زبان تو نمي دانم؛كه من تركم ،تو هندوئي
***********************************
تركي همه تركي كند،تاجيك تاجيكي كند
من ساعتي تركي شوم ،يك لحظه تاجيكي كنم
***********************************
من كجا شعر از كجا ليكن بمن در مي دهد
آن يكي تركي كه آيد گويدم"هي كيم سن "
***********************************
اي شاه تو تركي ؛عجم وار چرائي؟
تو جان و جهاني تو و بيمار چرائي؟
**********************************
اي ترك چرا بزلف چون هندوئي
روي رخ و زنگي خط و پرچين موئي
نتوان دل خود را بخطا كم كردن
ترسم كه تو تركي و بتركي گوئي
********************************
بونلاردان ان اونملي اولان و مولانانين تورك اولدوقوني ثبوتلايان مولانانين اولادلاري و عايله سنين تورك اولدوقلاريدير .مولانانين اوغلي "سلطان ولد"ين بير نئچه فارسجا ديواني اولدوقي حالده ايكي تورك ديواني "ابتدانامه"و"ربابانامه "آدلي اثريده الددير كي شاعيرين تورك اولدوقوني گوسترن ان ديرلي بيتكلردن سايلير.و تورك ديلينده چوخ اونملي و ديرلي يئري واردير.
بوندان باشقا ان كسين كانيت و سند" شمس تبريزينين" توركلوقدور كي مولانا اوني بوتون ديوانيندا دال - به -دال شعرلرينده گورسدميشدير.شمس تبريزلي بيلديگميز كيمي قبچاق توركلريندن و تبريزين اوز دوغما يوردو اولاراك بو شهردن مولانايله گورشوب اوندا بير بويوك اينقلاب يارادان و مولاناني عشق و سئودايا و ان يوكسك مقامه چاتديران كس مولانانين دئديگي كيمي تورك ائللريندن و بير توركيدي:
زهي بزم خداوندي؛زهي مي هاي شاهانه
زهي يغما كه مي آرد شه قبچاق تركانه
************************************
شمس تبريزي شاه تركان است رو به صحرا كه شه بخرگه نيست
************************************
آن سرخ قبايي كه چو مه بر آمد
امسال درين خرقه زنگار در آمد
آن ترك كه آن سال بيغماي بديدي
آنست كه امسال عرب واربرآمد
************************************
زه تركستان آن دنيا بنه تركان زيبا روي
بهندوستان آب و گل بامر شهريار آمد
***********************************
مولانا حتا بير چوخ يئرده شمس تبريزيله دانيشيقلاريندا توركجه اولدوقوني اچيقجا ايشارت ايلميش :
بطلح آمد آن ترك تند عربده كن
گرفت دست مرا گفت"تك ليقلا يئرليغسن"+
سوال كردم ار چرخ و گردش گز او
گزيد لب كه رها كن حديث بي سر و بن
بگفتمش كه چرا مي كند چنين گردش
بگفت هيزم تونيست بي صداع توتن+
+ ديواندا شمس:تكري ير ليغسن
+ ديوان شمس :دتن
*********************************
آن ترك سلامم كند و گويد "كيم سن"
گويم كه "خمش كن كه نه كي دانم ني بي"(بيگ)
*********************************
تركان پري چهره تك عزم سفر كردند
يك يك بسوي قيشلاق+ از غارت بيگانه
+ديوان شمس:قشلق
*********************************
هست سماع ما نظرهست سماع او بتر
ليك نداند اي پسر ترك زبان ارمني
**********************************
قاباقجادا دئدگميز كيمي مولانا بير چوخ دفعه اوزون تورك آدلاندريب و اوزوني تورك بيلديريب:
من ترك و سر مستم تركانه سلح بستم
درده شدم و گفتم سالار سلام عليك
********************************
چه رومي چهرگان دارم چه تركان نهان دارم
چه عيبست ارهلاوورا نمي دانم نمي دانم
هلاوورا بپرس آخر ازان تركان حيران كن
كزان حيران هلاوورا نمي دانم نمي دانم
رها كن حرف هندو را ببين تركان معني را
من آن تركم كه هندو را نمي دانم نمي دانم
********************************
گه تركم و گه هندو گه رومي گه زنگي ا
ز نقش تو است اي جان اقرارم و آنكارم
*********************************
ترك توئي زه هندوان چهره ترك كم طلب
زانكه نداد هندورا صورت ترك تانگري
**********************************
بر ترك ظن بد مبر و متهم مكن
مستيز همچو هند و بشتاب همرها
***********************************
مولاناني ديوانيندا بو گون ان آز 200 بيت اصيل و دوزگون تورك شعربولونماقدادير ؛بو آرادا ديوانلارنين بير چوخ يئرينده ده چوخلي توركجه سوزجوك بولماق ممكوندور.ايشلنيلن توركجه سوزجوكلري اصيل بيرتورك اولمايان ادامين طرفيندن ايشلديلمكلري چوخ چتين و ممكونسوز گورنور نيه كي بوسوزلرين چوخي اسكي توركجه ديليندن اولدوقلارينا گوره باشاريكلي بير تورك طرفيندن ايشلديلمگي ممكوندور.
يازار:علي.ب.تورك turkbaris2003@yahoo.com
Sunday, December 16, 2007

مولانا جلال الدین محمد بلخی تورک
شاید امروز از هرکسی که در ایران زندگی می کند بپرسید که مولوی اهل کجا بود ودر کجا زندگی می کرد پاسخ خواهد داد که بله او یک شاعر ایرانی و پارسی گوی بوده و تمام عمر خود را در ایران سپری کرده و تمام اشعارش نیز به زبان فارسی می باشد و فقط در اواخر عمرش گذرش به قونیه (در ترکیه) افتاده و همان جا در سن 68 سالگی نیز فوت کرده است.
اما اگر بخواهیم زندگی مولوی را بررسی کنیم خواهیم دید که او در شهر بلخ دیده به جهان گشوده که متاسفانه یا خوشبختانه این شهر جزو ایران امروزی نمی باشد و در ان موقع به دلیل حملات مغول به ناچار این شهر را ترک می کند و بدین ترتیب او برای رسیدن به مقصد خود یعنی شهر قونیه باید از ایران امروزی گذر می کرد.
مولانا بعد از ان تقریبا تمام عمر خود را در قونیه سپری می کند و همچنین به ملای رومی نیز شهرت می یابد.
مولانا جلال الدین محمد بلخی تورک که (در ایران واژه ی تورک حذف شده)دارای اثاری به نظم و نثر می باشد. این اثار از برجسته ترین اثار زبان فارسی می باشند. البته این اثار دارای محدودیت هایی هستند به طوری که نسخه خطی وچاپی این اثار دارای تفاوت هایی می باشند.
حال سوالی که پیش می اید این است که ایا مردم تورک زبان باید ناراحت باشند که شاعر تورک زبان اثاری به این برجستگی و عظمت به زبان فارسی گماشته یا مردم پارسی گوی که شاعری بیگانه این لطف را در حق انان کرده و از زبان فارسی برای اشعارش استفاده کرده است؟
به هر حال چند بیت ملمع (شعر دو زبانه)مولوی به زبان تورکی و فارسی:
داني كه من به عالم يالقيز سني سئورمن
چون در برم نيايي اندر غمت اولر من
من يار با وفايم بر من جفا ئيلور سان
گر تو مرا نخواهي من خود سني ديلر من
روي چو ماه داري من شاد دل از انم
از ان شكر لبانت بير ائو پكنگ ديلر من
تو همچو شير مستي داني قانيم ايچرسن
من چون سگان كويت دنبال تو گزر من
فرماي غمزه ات را تا خون من بريزد
ور ني سنين اليندن من يارغويا بارير من
هر دم به خشم كويي بارغيل منيم قانيمدان
من روي سخت كرده نزديك تو دورور من
روزي نشست خواهم يالقيز سنين قاتيندا
هم سن چاخير ايچرسن هم من قوپوز چالار من
روزي كه من نبينم ان روي همچو ماهت
جانانشان كويت از هر كسي سورور من
ماهي چو شمس تبريز غيبت نمود گفتند
از ديگري نپرسيد من سويله رم ارار من
همچنین اسرار مولانا به تورک بودن خود را در این شعر می بینید:
بيگانه مگوييد مرا از اين كويم
در شهر شما خانه خود مي جويم
دشمن نيم ار چند كه دشمن رويم
اصلم ترك است اگر چه هندي گويم (... اگر چه دري گويم)
در بیان رشادت و جوانمردی ترکان:
ترك ان بود كز بيم او ده از خراج ايمن شود
ترك ان نباشد كز طمع سيلي هر قوتسوز خورد
يك حمله و يك حمله كامد شب تاريكي
تركي كن و چستي كن نه نرمي وتاجيكي
و در اخر به یاد مولانا جلال الدین محمد بلخی تورک:
ماه است نمي دانم خورشيد رخت يا نه
بو ايريليق اودونا نئجه جيگريم يا نه؟
+ نوشته شده در هفدهم مهر 1386ساعت توسط اذربایجان اوغلو
Saturday, December 15, 2007
پيران خراسان- خوراسان اره نلرى: شيخ عزالدين حسن اوغلو اسفراينى(1260-؟)
سؤزوموز
شاعر و متصوف بزرگ ترك٫ "شيخ عزالدين اسفراينى خراسانى" متخلص به "حسن اوغلو" در تذكره هاى قديمى و نيز تاريخ ادبيات آزربايجان از موقعيتى استثنايى برخوردار است. او به عنوان پيشگام و يكى از مهمترين شعرايى كه به زبان تركى آزربايجانى سروده اند پذيرفته شده است.
تاريخ تركى ادبى در خراسان٫ ايران٫ آزربايجان و تركيه همه با اشعار شعراى ترك خراسان شروع مىشود. اولين شعراى تركى گوى در آزربايجان حسن اوغلو و در آنادولو خواجه دخانى هر دو از تركهاى خراسان ميباشند. موقعيت اين دو در ادبيات تركى بسان موقعيت حنظله بادغيسى و ابوشكور بلخى.... نخستين شاعران فارسى سرا (از افغانستان امروزى) است.
حسن اوغلو اسفراينى٫ متولد شهر ترك نشين اسفراين در خراسان در اواخر قرن 1۲ ميلادى بوده و از تركان خراسان است. اين صوفى حروفى كه شرح حال او در تذكره الشعراى دولتشاه سمرقندى آمده٫ به سال 1260 ميلادى فوت نموده است. حسن اوغلو در عالم طريقت مريد "شيخ جمال الدين ذاكر" بود (بانى دين - مذهب آزربايجانى حروفى٫ "فضل الله نعيمى تبريزى" است). اين خود نشان ميدهد كه محتملا او در سالهاى پايانى قرن ۱۲ ميلادى بدنيا آمده است.
وى در اشعار تركى خويش مخلص "حسن اوغلو" و در اشعار فارسى "پور حسن" را بكار برده است. اشعار حسن اوغلو در خاورميانه حتى شمال آفريقا بسيار رايج بوده است. غزل او در مدت كمى در بين تركان آزربايجان٫ آناتولى و مصر محبوبيت يافته و شعرايى مانند "سيف سرايى" شاعر قپچاقى دربار دولت تركى مملوك مصر در قرن ۱۴ ميلادى و "احمد داعى" در قرن ۱۵ ميلادى در آناتولى بر آن نظيره نوشته اند. حسن اوغلو داراى ديوان شعرى به زبانهاى تركى و فارسى بوده كه متاسفانه به روزگار ما نرسيده و امروزه از سروده هاى وى تنها سه غزل تركى و يك شعر فارسى در دست است. (از اينها دو غزل٫ توسط تذكره نويسهاى قپچاقى حفظ شده است. برخى قطعات تركى در "تذكره عاشق چلبى" نيز به وى نسبت داده ميشود). از آنجاييكه زبان شعرى وى روان٫ با صلابت و متكامل است گمان نميرود كه اين سروده ها نخستين نمونه و تجربه هاى شعرى در زبان تركى (آزربايجانى) باشند. با اينهمه به سبب آنكه فعلا آثار قديميترى به زبان ادبى تركى آزربايجانى در دست نيست٫ سروده هاى حسن اوغلو به عنوان نخستين نمونه هاى زبان ادبى و نظم تركى آزربايجانى و خود وى نيز به عنوان نخستين شاعرى كه به زبان ملى تركى آزربايجاني شعر سروده است پذيرفته ميشود.
اسفراين امروز: تركها كه بزرگترين گروه قومى شمال استان خراسان را تشكيل ميدهند در اين ناحيه در شهرها و روستاهاى تماما ترك نشين و يا آميخته با ديگر گروههاى قومى زندگى ميكنند. اسفراين نيز يكى از اين شهرهاى خراسان است كه على رغم همسان سازى و فارس سازى گسترده تركان اين خطه٫ اكنون نيز اقلا يك سوم از جمعيتش را تركها تشكيل ميدهد (دو سوم بقيه مركب از كردها و فارسهاست). معمول است كه لهجه تركهاى اين نواحى كه بيشتر در اسفراين٫ صفى آباد و بام و ....سكونت دارند به شكل زيرگروه "جنوب-غربى" لهجه هاى "تركى خراسانى" ناميده شود. تركى خراسانى و تركى آزربايجانى امروزه دو گروه لهجه هاى عمده زبان تركى را تشكيل ميدهند.
بسيار بجا خواهد بود كه هنرمندان و خادمين فرهنگى و ادبى تركهاى ايران٫ بويژه تركهاى خراسان و آزربايجان٫ حتى دولتين ايران و آزربايجان٫ براى گراميداشت حسن اوغلو و يادبود خدمت وى به زبان٫ ادبيات و فرهنگ تركى٫ آزربايجان و ايران٫ همه ساله مراسم يادبودى برگزار ويا حتى مجتمع-انجمنى در شهر اسفراين بنام وى تاسيس نمايند. برپا ساختن تنديس وى در اسفراين و يا حتى تخصيص روزى به نام وى جهت روز ملى شعر تركى نيز ميتواند انديشيده شود.
در زير سه نخستين غزل شناخته شده به زبان تركى آزربايجاني٫ يادگار حسن اوغلو تقديم ميشود:
-----------------------------------
بيريمينجى غزل- غزل اولBiriminci qəzəl
عجب! بيلسه م منى شئيدا قيلان كيم؟Əcəb! bilsəm məni şeyda qılan kim?
منه بو عئشق اودون پئيدا قيلان كيم؟Mənə bu eşq odun peyda qılan kim?
عجبله ره م٫ عجب قالديم ايلاهى!Əcəblərəm, əcəb qaldım ilahi
ايمان اهلين دؤنوب٫ ترسا قيلان كيم؟İman əhlin dönüb, tərsa qılan kim?
قاميشدان شككر-و داشدان جواهير٫Qamışdan şəkkər-o daşdan cəvahir
آغاجدان دانه –يى خورما قيلان كيم؟Ağacdan danə-yi xurma qılan kim?
تنيم يئتميش ايكى دورلو داماردير٫Tənim yetmiş iki dürlü damardır
كيمين ايرماق٫ كيمين دريا قيلان كيم؟Kimin ırmaq, kimin dərya qılan kim?
قوى بو تدبيرى! گل تقدير ائيله!Qoy bu tədbiri! gəl təqdir eylə!
بوگونكو وعده نى فردا قيلان كيم؟Bugünkü və'dəni fərda qılan kim?
بو نعطين فرشينى٫ هردم بو فرراش٫Bu nə'tin fərşini, hərdəm bu fərraş
بو عرشين رنگينى مينا قيلان كيم؟Bu ərşin rəngini mina qılan kim?
حسن اوغلو٫ بو بير قطره مئنيدن٫Həsənoğlu, bu bir qətrə menidən
آنين خوب صورتين زيبا قيلان كيم؟Anən xub surətin ziba qılan kim?
-------------------------------------
ايكيمينجى غزل- غزل دوم:İkiminci qəzəl
آپاردى كؤنلومو بير خوش قمر اوز٫ جانفزا ديلبر٫
نه ديلبر!؟ ديلبر-ى شاهيد٫ نه شاهيد!؟ شاهيد-ى سرور.
Apardı könlümü bir xoş qəmər üz, canfəza dilbər
Nə dilbər!? dilbər-i şahid, nə şahid!? şahid-i sərvər
من اؤلسه م٫ سن بت-ى شنگول٫ صوراحى ائيله مه غولغول!
نه غولغول!؟ غولغول-ى باده٫ نه باده!؟ باده-يى احمر.
Mən ölsəm, sən büt-i şəngül, surahı eyləmə qulqul
Nə qulqul?! qulqul-i badə, nə badə?! badə-yi əhmər
باشيمدان گئچمه دى هرگيز٫ سنينله ايچديييم باده٫
نه باده!؟ باده-يى مستى٫ نه مستى!؟ مستى-يى ساغر.
Başımdan geçmədi hərgiz, səninlə içdiyim badə
Nə badə?! badə-yi məsti, nə məsti?! məsti-yi sağər
شها! شيرين سؤزون قيلير٫ ميصيرده هر زامان كاسيد٫
نه كاسيد!؟ كاسيد-ى قييمت٫ نه قييمت!؟ قييمت-ى شككر.
Şəha! şirin sözün qılır, Misirdə hər zaman kasid
Nə kasid?! kasid-i qiymət, nə qiymət?! qiymət-i şəkkər
توتوشمايينجا در آتش٫ بليرمه ز خيصلت-ى عنبر٫
نه عنبر!؟ عنبر-ى سوزيش٫ نه سوزيش!؟ سوزيش-ى ميجمر.
Tutuşmayınca dər atəş, bəlirməz xislət-i ənbər
Nə ənbər?! ənbər-i suziş, nə suziş?! suziş-i micmər
ازلده جانيم ايچينده٫ يازيلدى صورت-ى معنى٫
نه معنى!؟ معنى-يى صورت٫ نه صورت!؟ صورت-ى دفتر.
Əzəldə canım içində, yazıldı surət-i mə'ni
Nə mə'ni?! mə'ni-yi surət, nə surət?! surət-i dəftər
حسن اوغلو سنه گرچى٫ دوعاچيدير٫ ولى صاديق٫
نه صاديق!؟ صايدق-ى بنده٫ نه بنده!؟ بنده-يى چاكر.
Həsənoğlu sənə gərçi, duaçıdır, vəli sadiq
Nə sadiq?! sadiq-i bəndə, nə bəndə?! bəndə-yi çakər
----------------------------------
اوچومونجو غزل- غزل سومÜçümüncü qəzəl
نئجه سه ن؟ گل ائى اوزو آغيم منيم!Necəsən? gəl ey üzü ağım mənim
سن اريتدين اودلارا ياغيم منيم.Sən əritdin odlara yağım mənim
آند ايچه ره م٫ سندن آرتيق سئومه يم٫And içərərm, səndən artıq sevməyəm
سنين ايله خوش گئچه ر چاغيم منيم.Sənin ilən xoş geçər çağım mənim
حوسن ايچينده سنه مانند اولمايا٫Hüsn içində sənə manənd olmaya
اصلى اوجا٫ كؤنلو آلچاغيم منيم.Əsli uca, könlü alçağım mənim
آل اليمى ائره ييم مقصودوماAl əlimi erəyim məqsuduma
قويما اوره كده يانا داغيم منيم.Qoyma ürəkdə yana dağım mənim
سن رقيبه سيررينى فاش ائيله دين٫Sən rəqibə sirrimi faş eylədin
آنين ايله اولدو شيلتاغيم منيم.Anın ilə oldu şıltağım mənim
قيشلاديم قاپيندا ايتلرين ايلهQışladım qapında itlərin ilə
اولدو كويون ايشده يايلاغيم منيم.Oldu kuyun işdə yaylağım mənim
من اؤلوجك يولونا گؤمون منى٫Mən ölücək yoluna gömün məni
باخا دورسون يارا تورپاغيم منيم.Baxa dursun yara torpağım mənim
تورپاغيمدان بيته حسرتله آغاجTorpağımdan bitə həsrətlə ağac
قيلا زارى جومله يارپاغيم منيم.Qıla zari cümlə yarpağım mənim
بو حسن اوغلو سنين بنده ن دورور٫Bu Həsənoğlu sənin bəndən durur
آنى رد ائتمه! ائى اوزو آغيم منيم.Anı rədd etmə! ey üzü ağım mənim
----------------------------------------
قاميش:Qamış نى
دورلوDürlü: نوع٫ گونه
ايرماقIrmaq : رودخانه
آنAn: او
كؤنولKönül: دل
ميصيرMisir: مصر
توتوشماقTutuşmaq: آتش گرفتن٫ شعله ور شدن
بليرمه زBəlirməz: آشكار نمىشود
اوزو آغÜzüağ: رو سپيد
چاغÇağ: زمان٫ وقت
كؤنلو آلچاقKönlü alçaq : متواضع
ائره ييمErəyim : برسم
قيشلاماقQışlamaq: مسكن گزيدن (در زمستان)
ايشدهİşdə: اينك
اؤلوجكÖlücək: به هنگام مرگ
گؤمونGömün: دفن كنيد
باخادورسونBaxadursun: خيره شود
بيتهBitə: سبز شود٫ برويد
گئرچه يه هو !!!
سؤزوموز
دوْستون ائوى كؤنوللردير- يونس امره (يونوس ائمره)
يونسكو سال 1991 را سال يونس امره (يونوس ائمره) اعلام كرده بود. شاعر٫ استاد و هنرمند بزرگ ترك يونوس ائمره بى شك يكى از بزرگترين اومانيستهاى تاريخ بشرى است. ديوان يونوس ائمره٫ اؤيودنامه (رساله النصحيه) وى و اشعار ديگر او كه در آنها پرستش خدا٫ انسان٫ زيبايى و دوستى به زلالترين زبان و آهنگدارترين موسيقى ترنم مىشوند٫ قرنهاست كه مانند خزينه اى پربها در تمام دنياى ترك زبان٫ در ميان توده مردم دوباره و دوباره خوانده مىشوند. عشق يونوس ائمره مانند مولانا٫ تمام بشريت٫ از هر مليت و زبان و فرهنگ و دين را در برمىگيرد. اين٫ همان نگرش اسلام مردمى تركى است كه پس از قبول آيين اسلام از سوى تركان و با دميدن و غنى كردن آن با باورهاى باستانى انسانگرا٫ طبيعى و زيبايى دوست و مزج آزادگى و تساهل تركى در آن بوجود آمده است. بهترين تعريف از اين درك تركى اسلام را شايد از سروده زيرين يونس امره بتوان بدست آورد:
يونس امره ميسرايد: بهشت و جهنم شما به چه درد من ميخورد؟ انجيل من هستم، منم نويسنده قرآن. او همچنين مينويسد: در اينجا و آنجا به مسجد ميروم٫ قلبم در آنجا ميتپد و عبادت ميكند و ديگر بار سوي كليسا پر ميكشد و در آنجا كشيش ميشوم و انجيل ميخوانم . وي در جايي ديگر ميگويد: تمام اديان براي ما راه راست است. اسلام مردمى ترك كه يونوس ائمره يكى از بزرگترين ممثلين آن است همان انديشه اى است كه در سير تاريخى خود به سه شاخه تركى مذهب علوى (غلات شيعه)٫ قزلباشى٫ بكتاشى و مولويه تبديل شده است. مدون مذهب قزلباشيه ٫ شاه اسماعيل ختايى صفوى خود از رهروان يونوس ائمره بود و براى اشعار وى نظيره ها سروده است. بى جهت نيست كه امروزه قزلباشان و بكتاشيان يونوس ائمره را از سرسلسله هاى پيران خود مىشمارند.
يونوس ائمره نه تنها شاعر تركهاى تركيه بلكه از آن تركهاى آزربايجانى نيز است. زبان وى تركى مردمى قرون 13 و 14 يعنى پيش از آنكه تركى اوغوز غربى به شكل امروزه به دو لهجه آزربايجانى و استانبولى تقسيم شود است. در واقع امروز هم لهجه آزربايجانى تركي(تركى در ايران دو لهجه اساسى دارد: آزربايجانى و خراسانى)٫ بدون آنكه مرز آن را بتوان دقيقا ترسيم و معين كرد٫ گام به گام و بى آنكه حس شود جايى در آناتولى شرقى و مركزى تبديل به تركى آناتولى-استانبولى ميگردد. به نظر اينجانب بخش كردن تركى غربى پيش از قرون 16- 15 و ميراث فرهنگى ادبى آن به آزربايجانى و آناتولى٫ تقسيم بندى اى تصنعى و تماما با ملاحظات سياسى است كه ميبايست ترك شود. همانگونه كه در بررسى و آموختن زبان و ادب فارسى در ايران٫ هيچ كس حنظله بادغيسى و رودكى را به سبب آنكه از افغانستان امروزى بوده اند و لهجه اى جدا از زبان ادبى فارسى ايران داشته اند٫ جدا و يا اهمال نميكند.
گفته ميشود كه محل تولد يونوس ائمره در روستاى سارى كؤى اسكى شهير است. اخيرا نيز برخى از محققين ادعاى قارامانى بودن وى را مطرح نموده اند. يادآورى ميكنم كه قارامان و يا لارنده سابق محل اسكان تيره قارامانلو -قارامانلى از طائفه افشارهاى آزربايجان است و بدين سبب قارامانلى ناميده ميشود. (اجداد آتاتورك-آتاترك نيز از اين قارامانليهاى افشارى اصلا آزربايجانى ميباشند. امروزه در ايران قارامانلوها را به خطا قهرمانلو٫ قهرمانى٫ قهرمانيان مينامند). با اينهمه در چهار گوشه تركيه مزارهايى چند بنام يونس امره وجود دارد. خود يونوس ائمره در آثارش از شهرهاى كايسئرى (قيصريه)٫ سيواس٫ ٫ماراش (مرعش) ٫ نخجوان (ناخجيوان) و تبريز نام ميبرد و از سفر به ديار شمال (يوخارى ائللر=آزربايجان) سخن ميراند. شهرهاى قيصريه و سيواس و ماراش در آن زمان در ساحه تركى آزرى شمرده ميشدند. (امروزه لهجه هاى تركى اين نواحى گذر بين تركى آزربايجانى و تركى استانبولى به حساب مي آيند). در ناحيه قاخ آزربايجان شمالى نيز مزارى منسوب به يونوس ائمره وجود دارد و گفته ميشود هنوز هم در اين ديار اشخاصى مسن كه شعرهاى يونوس ائمره را از حفظ ميدانند يافت ميشوند.
زبان متون اصلى آثار يونوس ائمره هم به لحاظ فونتيك (وجود حروف خ٫ ق و فتحه مانند تركى آزربايجانى كه در تركى استانبولى موجود نميباشند)٫ هم از جنبه گرامرى و صرف افعال و هم از جهت لغات بكار برده شده (كه در تركى امروزى آزربايجانى بكار مىروند و يا مختص آنند) به تركى آزربايجانى امروزى بسيار نزديكتر از تركى تركيه امروزى است. آثار يونوس ائمره پر از كلمات تركى اى است كه امروزه نيز هر ترك (عراق- سوريه- آذربايجان- ايران- خراسان) به آسانى ميتواند آنها را درك كند و بسيارى از آنها را در گفتار روزمره خويش بكار ميبرد. در حاليكه مردم آناتولى خود براى درك اين كلمات كه در زبان محاوره و ادبى تركى تركيه-استانبولى موجود نميباشند محتاج لغتنامه اند. (مانند منم٫ قونشو٫ ايندى٫ نئجه٫ ياخشى٫ مئشه٫ گؤينه مك٫ برك٫ اگيين٫ سينيق٫ اود٫ اؤزگه٫ دون٫ يئل٫ يوماق...). بدين سبب است كه در چاپهاى تركيه اى٫ آثار وى به تركى امروزى مدرن ( استانبول) بازسازى ميشوند. يونوس ائمره مانند قاراجا اوغلان٫ حاجى بكتاش ولى خراسانى٫ مولانا٫ كوراوغلو٫ قاضى برهان الدين سيواسلى٫ ملا نصرالدين٫ دادال اوغلو افشار و ....متعلق به دنياى فرهنگى مشترك تركهاى خراسان- ايران- آذربايجان- عراق- سوريه و تركهاى تركيه- بالكان مي باشند. به همين جهت من در سؤزوموز يونوس ائمره را در ميان شخصيتهاى تركهاى آزربايجانى گنجانده ام (لوگوى لينك يونوس ائمره همان شكلى است كه در اول اين نوشته گذاشته ام).
ديوان يونوس ايمره به تركى اخيرا در ايران نيز چاپ شده و در باره وى مقالاتى چند در نشريات آزربايجانى و از جمله در مجله تركى-فارسى وارليق چاپ تهران از طرف دكتر جواد هئيت نگاشته شده است. در زير شعرى از يونوس ائمره (همراه با ترجمه مانندش به فارسى از من) را تقديم ميكنم.
منيم بوُردا قراريم يوْخ٫Mənim burda qərarım yox
من گينه٫ گئتمه يه گلديم.Mən ginə getməyə gəldim
بزيرگانام٫ متاعيم چوْخBəzirganam, mətaım çox
٫آلانا ساتماغا گلديم.Alana satmağa gəldim
من گلمه ديم داعوا اوچونMən gəlmədim da'va üçün
منيم ايشيم سئوگى اوچون.Mənim işim sevgi üçün
دوْستون ائوى كؤنوللردير٫Dostun evi könüllərdir
كؤنوللر ياپماغا گلديم.Könüllər yapmağa gəldim
او پاديشاه٫ من قوُلويامO padişah, mən quluyam
دوْست باخچاسى بولبولويه م٫Dost baxçası bülbülüyəm
اوْ قوْجامان باخچاسينداO qocaman baxçasında
شاد اوْلوب اؤتمه يه گلديمŞad olub, ötməyə gəldim
يوُنوس آييدير: عاشيق اوْلدومYunus ayıdır: aşıq oldum
معشوقه درديندن اؤلدوم٫Mə'şuqə dərdindən öldüm
گئرچك ارين قاپيسيندا Gerçək ərin qapısında
عؤمروم خرج ائتمه يه گلديم.Ömrüm xərc etməyə gəldim
بوُندا بيليشمه يه ن جانلارBunda bilişməyən canlar
اوْندا دا بيليشمه ز اوْنلارOnda da bilişməz onlar
بيليشيبن دوْستوم ايلهBilişibən dostum ilə
حاليم عرض ائتمه يه گلديمHalım ərz etməyə gəldim
ترجمه فارسى:
من ماندنى نيستم در اينجا
من باز٫ براى رفتن آمده ام
بازرگانم٫ متاعم فراوان
براى فروختن به خريدارانش آمده ام
من براى مبارزه نيامده ام
كار من دوستى است
و دلها خانه دوست است
من براى نوازش دلها آمده ام
او پادشاه٫ من بنده اويم
من بلبل باغچه دوست هستم
من آمده ام در آن باغ بزرگ
كه شاد شوم٫ كه ترانه بسرايم
يونس ميگويد: من عاشق شده ام
درد معشوقه مرا ميكشد
من آمده ام كه عمر خود را
در آستانه انسان حقيقى صرف كنم
جان هايى كه نتوانند در اين دنيا همديگر را درك كنند
در آن دنيا هم بى ادراك باقى خواهند ماند
من با تفاهم متقابل با دوست خويش
براى عرض حال آمده ام
يونس امره-يونوس ائمره
چندى پيش نويسنده ترك ايرانى آقاى مرتضى نگاهى در سايتشان نوشته اى كوتاه در باره يونوس ائمره داشتند و در آنجا ترجمه شعرى بسيار زيبايى از يكى از سروده هاى يونس را آورده بودند.
گئرچه يه هو !!!!
سؤزوموز
خوراسان ارنلرى- پيران خراسان: خواجه (خوجا) دخانى.
خواجه دخانى (خوجا دخخانى): از تركان خراسان. زيسته به سده 13 ميلادى. بانى شعر كلاسيك تركى در آسياى صغير٫ نخستين شاعر ادبيات ديوانى تركى در تركيه٫ آغازگر شعر غيردينى در ادبيات كلاسيك تركى آناتولى. "عشق" مهمترين تماى سروده هاى دخانى است.
شاعر بزرگ خوجا دخانى در اواخر قرن سيزده و اوايل قرن 14 همزمان با سلطنت سلطان علاءالدين اول سلجوقى و نيز آخرين سلطان سلجوقى علا ءالدين كيقباد سوم (1298-1301) زيسته است. خوجا دخانى كه نخستين نماينده ادبيات ديوانى و كلاسيك تركى در آسياى صغير و همچنين آغازگر شعر غيردينى تركى در آناتولى بشمار ميرود٫ اصلا از تركهاى خراسان ميباشد كه از موطن خويش به پايتخت دولت تركى سلجوقى در قونيه تركيه امروزى مهاجرت نموده و در آنجا اسكان گرفته بود. آنگونه كه از قصيده اى كه به سلطان اتحاف نموده و نيز از برخى از غزليات وى بدست مي آيد٫ وى در زمان كيقباد از خراسان به آناتولى آمده٫ در آنجا شهرتى عظيم كسب نموده و پس از مورد توجه سلطان علاءالدين كيقباد سوم قرار گرفتن٫ به دربار وى دعوت و در آنجا به خدمت پرداخته است و حتى در برهه اى٫ جهت بازگشت به موطن خويش خراسان از سلطان كيقباد كسب اجازه نموده است (از اينكه آيا دخانى به قصد خود عمل كرده و موفق به بازگشت به خراسان شده است يا نه اطلاعى در دست نيست).
خواجه دخانى به درخواست و امر علاءالدين كيقباد و بنام وى شاهنامه اى سلجوقى به اسم سلجوقنامه در بيش از 20000 بيت و به زبان فارسى تاليف نموده بود كه به روزگار ما نرسيده است. با اينهمه شهرت خواجه دخانى بيش از اشعار فارسى وى مديون غزليات تركى اش مي باشد. آثارى كه از وى تا به امروز آشكار شده عبارت از قصيده و غزل هايى است كه در ضمن نخستين نمونه هاى شعر كلاسيك تركى سروده شده در خاك تركيه امروزى نيز محسوب مي شوند. وى در عين حال نخستين شاعر ترك در آسياى صغير است كه در موضوعات غير دينى (لادينى) و دنيوى به سرودن و آفرينش آثار ادبى پرداخته است. اهميت شعر دخانى نيز در همين است كه بدون تماس با موضوعات و مفاهيم دينى-عرفانى- صوفيانه و اخلاقى٫ و بدور از مفاهيم زهد و تمايلات ديداكتيك٫ طبيعت٫ عشق٫ شراب٫ احساسات انسانى و موضوعات غير دينى را به طرزى بسيار بديعى ترنم نموده است.
از اشعار خواجه دخانى تا به امروز 17 غزل و يك قصيده بيادگار مانده است. زبان خواجه دخانى٫ هر چند عموما به شكل تركى آناتولى قديم توصيف مىشود٫ در واقع تركى غربى مشترك قرن سيزده يعنى پيش از آنكه زبان تركى در غرب به شكل كنونى آن به سه گروه لهجه هاى تركى (تركيه٫ آزربايجان و خراسان) تقسيم شود است و از اينرو ميبايست كه در تاريخ زبان و ادبيات تركى آذربايجان-ايران-خراسان نيز تدقيق و گنجانده شود. شعر تركى دخانى نه تنها از نظر حسيات٫ مفاهيم و مضامين در حد كمال ميباشد بلكه از جهت شيوه پرداختن به آنها٫ تكنيك و نظم و اسلوب زبانى نيز بسيار محكم ٫غنى٫ بىنقص و تميز است. بى شك خواجه دخانى خراسانى كه شهرتش تا قرون 16 نيز ادامه داشته٫ يكى از بزرگترين هنرمندان عصر خود بشمار ميرود.
گراميداشت اين شخصيت بزرگ ادبى و خدمت بيمانند وى به زبان و ادب تركى در وطن خويش ايران٫ از سوى ادبا و فرهنگيان ترك٫ مراكز و انجمنهاى ادبى فرهنگى تركى در سراسر كشور بخصوص تركهاى خراسان و مقامات اين خطه٫ (كه به تعبيرى زايشگاه زبان و فرهنگ و باورهاى اعتقادى تمام تركهاى ايران و آزربايجان و تركيه مىباشند) بيشك اقدامى گرچه اهمال شده٫ ولى بسيار مقبول و بجا شمرده خواهد شد.
غزل- خواجه دخانى خراسانى-قرن سيزده ميلادى
عجب بو درديمين درمانى يوخ مو؟Əcəb, bu dərdimin dərmanı yox mu?
يا بو صبر ائتمه يين اورانى يوخ مو؟Ya bu səbr etməyin oranı yox mu?
يانارام موملايين باشدان آياغا٫Yanaram mumlayın başdan ayağa
نه دير٫ بو يانماغين پايانى يوخ مو؟Nədir? bu yanmağın payanı yox mu?
گوله ر دوشمن منيم آغلاماغيما٫Gülər düşmən mənim ağlamağıma
عجب٫ شول كافيرين ايمانى يوخ مو؟Əcəb, şol kafirin imanı yox mu?
دليبدير جيگريمى غمزه ن اوخو٫Dəlibdir cigərimi qəmzən oxu
آرا٫ اوره كده گؤر پئيكانى يوخ مو؟!Ara, ürəkdə gör peykanı yox mu?
سو كيمى قانيمى تورپاغا قاردين٫Su kimi qanımı torpağa qardın
نه سانيرسين٫ غريبين قانى يوخ مو؟Nə sanırsın, qəribin qanı yox mu?
جمالين حوسنونه مغرور اولورسون٫Cəmalın hüsnünə məğrur olursun
كمال-ى حوسنونون نوقصانى يوخ مو؟Kəmal-ı hüsünün nuqsanı yox mu?
به ييم! دخانى´يه اؤلمه زدن اؤندن٫Bəyim! Dəxxani'yə ölməzdən öndən
تاپينا ائرمه يين ايمكانى يوخ مو؟Tapına erməyin imkanı yox mu?
---------------------------------------------
مو؟ MU: آيا؟
اورانOran: اندازه و نسبت
موملايينMumlayın: مانند شمع
شولŞol: اين
اوخOx: تير
آرا:Ara بجوى
قاردينQardın: آميختى
سانيرسين: Sanırsınگمان مىكنى
اؤندنÖndən: پيش از
تاپىTapı: حضور
ائرمكErmək: وصول
گئرچه يه هو !!!!
سال ٢٠٠٩، سال حاجي بكتاش ولي از تركان خراسان
مئهران باهارلي
از وئبلاگ افشار
http://xorasan.blogspot.com/
اين نوشته شامل چهار بخش است:
١-مقدمه
٢- شعري از "شاه اسماعيل ختايي" در وصف حاجي بكتاش ولي
٣-سنت شخصيت دزدي فارسي
٤- حاجي بكتاش ولي خراساني: آبداللار، خوراسان ارنلري و خويلولار

١-مقدمه
يونسكو، بدنبال اعلام سال ٢٠٠٧ به نام سال عارف نامي مولانا جلال الدين رومي (اصلا از تركان خراسان)، سال ٢٠٠٨ را به نام محمود كاشغري زبانشناس مشهور ترك (اصلا از تركان اويغورستان) نامگذاري كرده و درصدد است سال ٢٠٠٩ را نيز به نام دو شخصيت ترك ديگر يعني حاج بكتاش ولي (اصلا از تركان خراسان) و كاتب چلبي (از تركان آسياي صغير) ثبت كند. قابل توجه است كه گنجاندن نام حاجي بكتاش ولي در اين ليست، بالذات از طرف يونسكو پيشنهاد شده است. (ديگر شخصيتها از طرف وزارت فرهنگ تركيه پيشنهاد گرده اند). پخش شدن خبر اعلام سال ٢٠٠٨ به عنوان سال حاجي بكتاش ولي، تب فارس كردن اين شخصيت ترك خراساني در ميان مقامات و نهادهاي جمهوري اسلامي را بناگهان بالا برده و حتي باعث حسادت و عصبيت برخي از آنها شده است. چنانچه بنا به اخبار، جمهوري اسلامي ايران در استقامت ايجاد تفرقه ميان مسلمانان و دشمني با ملل تورك، خود را براي اعتراض رسمي به يونسكو آماده مي كند.
در همين رابطه شخصي بنام حسن سيدعرب عضو هيأت علمي دانشنامه جهان اسلام در تهران، در مصاحبه اي گفته است كه حاج بكتاش ولي ايراني است. وي ادعا نموده كه در منابع متعددي به "مليت ايراني" حاج بكتاش ولي اشاره شده است. اين در حالي است كه بر خلاف ادعاي بي پايه اين عضو هئيت علمي فارس، در هيچ منبعي هرگز كوچكترين اشاره اي به "مليت" ايراني حاجي بكتاش نشده و نمي توانسته هم شده باشد. زيرا اساسا مليتي بنام ايراني وجود خارجي ندارد. تولد حاجي بكتاش كه مليت ترك دارد، در محلي كه امروز و بنا به دلائل بسيار تاريخي در داخل مرزهاي ايران قرار گرفته است و اكنون نيز ساكنان اصلي آن را تركان تشكيل مي دهند (خراسان شمالي)، نه دليلي بر "هويت ايراني" وي (به آن معني كه قانون اساسي جمهوري اسلامي و مجمع تشخيص مصلحت نظام تعريف مي كنند) و نه دليل بر "مليت ايراني" او و نه ناقض هويت و مليت ترك او است. ايران با اكثريت جمعيتي ترك، در گذشته از مراكز عمده سياسي و فرهنگي جهان ترك بوده است. سكونت تركان معاصر و يا جاي گرفتن محل تولد شخصيهاي تاريخي ترك در داخل مرزهاي سياسي ايران فعلي، نه ايجاد كننده "هويت ايراني"، "مليت ايراني" و مخصوصا "فارس" بودن براي آنهاست و نه نافي "مليت ترك" و "هويت ملي تركي" آنها.
مقامات فارس جمهوري اسلامي ايران در حالي ادعاي تعلق حاجي بكتاش ولي به خود را پيش مي رانند كه در ايران- بر خلاف تركيه كه هر ساله و صدها مقاله و تحقيق و نوشته در باره وي منتشر و دهها سمينار و كنگره و بزرگداشت و فستيوال در گراميداشت حاجي بكتاش وي برگزار مي شود و افزون بر آن انديشه و باورهاي وي در قالب شاخه بكتاشي مذهب علوي به طور بسياري زنده اي در ميان تركان و حيات سياسي تركيه حضور دارد. – در ايران نه تنها از طرف دولت تاكنون كوچكترين ذكر و گراميداشتي از اين شخصيت ترك نشده است، بلكه نه زبان تركي و نه فرقه هاي گوناگون مذهب علوي مانند بكتاشيگيري، كه دو ركن شخصيت تاريخي حاجي بكتاش را بوجود آورده اند، دو به رسميت شناخته نشده و در معرض تضيق و سركوب دولت ايران قرار دارند. به عبارت ديگر دولت ايران در حالي ادعاي تصاحب حاجي بكتاش ولي و تراشيدن هويتي جلعي براي وي را مي كند كه تاكنون صرفا براي نفي شخصيت و هويت اصلي تركي و علوي وي تلاش كرده است.
٢-شعري از "شاه اسماعيل ختايي" در وصف حاجي بكتاش ولي
ايلقيت ايلقيت اسه¬ ن يئل حاجي بكتاش!!Ilqıt ılqıt əsən yel Hacı Bəktaş
(اي نسيم نرم نرمك وزان، اي حاجي بكتاش!!)
گئجه گوندوز خيالينا يانارامGecə gündüz xəyalına yanaram
بير گئجه رؤياما گير، حاجي بكتاش!Bir gecə röyama gir, Hacı Bəktaş
گوناهكارام، گوناهيمدان بئزارامGünahkaram, günahımdan bezaram
اؤزوم دارا چكديم، سور، حاجي بكتاش!Özüm dara çəkdim, Hacı Bəktaş
ياندي بو غريب قول، نه¬دير چاراسي؟Yandı bu qərib qul, nədir çarası
يينه تازالاندي اوره¬ك ياراسيYinə təzələndi ürək yarası
اونولماز دردلره درمان اولاسيOnulmaz dərdlərə dərman olası
بو سنين بدنين، سار، حاجي بكتاش!Bu sənin bədənin, Hacı Bəktaş
درديمين درماني، يارامين اوجوDərdimin dərmanı, yaramın ucu
دؤرد گوروه مووجوددور گوروه-ي ناجيDörd gürüh movcuddur gürüh-i nacı
بئلينده كمري، باشيندا تاجيBelində kəməri, başında tacı
اوزوندن آخير نور، حاجي بكتاش!Üzündən axır nur, Hacı Bəktaş
صاديقلارين صيدقي، عاشيغين رنجي Sadıqların sidqi, aşığın rənci
پيرلرين پيريسين، گنجلرين گنجيPirlərin pirisin, gənclərin gənci
هم دريا، هم صدف، هم دورر، هم اينجيHəm dərya, həm sədəf, həm dürr, həm inci
هم عوممان، هم ايرماق، گؤل٬ حاجي بكتاش!Həm umman, həm ırmaq, gəl Hacı Bəktaş
گاهي بولود اولوب گؤيه آغارسينGahi bulud olub göyə ağarsın
گاهي ياغمير اولوب يئره ياغارسينGahi yağmur olub yerə yağarsın
آي ميسين، گون موسون، قاندان دوغارسين؟Aymısın, günmüsün, qandan doğarsın
ايلقيت ايلقيت اسه¬ن يئل٬ حاجي بكتاش!Ilqıt ılqıt əsən yel, Hacı Bəktaş
آرينين ياپديغي بالا بنزه¬رسينArının yapdığı bala bənzərsin
شو غوربت ائللرده كؤنلوم ايله¬رسينŞu qurbət ellərdə könlüm eylərsin
بند ائديب ده، ايقرارينا باغلارسينBən edib də, iqrarına bağlarsın
ساييلين ساتديغي قول، حاجي بكتاش!Sayilin satdığı qul, Hacı Bəktaş
درديمند ختايي، ائيله¬ر نييازيDərdimənd Xətayi, eylər niyazi
اولو پير، قاتاردان آييرما بيزي!Ulu pir, qatardan ayırma bizi
بو محشر گونودور، ايسته¬ريز سيزيBu məhşər günüdür, istəriz sizi
محمد اؤنونده جار، حاجي بكتاش!Məhəmməd önündə car, Hacı Bəktaş
٣- سنت شخصيت دزدي فارسي
اخيرا مقامات فارس و نهادهاي جمهوري اسلامي به همراهي قوميتگرايان فارس و نژاددوستان آريائي غير دولتي، به سنت شخصيت دزدي از تركان شتاب بسيار داده اند. چنانچه پس از صفي الدين اورموي و عبدالقادر مراغي و فارابي، در ماههاي اخير نيز سراسيمه كارناوال ايراني نماياندن شمس تبريزي و مولانا جلال الدين رومي را به راه انداخته اند. اين شخصيت دزدان، شمس تبريزي را به خاطر قرار داشتن آزربايجان جنوبي در داخل مرزهاي سياسي امروز ايران و مولانا را به خاطر فارسي سرائي اش مجبور به داشتن "مليت ايراني" مي دانند. از نظر اين دسته از مقامات نژادپرست و نهادهاي ترك ستيز و عرب ستيز جمهوري اسلامي، هر آنكس كه در طول تاريخ در هرجائي كه حاليه در مرزهاي فعلي ايران قرار دارد متولد شده باشد-حتي اگر آشكارا فارس نبوده باشد-، و يا در خارج مرزهاي ايران متولد اما به فارسي، زبان ادبي قرون وسطي در منطقه، نگاشته باشد-حتي اگر آشكارا فارس نبوده باشد- ايراني است. و از آنجائيكه از نظر اين مقامات و دسته جات، هر آنكس كه "ايراني" باشد، لاجرم داراي "هويت ايراني" –آنگونه كه مجمع تشخيص مصلحت نظام و قانون اساسي جمهوري اسلامي تعريف كرده است مي باشد، و نيز از آنجائيكه اين "هويت ايراني" اختراع نظام و مجمع، با نوعي چشم بندي و شعبده بازي، مساوي با "مليت ايراني"، و "مليت ايراني" نيز پس از چيدن كلي صغرا و كبرا حكما مساوي با "فارس بودن" است، به طور اتوماتيك و البته طبيعي، تمام مشاهير تاريخي و معاصر تركان آزربايجان و همچنين تركان فارسي سراي غير ايراني سراسر جهان ترك در گذشته و حال، بلكه همه مفاخر و مشاهير جهان اسلام از چين و آسياي ميانه تا فققاز و آسياي صغير و شمال آفريقا، مفتخر به داشتن "هويت ايراني" و ملقب به صفت "فارس بودن" مي شوند.
"پرشيا" ويا "فارسستان" تنها يكي از مناطق ملي ايران، و فارس ها ويا پرشين ها تنها يكي از ملل ساكن در ايران بشمار مي روند. فارسستان (پرشيا) و فارس (پرشين) غير از آزربايجان و ترك است. خلط اين واحدهاي ملي و قومي مجاور اما مجزا و كاملا متشخص، علاوه بر اشكالات اپيستومولوژيك؛ گمراه نمودن اذهان، تجاوز به حق دستيابي به اطلاعات درست و سعي در ايجاد تصويري غير واقعي از خلقها و فرهنگهاي ايشان و سهم هر كدام در فرهنگ و تمدن ايراني، اسلامي و جهاني مي باشد. و اين همه متاسفانه جوهر سياست و پروژه فارس سازي دولتي در ايران است. مجريان اين ايدئولوژي از فرهنگ و زبان، لغات و تاريخ، خاندانها و سلسله ها و مشاهير تاريخي و علمي و ديني و ورزشي و هنري، فلسفه، عرفان، تصوف و افسانه ها و فولكلور، آداب و رسوم و نامها، آشپزي، قاليبافي و عشاير و موسيقي و رقص و آواز و سماع و تئاتر و باله و سينما ، خطاطي، معماري و ديگر هنرها....ي توركي ر آنچه را كه مغاير با پروژه فارسسازي خويش مي يابند ناديده گرفته و يا نابود ميكنند و آنچه را كه مفيد مي انگارند با تحريف و دگرگونه ساختن تحت نام فرهنگ "فارسي-پرشين" و "فارسستان-پرشيا" به مردم ايران و جهان عرضه مينمايند.
نامگذاري و ذكر مشاهير منسوب به ملل ايراني غير فارس و مخصوصا تركهاي آذربايجاني با صفت فارس (پرشين) و حتي ايراني صرف و بدون اشاره به منسوبيت و تعلق ملي ترك-آزربايجاني آنها نيز در راستاي سياست فرهنگ كشي-فرهنگ دزدي، افسانه سازي تاريخي و هويت تراشي بزه كارانه براي خلق فارس است كه در طول قرن بيستم در ايران اعمال شده و هدف آن نابودي تمام ميراث فرهنگي، داده هاي شعوري، حافظه تاريخي، هويت ملي و مظاهراحساسي گروههاي ملي غيرفارس اين كشور است. اينگونه مفاخر سازي هاي غير اخلاقي كه علاوه بر تمايلات راسيستي و استعماري شديد، شبهه فقر فرهنگي خلق فارس و كوششي نادرست به جبران آن از سوي دولت و نخبگان فارس را القا ميكند، در وحله نخست بي احترامي به خود "خلق فارس" و فرهنگ غني "فارسستان" است. اين سياست و گرايشها كه جدا از تاثير متقابل و اندركنش فرهنگها و اختلاط مدنيتها در شرايط آزاد و مساوي است چيزي جز فرهنگ دزدي دولتي و نابود ساختن گروههاي قومي-ملي و فارس سازي تدريجي گروههاي ملي غيرفارس ايران نيست.
قوميتگرائي فارسي و ايدئولوژي رسمي دولت ايران، همواره و به انحا مختلف، از جمله چاپ كتب و تبليغات روزنامه اي و برپائي سمينارها و همايشهاي دولتي و برنامه هاي تلويزيوني و ... هويت توركي، غيرفارسي و غيرايراني (به معني هويت ملي) شخصيتهاي تورك را نفي كرده و عمدتا به بهانه آنكه در قرون وسطي فارسي مدتي نقش زبان ادبي منطقه را داشته به تراشيدن هويت ايران زميني-فارسي براي آنها دست يازيده است. بسياري از نامداران تاريخي تورك، اما فارس نشان داده شده به ايرانيان و جهانيان مانند فارابي، مولوي، نظامي، خاقاني، صفي الدين اورموي، عبدالقادر مراغي، شمس تبريزي، صائب تبريزي، شهاب الدين سهرودي، عين القضات، محمود شبستري، طاهره قره العين، سيد جمال الدين اسدآبادي، آخوندزاده، دكتر مصدق، پروين اعتصامي، كلنل پسيان، ستارخان، محسن هشترودي، صمد بهرنگي، غلامحسين ساعدي، حاج قربان سليماني و سلاطين هزار سال اخير ايران از نادرشاه و شاه اسماعيل و آغامحمد خان و احمدشاه قاجار و هزاران نمونه ديگر از اين زمره اند. در قاموس قوميتگرايان فارس و دولت جمهوري اسلامي، ايرانيت مساوي با فارسيت و زبان فارسي ركن هويت ملي ايرانيان است، اين روش به معني فارسي نشان دادن ميراث فرهنگي و شخصيتهاي تاريخي ملل غيرفارس در ايران و به عبارت ديگر فرهنگ دزدي رسمي و آشكار است.
در اجراي اين فرهنگ كشي تدريجي با تاسف، بسياري از انديشمندان، هنرمندان، صاحبان قلم و سياسيون ترك ايراني حتي داوطلبانه نقش عمده اي بازي نموده اند. از سوي ديگر حركت دموكراتيك ملي گروههاي ملي غيرفارس ايران و بويژه خلق ترك هرگز اولويت كافي به تاريخ نگاري، چهره سازي در عرصه هاي فرهنگ و هنر و اجتماع و مقاومت در برابر غضب آنها نداده است. مدتهاست كه به جريان مشاهير دزدي در منطقه، علاوه بر فارسان، كردان نيز وارد شده اند. اخيرا اكراد همسايه نيز با تاسي از فارسان به مشاهيرربائي گسترده از تركان دست مي زنند. مثلا در كتب كردي از صفي الدين اورموي موسيقيدان ترك و آزربايجاني بنام موسيقيداني كرد نام برده مي شود.
٤-حاجي بكتاش ولي خراساني: آبداللار، خوراسان ارنلري و خويلولار
"حاجي بكتاش ولي نيشابوري" (١٢٧٠-١٢٠٩) داعي باطني، قديس، فيلسوف، ولي و انسانگراي بزرگ، از توركان نيشابور خراسان است. طريقت علوي (غلات شيعه) "بكتاشيه" منتسب به حاجي بكتاش بوده و در اطراف شخصيت وي تشكل پيدا كرده است. "خونكار حاجي بكتاش" از نخستين مشوقان و اشاعه دهندگان زبان و ادبيات تركي در آسياي صغير است. به باور تركان علوي (قزلباش و بكتاشي)، "حاجي بكتاش ولي" و "شاه اسماعيل ختايي" دو پير-رهبر تركي ميباشند كه در راه تاسيس اتحاد تركان اوغوز غربي مجاهدت نموده اند. "حاجي بكتاش" به احتمال بسيار با "مولانا" در ارتباط بوده و هر دو به يقين از يكديگر خبردار بوده اند. "حاجي بكتاش" با دو شخصيت تاريخساز ترك آزربايجاني ديگر در آسياي صغير، "اخي ائورن خويي" (متوفي به سال 1260) و "بابا الياس خراساني" (متوفي در نيمه دوم قرن سيزده ميلادي) نيز ملاقات نموده است.
از جمله برخوردهاي "مولانا جلال الدين رومي" با جريانات آزربايجاني، ديدار و تماس وي با "حاجي بكتاش ولي خراساني" است. اين هم از ولايت نامه كه شرح حال "حاجي بكتاش" را باز ميگويد و هم از مناقب العارفين كه ترجمه حال "مولانا" را ميدهد به سهولت بدست مي آيد. "مولانا" و "حاجي بكتاش" هر دو ترك خراساني بوده ("مولانا" از بلخ، "حاجي بكتاش" از نيشابور) و هر دو طريقت مولويه و بكتاشيه كه پس از وفات ايشان و بنام ايشان در آسياي صغير پديدار شده، در اطراف تركيت و خراسانيت تشكل پيدا نموده است. نيز هر دو در اتمسفر فرهنگي همساني تربيت شده، در تاريخ كمابيش يكساني به آسياي صغير– آناتولي مهاجرت نموده و هر دو انسان را به عنوان پديده اي مقدس پذيرفته و آنرا با كلام و اشعار خويش تقديس نموده اند. از اشعار منسوب به "حاجي بكتاش ولي خراساني" است:
ايسسيليك اوددادير، ساجدا دئييلديرİssilik oddadır, sacda deyildir
درويشليك خيرقه¬ده، تاجدا دئيلديرDərvişlik xirqədə, tacda deyildir
هر نه آختاريرسان، اينساندا آرا!Hər nə axtarırsan, insanda ara
قودوس´دا، مككه´ده، حاج´دا دئييلدير!!Qudus’da, Məkkə’də, Hac’da deyildir
"مولانا" عالمي بزرگ، حكيمي انديشمند، شاعري داهي و شوريده است. مردمي بودن وي ناشي از انديشه هاي انساني فراديني وي است. در ديگر سو "حاجي بكتاش" -بنا به ترجمه ي نثري و شعري مقالات وي كه اصل آن عربي است و به زمان ما نرسيده است- شيخي بالغ و جا افتاده است. سبب رغبت مردم به "حاجي بكتاش" و سپس گسترش بكتاشيه در ميان خلق ترك، ناشي از سادگي آموزه هاي وي است. "مولانا" داراي قابليت وفق دادن عقايد باطني با مراسم ظاهري است. در حاليكه آنگونه كه از مقالات و نيز از مناقبي كه در سنت مولويه و بكتاشيه موجود است، "حاجي بكتاش" باطني اي تمام عيار بوده است.
باني حقيقي "طريقت بكتاشيه" امروزي، ولي –پير ترك آزربايجاني، "آبدال موسي" [۴] اهل خوي آزربايجان است. اين طريقت بعدها با جذب شدن در مذهب – دين آزربايجاني "حروفيه"، كه پايه گذار-پيغامبر آن آزربايجاني ديگري بنام "فضل الله نعيمي تبريزي استرآبادي" است، به يكي از سكتهاي اساسي مذهب علوي (غلات شيعه) معاصر تبديل شده است. [٥]"فضل الله" به جرم ديگرانديشي و الحاد به وضع فجيعي به قتل رسيده و طرفدارانش در آزربايجان و ايران قتل عام شده اند.
همچنين امروزه در "طريقت مولويه" در مقابل شاخه اصلي مولويه كه "ولديليك" ناميده ميشود، شاخه اي فرعي مشهور به "شمسيليك" و منسوب به "شمس تبريزي" وجود دارد. "شمس تبريزي" كه مدتي در شهر ارزروم [۶]در ناحيه آزربايجاني تركيه امروزي به آموزگاري مشغول بوده، منسوب به طريقت پيش علوي (غلات شيعه) ملامتي-قلندري-حيدري است. عمده اين طريقت بعدها در زمره جريان آبدالان در سه شاخه امروزي مذهب علوي (غلات شيعه) يعني قزلباشي، بكتاشي و مولوي مستحيل شده است.
آبدالان روم (اوروم آبداللاري) كه مهر خود را بر امر تشكل هويت و فرهنگ تركي آسياي صغير و جنوب غربي اروپا زده اند، عمدتا درويشان و غازيان توركمان- تورك آزربايجاني (آزربايجاني و خراساني) بودند كه در قرون 11-13 از آزربايجان و خراسان با نام "خراسان ارنلري" و "خويلولار" و... به آناتولي روي آورده اند. اين توركمانان (تركان آزربايجاني) كه از پيشگامانشان "ساري سالتوق" (از خراسان)، "بابا الياس" (از خراسان)، "آبدال موسي" (از خوي)، "گئييكلي بابا" (از خوي)، "شيخ بوزاغي" (از مرند)، "حاجي بكتاش" (از خراسان) ، اخي ائوره ن (از خوي) و .... اند در فتح ممالك بيزانس در آناتولي و بالكان بدست تركان و گسترش اسلام در اين نواحي پيشگام بوده و اشتراك داشته اند. در برخي از روايات تركي چنين گفته ميشود (به اختصار): "پس از مدتي بيگهاي قايي دريافتند كه دولت سلاطين سلجوق در آناتولي دولت سايه اي بيش نيست. انجمن كرده و به اوتمان غازي (عثمان غازي) چنين گفتند: تو از نسل قايي خان هستي، قايي خان از بيگهاي اوغوز است. بنا وصيت گون خان، طبق سنن اوغوزي مقام خاني (خاقاني) ميبايست كه در نسل قايي ادامه يابد. تو شايسته خاني هستي، تو را خان بشناسيم. در كنگره پير اخيان، اخي ائوره ن، پير بكتاشيان حاجي بكتاش ولي و پدر زن عثمان غازي شيخ ادبالي نيز حضور داشتند. بيگهاي اوغوز در حضور عثمان غازي سوگند خوردند و به شرفش قدحهاي پر از قيميز (شراب ملي تورك) بلند كرده و فرياد كشيدند: آب حيات، صحت، عافيت و پادشاهيت مبارك باد! حاجي بكتاش ولي سرپوش نمدين خراساني را بر سر عثمان غازي نهاد و اخي ائوره ن شمشير بر كمر او بست. سپس فرمان سلجوق خوانده شد، در مقابل اوتاغ (اطاق) نه توغ (طوق) برافراشته شد. همه اين مراسم طبق رسومات اوغوزي انجام گرفت و بدين صورت عثمان غازي بنيادگذار دولت عثماني گشت...."
اين زمره غلات ترك بعدها در مذهب غالي-باطني علوي قزلباشي مستحيل شده و تمام آبدالان نيز به حركت رنسانس تركي قزلباش صفوي پيوسته اند. خروج "شاه اسماعيل" از جنگلهاي گيلان و حركت وي به سوي اردبيل و از آنجا به ارزينجان [۷] براي تشكيل اولين قورولتاي توركمان [۸] به توصيه "دده آبدال بيگ" (از طائفه تركان ذولقدر-دولقادار) از خواص مريدان "حيدر" بوده است. "مولانا" نيز خود را از آبدالان شمرده است. "شاه اسماعيل" نيز ميگويد:
ختايي´يه م، بير حالام Xətayi’yəm, bir halam
اليف اوستونده دالامƏlif üstündə dalam
صوفييه م طريقتدهSufiyəm Təriqətdə
حقيقتده آبدالامHəqiqətdə Abdalam
امروزه بخشي از علويان (علي اللهيان ترك-قزلباشان غالي) آزربايجان در محور اورميه-سلماس-خوي[۹] -قاراعين-ماكو همچنان "آبدال بيگ"ها ناميده ميشوند (كه به خطا به شكل "اهل حق" نيز ذكر ميگردند. اهل حق ميبايست منحصرا در باره علويان منسوب به اقوام ايراني مثل كردها و لرها بكار برده شود، نه در مورد گروههاي علوي تركي و عربي و غيره).
شاخه فرعي شمسيليك مولويه كه فوقا ذكر شد، در اصل ادامه جريان آبدالان مذكور ميباشد كه با بكتاشيه و مولويه امتزاج كرده است. اين گروه آشكارا غالي ترك باطني (علوي)، داراي كتابي بنام "ديوان صغير"اند كه حاوي اشعاري منتسب به "مولانا" كه برخي نيز به تركي است ميباشد [۱۰].
جريان اخوت كه "اخي ترك حسام الدين چلبي" نيز بدان منسوب است، بعدها اساسا در مذهب علوي (سكتهاي قزلباشيه و نيز بكتاشيه) استحاله يافته بخشهاي مسلح آن (غازيان و آلپ ارنلر) به تشكيلات نظامي عثماني "يئني چئري" و حركت "قزلباش" تركان صفوي پيوسته است. بعدها زمره اخيان همراه با باجيان و غازيان و آبدالان همگي در ميان نخستين گروههاي پيوسته به قزلباشان بوده اند. غازيان به همراه آلپ ارنلر شاخه "سيفي" ويا مسلح "اهل فتوت" (اخيان) را تشكيل ميداده اند. قزلباشان خود بيشتر تركان پيرو آيين فتوت بوده اند [۱۱].
بكتاشيه كه پيشتر مذهب-دين آزربايجاني حروفيه را در خود جذب كرده بود، زماني در آزربايجان نيز شايع بوده است. با تاسيس و پيدايش مذهب قزلباشي توسط "شاه اسماعيل ختايي"، عمده بكتاشيان آزربايجان و ديگر تركهاي ايران جذب اين حركت شده اند. اينها همان گروه تركان قزلباش علوي (غلات شيعه ترك) ميباشند كه امروزه در ايران و آزربايجان يكي از نامهاي عموميشان (به خطا) اهل حق ميباشد. امروزه پيروان اين طريقت علوي تركي خراساني-آزربايجاني-آناتوليايي در خاورميانه و اروپا از عراق و تركيه تا آلباني و بوسني پخش شده اند. همه ساله در كشور تركيه به تاريخ ١٥-١٨ آگوست، در سولوجا قارا هؤيوك، نئوشهير، مراسم-فستيوال عظيمي بنام "حاجي بكتاش شنليكلري" برگزار ميشود.
گراميداشت اين شخصيت بزرگ معنوي و فرهنگي ترك و خدمات بيمانند وي به زبان و ادب تركي در وطن خويش ايران، از سوي ادبا و فرهنگيان ترك، مراكز و انجمنهاي ادبي فرهنگي تركي در سراسر كشور بخصوص تركهاي خراسان و مقامات اين خطه، (كه به تعبيري زايشگاه زبان و فرهنگ و باورهاي اعتقادي تمام تركهاي ايران، آزربايجان و تركيه ميباشند) بيشك اقدامي گرچه اهمال شده، ولي بسيار مقبول شمرده خواهد شد. بسيار و بجا خواهد بود كه هنرمندان و خادمين فرهنگي و ادبي تركهاي ايران، بويژه تركهاي خراسان و آزربايجان، حتي دولتين ايران و آزربايجان، براي گراميداشت حاجي بكتاش و يادبود خدمت وي به زبان، ادبيات و فرهنگ تركي، آزربايجان و ايران، همه ساله مراسم يادبودي برگزار ويا حتي مجتمع-انجمني در شهر نيشابور بنام وي تاسيس نمايند. برپا ساختن تنديس وي در نيشابور نيز ميتواند انديشيده شود.
---------------------------------
[۱]- موسس جريان پيش علوي اخوت-فتوت (از غلات شيعه) در آناتولي يعني تشكيلات "اخيان روم" (برادران-قارداشلار) انديشمند آزربايجاني "شيخ نصيرالدين محمود خويي" است. وي كه ملقب به "اخي ائوره ن" است اهل شهر خوي آزربايجان ميباشد كه در عصر سلاجقه روم به آسياي صغير مهاجرت نموده است. همسر وي "فاطما باجي" نيز موسس تشكيلات "باجيان روم" (خواهران) در اين ديار است. علاوه بر "شمس تبريزي" كه با اخيان –اهل فتوت در پيوند بوده است، خود "مولانا" نيز در مثنوي كرارا فتيان را مخاطب قرار داده است. نام اخيان و شخص "اخي ائوره ن خويي" همچنين در ماجراي شهادت "شمس الدين تبريزي" نيز به ميان كشيده شده است. امروزه به پاس "اخي ائوره ن خويي" و تشكيلات صنفي اخيليك همه ساله در كشور تركيه مراسمي بنام "اخيليك كولتور هفته سي و اصناف بايرامي" در شهر قيرشهير به تاريخ ١٣-٨ اكتبر برگزار ميشود.
[۲] - بسياري از بنيانهاي فرهنگ تركي-آزربايجاني بلاواسطه در ارتباط با خراسانند. تاريخ تركي ادبي در ايران، آزربايجان و تركيه، با اشعار شعراي خراسان آغاز ميشود. نخستين محصولات ادبي تركي آزربايجاني و تركي تركيه نيز توسط تركهاي خراسان كه به غرب مهاجرت كرده بودند آفريده شده است. چنانكه موسس زبان شعري تركي آزربايجاني، صوفي حروفي "حسن اوغلو اسفرايني" (قرن 14) و موسس زبان شعري تركي آناتولي "خواجه دخاني" هر دو از تركان خراسان بوده و در آنجا ظرافت و زيباييهاي زبان تركي را آموخته اند. در ايران خراسان همچنين (در خارج از آزربايجان) در دوران معاصر پيشگام تدريس زبان تركي در مدارس بوده است. ياد آوري ميشود بزرگترين استاد-بخشي موسيقي مردمي ترك، فارابي زمان "حاج قربان سليماني" نيز از تركان خراسان است.
[۳] - حرارت در آتش است، نه در ساج
درويشي نه با خرقه ميسر است نه با تاج.
به دنبال هر چه هستي، آنرا در انسان جستجو كن،
كه در قدس، در مكه و حج نتواني بدست آوردش.
[۴]- آبدال موسي خويلو" عارفي است كه از سوي علويان (تركان غلات شيعي) قزلباش و بكتاشي محترم شمرده شده حتي تقديس ميشود. وي كه بنا به روايتي نوه پسر عموي "حاجي بكتاش ولي" بنام "حيدر آتا" ميباشد، در فتح بورسا پايتخت بعدي آل عثمان شركت داشته و در تاسيس تشكيلات نظامي عثماني يئني چئري (يني چري) نيز نقشي اساسي ايفا نموده است. از او اثري بنام "نصيحت نامه" در دست است. مزار وي در تككه كؤي شهر بورسا است. همه ساله در تركيه فستيوالي به نام "آبدال موسي شنليكلري" و به گراميداشت اين شخصيت آزربايجاني در آلمالي، تككه كؤي، آنتاليا به تاريخ ١٠- ٩ ژوئن برگزار ميشود.
[۵] - بسياري از مشاهير ترك و آزربايجاني از جمله نخستين شاعر تركي سراي ايران و آزربايجان "حسن اوغلوي اسفرايني"، نيز "عمادالدين نسيمي شيرواني" از اعاظم ادبيات جهان ترك -كه در حلب به جرم ارتداد و دگرانديشي به وضع فجيعي به قتل رسيده است- ، همچنين جهان شاه قاراقويونلو حقيقي كه از اعاظم ادبيات ترك شمرده مي شود، از حروفيان و "محمد فضولي بغدادي" -كه شكسپير ادبيات دنياي تركي خوانده شده است- منسوب به بكتاشيان بوده اند.
[۶]- ارزروم: شهري در ناحيه معروف به آزربايجان تركيه است. اين ناحيه كه در شرق تركيه قرار دارد در تاريخ زبان و فرهنگ تركي بويژه آزربايجان از اهميت فوق العاده اي برخوردار است. "ارزروملو مصطفي ضرير" از پركارترين شعرا و نخستين نثرنويسان تركي آزربايجاني قرن سيزده-چهاردهم ميلادي متولد ارزروم ميباشد. محل وقوع و آفرينش داستانهاي "دده قورقود" كه از شاهكارهاي ادبي و فولكلوريك جهاني بشمار ميآيد و نيز داستان حماسي - عشقي "كوراوغلو" كه محصول تركهاي قزلباش (علوي-غلات شيعه) ميباشد هم عمدتا اين ناحيه است. بسياري از ايلات و شخصيتهاي بنيانگذار دولتهاي تركهاي آزربايجاني مانند قاراقويونلو و آغ قويونلو اصلا منسوب به تركان آزربايجاني (توركمان) اين نواحي بوده اند. (با اينهمه طوائف بنيانگذار سه دولت تركي بعدي حاكم بر ايران يعني صفوي، افشار و قاجار نه از تركيه شرقي، بلكه اصلا از قزلباشان تركيه مركزي و سوريه شمالي بوده اند). اين ناحيه پس از شكست قزلباشان در كارزار چالدران ضميمه خاك عثماني شده است. دول تركي حاكم بر ايران مانند قاجارها كه خود از تركان قزلباش تركيه مركزي اند هميشه در اين شهر آزربايجاني داراي نمايندگي ديپلماتيك بوده اند.
[۷] - ارزينجان: شهري در ساحه آزربايجاني تركيه است كه به زمان مولوي تحت حاكميت "فخرالدين بهرام شاه" از خاندان ترك منگيجيك بود. در بعضي منابع تاريخي مانند مجمع البلدان (ياقوت حموي، جغرافيانويس روم تبار عرب، 1266) شهر ارزينجان حد غربي آزربايجان شمرده ميشود: "حد آزربايجان من بردعه مشرقا، الي ارزينجان مغربا": حد آزربايجان از بردعه در مشرق كشيده ميشود تا ارزينجان در مغرب. امروزه نيز در برخي منابع تركيه اي و غير آن به اين بخش، آزربايجان تركيه ويا آزربايجان غربي گفته ميشود. خانواده "مولانا" به روايتي يك تا سه سال در اين شهر آزربايجاني اقامت نموده اند.
[۸] - دومين قورولتاي توركمان به سركردگي "شاه اسماعيل صفوي" در شهر "سيواس" منعقد شده است. اين شهر در تاريخ تركي آزربايجاني از اهميت فوق العاده اي برخوردار است. بنيانگذار شعر تصوفي در ادبيات ديواني تركي آزربايجاني و نيز تركي استانبولي "قاضي برهان الدين" در شهر سيواس دولتي مستقل به نام خويش تاسيس كرده بود. دولت وي نمونه اولين دولتهاي تركان آزربايجاني در آسياي صغير و در خارج خاك آزربايجان است. "قاضي برهان الدين" كه منسوب به طائفه سالور بوده در جنگ با آغ قويونلوها، ديگر دولت تركي آزربايجاني كشته شده است. همچنين "پير سلطان آبدال" از بزرگترين شاعران مردمي و از قهرمانان اسطوره اي خلق تركيه - اصلا از شهر "خوي" آزربايجان جنوبي- نيز متولد روستاي باناز "سيواس" فوق الذكر بوده است. امروزه همه ساله در كشور تركيه مراسم و فستيوال عظيمي در بزرگداشت "پير سلطان آبدال" اين عاشق-شورشگر ترك آزربايجاني الاصل بنام "پير سولطان آبدال شنليكلري" در سيواس، ييلديز ائلي، باناز كؤيو و به تاريخ ١٣-١٢ ژوئن برگزار ميشود.
[۹] - خوي: از اولين شهرهاي تركي شده آزربايجان است و بدين سبب در متون تاريخي سلجوقي بنام تركستان ايران ناميده شده است. "حمدالله مستوفي" در نزهت القلوب در باره خوي ميگويد: مردمش سفيد چهره و ختاي نژاد و خوب صورتند و بدين سبب خوي را تركستان ايران خوانند. خوي علاوه بر آزربايجان در تاريخ تركيه نيز از اهميت استثنائي برخوردار است. بسياري از جريانات فكري و فرهنگي تاريخي كه مهر خود را در شكل گيري هويت ملي خلق ترك (تركيه) زده اند بلاواسطه با نام شهر خوي پيوسته اند. اين شهر پايگاه ارتشهاي تركي براي تهاجم به بيزانس و فتح آسياي صغير توسط تركان بوده است. "آلب ارسلان" در سال 1701 خوي را مركز تجمع سپاهيان ترك براي حمله به بيزانس-روم (تركيه امروزي) قرار داده بود. موسس طريقت بكتاشي "آبدال موسي" و باني جريان اخوت در آسياي صغير "اخي ائوره ن" هر دو از شهر آزربايجان خوي برخاسته اند. "پير سلطان آبدال" شاعر و قهرمان خلقي-ملي تركيه، "جهانشاه قاراقويونلو" شاه زنديق -شاعر علوي قرن ١٥ نيز اهل خوي اند ("جهان شاه" در گؤي مچيد تبريز كه خود آنرا ساخته بود مدفون است). مزار "شمس تبريز" نيز بنا به بروايتي در خوي آزربايجان (و بنا بر روايات ديگري در قونيه تركيه) قرار دارد. زمره "جاولاقلار" از قزلباشان بلاواسطه با خوي در ارتباط است. (جلخ و جولق نوعي از پشميه بافته بود كه مردم فقير و درويش و قلندران ميپوشيده اند و جولقي و جولخي به معني قلندر شال پوش آمده است). جاولاقيليك از نخستين تشكيلات قلندريه بوده و در قرن 13 در خوي آزربايجان ايجاد شده است. اين جريان بعدها توسط حيدريليك تعقيب شده است. ياد آوري ميشود كه در تاريخ لكسيوگرافي تركي آزربايجاني اولين لغت منظوم بدين زبان بنام تحفه حسام توسط "حسام خويي" نگاشته شده است.
[۱۰] - بواقع طريقت وحدت وجودي "مولويه" معاصر و اركان آن نيز آشكارا خارج از دايره اسلام اورتدوكس ميباشند. امروزه مولويه، به همراه بكتاشيه (در بالكان)، قزلباشيه (در ميان تركان)، نصيريه (در ميان اعراب) و اهل حق (در ميان اكراد) تحت نام عمومي علوي در مقابل اسلام اورتودوكس (سني و شيعي و زيدي) نمايندگان اسلام هترودوكس در آسياي صغير، مزوپوتاميا (بين النهر) و شبه جزيره بالكان ميباشند. از اشعار شاخه شمسيليك اين گروه است:
تا صورت پيوند جهان بود، علي بود
تا نقش زمين بود و زمان بود علي بود
سر دو جهان جمله ز پيدا و ز پنهان
شمس الحق تبريز كه بنمود علي بود.
مولانا خود چنين ميگويد (تجلي از امهات باورهاي غلات شيعي-قزلباشان است):
مرا در همه عالم يا الهي،
تجلي جمال شمس دين ده!
[۱۱] - جريان (فتوت) مهر خود را بر فرهنگ تركي-آزربايجاني زده است. پديده "قوچولار" (لوطيان) و ورزش "زورخانه" تنها دو گستره آن به شمار ميآيند.
شمارى از سروده هاى تركى مولانا
سؤزوموز- مهران بهارى
٢٧ كؤچ آيي٬ ٢٠٠٥ – تويوق ايلى
از سرى نوشته هاى خوراسان اره نلرى-پيران خراسانּ براى مطالعه قستمهاى قبلي اين سرى لطفا به آدرسهاى زير مراجعه كنيد:
١- پيران خراسان: حاجى بكتاش ولى خراسانى
٢- اشعار تركى سلطان ولد
٣- نخستين اشعار كلاسيك تركى: شيخ عزالدين حسن اوغلو اسفراينى
٤- پيران خراسان: خوجا دخانى خراسانى
٥- دوستون ائوى كؤنوللردير: يونوس ائمره
٦- بابكلر اؤلمز: بابكها هرگز نميرند
مولانا جلال الدين محمد بن بهاءالدين محمد بن حسيني الخطيبي بکري معروف به مولوي بلخي يا ملاي روم، از نوابغ جهان اسلام٫ بزرگترين شاعر عرفاني مشرق زمين٬ برجسته ترين سخن پرداز وحدت وجودي تمام اعصار٬ يکي از انسانهاى عالي مقام جهان٬ در شمار اولياء و داراى بلندترين مقامات در ارشاد فرزند آدمي دانسته شده است. اين عارف بزرگ يکي از برگزيدگان نامي دنياي بشريت در وسعت نظر٬ بلندي انديشه٬ بيان ساده و دقت در خصال انساني بشمار رفته استּ پديده نادره اى چون "مولانا جلال الدين محمد بلخى رومى" كه منحصرا انسان و انسانيت را ترنم نموده بىشك فراتر از قيدهاى نژادى٫ ملى٫ زبانى٫ اعتقادى و زمانى است. مولانا از آن همه انسانهاست و آثارش جزء گرانبهاترين ميراث مشترك بشريت بشمار مي آيد.
جلال الدين محمد در افغانستان به دنيا آمد٬ در تركيه رشد يافته فقيهي عاليمقام شد و در حلقه آزربايجانيان پيرامونش مبدل به مولاى رومى گشتּ وي آفتاب درخشان فرهنگ عرفاني و معنوي جهان تركى و اسلام٬ كشورهاى تركيه و افغانستان٬ فخر آزربايجان و خراسان٬ از بزرگترين شاعران درجه اول زبان و ادبيات تاجيكى- فارسى و از پيشگامان تركي سرائى در غرب آسيا است.
خلقهاى تاجيك و فارس به حق ميبايست بر خود ببالند كه چنين ابرانسانى٫ با آنكه خود تاجيك – فارس نبود٬ ديوان كبير و قران ناطق را به زبان ايشان سروده است. همچنانكه خلق ترك (تركيه) به سبب روى آورد مولانا به سرزمين جنت نشان آناتولي و با آغوش باز پذيرفتن وى و همچنين قرار داشتن كعبه عاشقان در اين ديار بر خود ميبالد و خلق ترك (آزربايجان) نيز به سيماهايى چون شمس تبريزى كه زاينده مولوى عارف و حسام الدين چلبى اورموى ملقب به ابن اخى ترك كه سبب بلا واسطه آفرينش مثنوى اند٬ به حق مباهات مي نمايد (١).
هدف از تحرير اين نوشته٫ بررسى وابستگى تبارى مولانا و كوشش بيهوده و غيرممكن در جهت گنجانيدن وى در چهار چوب تنگ تعلقات ملى-قومى نيست٬ بلكه نگاهى است به برخى از اشعار تركى مولانا كه در چاپهاى ايرانى آثار وى و بررسيهاى محققين فارس٬ به سبب حاكميت قوميتگرائى افراطى فارسى در محيطهاى علمى٬ فرهنگى و ادبى فارسى مسكوت گذارده مي شوند.
زبان مولانا
فارسى زمانى زبان ادبى آسياى جنوب غربى در منطقه اسلامى بوده استּ مولانا نيز ترجيح مي داده به زبانى كه جهان اسلام آن را بهتر مي فهمد بنويسد. اين دو٬ سبب اصلى فارسى نويسى وى بوده استּ مولانا از شعراى درجه اول شعر تاجيكى-فارسى و از اعاظم ادب آن بشمار ميرودּ طريقت مولويه نيز كه بعدا توسط جانشينش حسام الدين چلبى اورموى و فرزندش سلطان ولد بنياد گزارده شد٬ تا ديرزماني به عنوان ممثل و نماينده زبان و ادب تاجيكي-فارسى در آسياى صغير عمل نموده است. با اينهمه در كنار آثار مولانا (و سلطان ولد) به تاجيكي-فارسى٫ آثارى از ايشان به زبانهاى عربى ادبى (فيه مافيه) و نيز اشعارى به ترتيب مقدار به زبانهاى عربى عامى٫ تركى و يونانى محاوره اى آناتولى قرون وسطي در دست است كه برخى از آنها تدقيق و چاپ شده اند.
آثار يوناني مولانا
روابط مولانا با يونانيان آناتولي بسيار خوب بوده٬ بارها همراه خانواده خود در صومعه يونانى "اگيوخاريتونا" حاضر گرديده و ضمن گفتگو با راهبه هاى اين صومعه به عبادت پرداخته است. حتى ادعا شده كه مولانا مطالعاتى در زمينه زبان يونان باستان داشته و به شكلى عالى بر زبان يونانى مسلط بوده است. به همه حال آنچه قطعى است اينكه رومى و فرزندش سلطان ولد علاوه بر زبان تركى٬ زبانهاى فارسى و عربى و يونانى نيز مي دانسته و اشعارى به اين زبانها سروده اند. زبان يوناني اى كه مولانا در اشعار خود بكار برده٫ نه يوناني ادبى٬ بلكه زبان يونانى مردمي و محاوره اى قرن سيزده رايج در قونيه بوده است. احتمالاً بعضي از آوازهاي محلي و بومي يونانى وي را برانگيخته كه قطعاتي به اين زبان بسرايد. ابيات يونانى مولانا با جملات عربى و فارسى و كلمات تركى در هم آميخته و به الفباى تركي – عربى نگاشته شده اند. (ابيات يونانى سلطان ولد افزونتر است. در رباب نامه: ٧٧٤٥ بيت فارسى٫ ١٥٧ بيت تركى٫ ٣٥ بيت عربى و ٢٢ بيت يونانى موجود است). در مورد آثار يونانى مولانا و تاثير پذيرى وى از فلسفه و فرهنگ يونانى تاكنون آثار متعددى از جمله از طرف خانم ليانا ميستا كيدو مترجم مثنوى به يونانى چاپ شده است.
يادگارهاى تركي مولانا
مولانا زبان مادريش تركى را نيز در آثار خويش بكار گرفته استּ رومى و فرزندش – گرچه اساسا نوشته ها و سروده هايشان را به سنت ادبى عصر خود٬ به فارسى بر قلم آورده اند- به نهضت تركى نويسى در آناتولى پيوسته و از خود اشعار پندآميز و راهنماى سروده شده به تركى٬ در خطاب مستقيم به توده هاى مردم و نيز ملمعاتى به زبانهاى عربى٫ تركى و يونانى بيادگار گذارده اند. ابيات تركي و يونانى سلطان ولد افزونتر از مولانا است.
اشعار تركي: آنچه از اشعار مولوي به زبان تركي در ميان آثار وى و به طور پراكنده تا به امروز حفظ شده و بدستمان رسيده است، بسيار كمتر از آن چيزي است كه در بعضى از تذكره ها و ديوانهاى شعراي پيشين به آنها اشاره شده است. به عنوان نمونه ديوان كبير كه اثرى به فارسى است علاوه بر اشعارى به عربى و يونانى٬ داراى حدود ٢٠٠ بيت تركى (غزل٫ قطعه٫ تك بيتى٫ و ملمع) نيز مى باشد. اشعار تركى اى كه در پايان ديوان كبير آمده اند٫ تاكنون در دبوانهاى چاپ ايران وارد نشده اند.
ملمعات تركي: مولانا برخى از اشعار ليريك و غزليات خويش را به شكل ملمعاتى با مهارت آميخته شده از عربى و فارسى و تركى و ارمنى بوجود آورده است. اين ملمعات كه در نظر اول٫ آشفته و غيرقابل درك به نظر مي آيند٫ كوشش وى براى بيان چند لايه اى و درك تجربه حقيقى اند. صاحبنظران٬ بخشهاى تركي ملمعات مولانا را نشانگر حاكميت آشكار و احاطه بدون مباحثه مولانا بر دقايق و ظرايف زبان تركي شمرده اندּ
تركيبات تركي: در آثار مولانا به تعبيرات فراوان تركى شامل واژگان محاوره اى٫ نقل قولهاى تركى و خطابهايى به تركان نيز برخورد مي شودּ
كلمات تركي: بخشي از كلمات تركى آثار مولانا٬ كلمات تركي خودى شده موجود در زبان فارسى هستند كه بويژه در زبان اغلب مولفين فارس كه در تماس با تركان بوده اند يافت مي شوندּ (شمار اينگونه واژگان تركي موجود در زبان فارسي و لهجه هاي گوناگون آن تا بيست هزار تخمين زده ميشود)ּ(٢)ּگستره اين كلمات همه لايه هاى گوناگون ذخيره لغوى زبان تركى٬ از واژگان تركى ادبى٬ باستانى٬ لهجه اى و محاوره اى را در بر ميگيرندּ مولانا در ميان كلمات و ابيات تركى خود٬ واژه هايى مربوط به لهجه تركي اى كه زبان مادرى اش بوده و در تركى آسياى صغير مرسوم نبوده اند مانند بايراشماق٫ بوْلماق٫ گميشمك٫ قيغيرماق٫ اؤكوش٫ و غيره را نيز بكار برده است. برخى از اين واژه ها مانند واژه چيكگنه به معنى كوچولو٬ گؤيچه ك٫ دئييش امروز نيز عينا در زبان تركى (لهجه هاى آذربايجانى و خراسانى) رايج اند. (٣)
تعبيرات تركي: ادعا شده است كه مولانا در اشعار فارسي خود٬ بياني تركي داشته ٬ تركي انديشيده و فارسي سروده است و در اين ميان بسياري از اصطلاحات تركي را به فارسي برگردانده استּ حتى محمد خولوصى در كتاب يئددى اؤيوت (ترجمه تركي مجالس سبعه) ميگويد كه اصل مجالس سبعه٬ خطابه و وعظهاى هاى مولانا به مردم قونيه به زبان تركي است كه از سوى كاتب به زبان فارسي ترجمه شده استּ او اين ادعاى خود را بر كيفيت ادبي بسيار پائين و آشفتگى عبارات و اسلوب موجود در اين اثر٬ كه به هيچ وجه با فصاحت و كتابت مولانا قابل جمع نيستند مستند مي سازدּ
ديوان كبير تركي
در برخي منابع از ديواني بزرگ به زبان تركي و همچنين اشعار تركى منتسب به مولانا سخن ميرودּ سامى نيهات بانارلي در كتاب "رسيملي تورك ادبياتي تاريخي" از مولوي به شكل نخستين كسي در آناطولي كه ديوان بزرگي به تركي ترتيب داده است ياد ميكندּ دكتر ح. محمدزاده صديق "دوزگون" در كتاب سيري در اشعار تركي مكتب مولويه به اين نكته اشاره كرده و ميگويد اين ديوان حاوي اشعار پر طنين و پر شوري - بخشي از آن سروده شده در وصف ائمه اطهار - بوده و صوفيان و دراويش ابيات آن را به صورت ترجيعبند تضمين و در محافل مجالس خود اجرا مى نموده اندּ وى با اشاره به تاثيرپذيرى شعراي آزربايجان و ترك زبان از مولانا اضافه ميكند كه پس از مولانا٬ بسيارى مانند "باقى" از شعراى بزرگ دربار عثمانى بر اشعار تركي مولانا نظيره ها گفته آنها را تضمين و استقبال كرده اندּ او٬ پيدايش مكتب مولويه در ميان دراويش را نيز گواهى بر وجود ديوان كبير تركي شمرده استּ البته همه اين ادعاها و ملاحظات٬ محل مباحثه جدى بوده و بى شك محتاج به اثبات علمى و ادله محكم اندּ(٤)
بنا به همين مولف٬ "غريبي" شاعر و ناثر آزربايجاني عهد شاه تهماسب صفوى در كتاب "تذكره مجالس شعراي روم" خود كه به زبان تركي و در تبريز تأليف نموده است، ذكر و توضيحات مفصلي از مولانا و هم مطلبي در باره اشعار تركي وي دارد كه بخشى از آن به شرح زير است:
"اعلم المحققين و افضل العارفين؛ فريد المله و الدين مولانا جلال الدين قدس سره" دورور كى عجم ويلايتلرينده "ملاي روم" و روم ايقليمينده "موولانا خونكار" دئوم (؟) ايله مشهور و معروفدور.
اولدورور سردفتر-ى اهل-ى كيتابOldurur sərdəftər-i əhl-i kitab
سيرر-ى گوفتاريندا عاجيزدير فوهومSirri güftarında acizdir fuhum
ּּּּּ قارامان ويلايتينده و قونييه شهه رينده واقيع اولموشدور و مرقد-ي پورنورلارى همان آندادير. مؤولويلر خانقاهي و مواليلر زييارتگاهيدير ...... بو موختصر اول طوطي-يى شكريستان-ى حقيقت(ين) ايسم-ى شريفي ايله قيليندي..... و توركي اشعاريندان بو مطلع و حوسن-ى مطلع٬ دوازده ايمام عּ(ين) اووصافين (دا) يازديغي بندلرندير: (از اشعار تركى مولوي٬ مطلع زير از ابياتي است كه در اوصاف دوازده امام سروده است):
اولار كيم بنده-يى خاصص-ى خودا´دير٫ Olar kim bəndə-yi xass-i Xuda'dır
موحيبب-ى خاندان-ى موصطفا´دير.Mühibb-i xanədan-i Mustafa'dır
حقيقت كعبه سينين قيبله گاهى٫ Həqiqət Kə'bəsinin qibləgahı
ايمام-و پيشواميز مورتضا´دير.İmam-o pişvamız Murtəza'dır
و بو بئيت داخي درويشلر پندي ايچون اول بولبول-ى گولوستان-ى ايره م(ين) نوطق-ى جانبخشيندن واردير كه اهل-ى گوفتار٬ اشعارلارينا بو بيئت ايله رؤونق وئريب، ترجيع بند قيلميشلاردير: (و اين بيت مخصوصاً از جهت پند درويشان از بلبل گلستان ارم و نطق جانبخش او آمده است كه اهل گفتار، اشعار خود را با اين بيت رونق داده و ترجيع بندهايي باآن ساخته اند).
دينمه٫ گؤزه ت٫ باخما٫ چاپار قوشما هئچ!Dinmə, gözət, baxma, çapar qoşma heç
ريند-ى جاهان اول٫ يورو٬ توخونما٫ گئچ!Rind-i cahan ol, yürü, toxunma, geç
بررسيهايى در باره اشعار تركى مولانا:
در باره آثار توركى مولانا٫ تركولوگها و زبانشناساني مانند پرفسور دورفر٬ سالئمان٫ يالت كايا٬ منصوراوغلو و كؤپرولو٫ تحقيقاتى و از تركهاى ايران پرفسور ح. م. صديق٫ پروفسور ج. هئيت و از تركمنها ملاعاشور قاضي٫ بيبي مريم شرعي نيز نوشته هائى دارند. با اينهمه متاسفانه تاكنون نه تمام اشعار و ابيات و نه تمام كلمات و تعبيرات تركى مولانا يكجا گردآورى و به لحاظ ادبي و زباني تدقيق نشده اندּ برخى از آثارى كه به سروده هاى تركى مولانا پرداخته و يا به آن اشاراتى كرده اند به قرار زيراند:
- Şerefettin Yaltkaya, Mevlana’da Türkce kelimeler ve şiirler, Türkiyat Mecmuasi, 1934, cilt IV, s 111-167
- Mecdut Mansuroğlu, Mevlana Celaleddin Rumi’de Türkçe Beyit ve İbareler. Türk Dili Araştırmaları YIL 1954.
- Ural-Altaische Jahrbucher: Mawlawi Turkische Verse: von Mecdut Mansuroglu (Istanbul). Wiesbaden – 1960.
- Salemann, Noch einmal die Selschukischen Verse, Melanges, Asiatiques, X, ilave 222-237
- Abdülbaki Gölpınarlı. Mevlânâ Celâleddin. İnkilâp Kitabevi
- Rafael Blaga, Handbook of the Iranian Peoples.
- P. Burguière, R. Mantran: Qulques vers Grecs du XIII e siècle en caractères Arabs; Bruxelles, 1952. Byzantion.
- Ragim Sultanov, Solva Tiurkskogo proiskhozhdniia, Vstrecha - iu shsciesia V Mesnevi Dzhaladdina Rumi. V kn.: Voprosy Iranskoi filologii, Baku, 1966, S 75-87. - Na azerb. iaz.
- Fuat Bozkurt, Türklerin Dili
- M. Fuat Köِprülü, Yeni Fâriside Türk Unsurlar, T.M. 1942, VII-VIII, cüz 1, 1-16.
- İslam Ansiklopedisi, Mevlana Maddesi
- برخى از آذربايجانيان پيرامون مولانا - حميد دباغى
- اشعار تركي مولانا - بشنو از ياد خوش حضرت مولانا-ملاعاشور قاضي٫ بيبي مريم شرعي
- تاريخ زبان و لهجه هاى تركى٫ دكتر جواد هئيت
- سيرى در اشعار تركى مكتب مولويه- دكتر حسين محمدزاده صديق
مولانا از نخستين شاعران تركي سرا در غرب آسيا
بسيارى از تركولوگها و منابع گوناگون مانند دايره المعارف اسلام جلال الدين مولوى را در زمره نخستين شاعران تركى گوى آسياى صغير به شمار آورده اند. رومى و فرزندش علاوه بر پيشگامي در تركي نويسي٬ همچنين از پيشگامان كاربرد اوزان عروضى در شعر تركى آسياي صغير شمرده ميشوند.
بواقع اهميت اشعار تركى سلطان ولد و مولانا و .... كه به لحاظ كمى در مقابل اشعار فارسيشان غيرقابل تامل اند٫ در سنت شكنى آنهاست. تا عصر مولانا زبان تركى٬ زبان توده مردم روستائى و طوائف در آسياى صغير و آذربايجان و زبان دولتمردان و سلاطين جهان اسلام٬ هنوز به عنوان زبان ادبى غالب بكار نميرفت و در همه عرصه هاى نوشتارى٬ هم در ارتباطات٬ هم در تحريرات خصوصى و هم در دستگاه دولتى٬ زبان فارسي زبان حاكم بودּ مولانا زمانى به تركي نويسى آغاز كرد كه نوشتن به زبان تركي كسر شان و عيب شمرده مىشدּ اين سروده هاى تركى كه در چنين محيطى و در اوج حاكميت بيچون و چراى زبان و ادب فارسى و سنت فارسى نگارى و فارسيسرايى در غرب عالم اسلامى نگاشته شده اند٫ مانند نورى در تاريكي٬ آغازگر نهضت ادبى-فرهنگى تركى سرايى و رنسانس ادبى زبان تركى در آسياى صغير و آذربايجان بوده اند.
همه محققان در اين امر متفق اند كه مولانا با آنكه آثار گرانقدر خود را به فارسي پديد آورد و نه به تركي٬ و بزرگان طريقت مولويه مانند سلطان ولد در ظهور و گسترش ادب تركي در آناتولي بسيار موثر بوده اندּ پس از مولانا و به موازات فزوني گرفتن تعداد مسلمانان ترك در آسياي صغير٬ بزرگان طريقت مولويه به منظور خطاب به مردم تركزبان٬ بيش از پيش به نظم و نثر تركي روي آوردندּ بويژه فرزند مولانا سلطان ولد٬ در رواج اعتقادات و آموزش عقايد متصوفانه در ميان توده هاى مردم – به سبب زبان ساده و صميمى اشعار تركى خويش - بسيار موفق بوده است. هر چند در اشعار تركى سلطان ولد٬ روانى٬ خروش و درخشندگى همفكر و همعصر تركى سراى خود يونوس ائمره ديده نميشود٬ با اينهمه آثار تركى وى تاثيرى بسيار مهم در گسترش نهضت تركي نويسى در آناتولى داشته است.
در قرن ١٣ زبان بلخ٬ موطن مولانا تركى خراسانى بوده است
ابيات تركى و ملمعات رومى از نخستين نمونه ها و قديميترين متون تركى غربى (اوغوز) و يا سلجوقى (٥)٬ منشاء تركى آناتولى-بالكان- قاقاووزى٫ تركى آزربايجانى- خراسانى و تركمنى و يا دقيقتر لهجه خراسانى تركى بشمار ميروند. تركولوق مشهور پروفسور گرهارد دوئرفر (Prof. Dr. GERHARD DOERFER) در اثر خود بنام (Türkische Folklore-Texte aus Chorasan) اشعار تركى مولانا را از محصولات ادبى تركى خراسانى قديم به شمار آورده است. مولانا از شهر بلخ آمده است. به گمان پروفسور دوئرفر٫ در قرن ١٣ و قبل از آنكه اين شهر بعدها در قرن ١٦ به تصرف تركمنها در آيد٫ زبان مردم بلخ تركى خراسانى بوده است. بنابه وى٬ اين اشعار بيشتر خصوصيات لهجه خراسانى زبان تركى را دارا ميباشند.
اشعار تركى مولانا-سلطان ولد از نخستين نمونه هاى ادبيات ديوانى تركى در آسياى صغير اند و به تركى اوغوزى غربى مشترك قرن سيزده٬ قبل از تقسيم شدن آن به دو شيوه بالكان- آناتولى و آزربايخان-خراسان نوشته شده اند. در حاليكه در آثار تركى مولانا خصوصيات شيوه هاى تركى غيراوغوزى هم منعكس شده (مانند استفاده از پسوند-غاى براى زمان آينده كه معادل آن در تركى غربى پسوند-ه جك است)٬ در آثار سلطان ولد كه در آناتولى نشو و نما يافته است٫ هيچكدام از اين خصوصيات ديده نميشوند. شعر تركى سلطان ولد تركى اوغوزى (آزربايجانى-آناتولى) خالص است. متاسفانه تاكنون مجموعه كامل اشعار تركى مولانا و سلطان ولد و نيز كلمات و عبارات تركى آثار اين دو در ايران چاپ نشده است. حال آنكه در مقام مقايسه٬ زبان تركى اشعار سلطان ولد بسيار بيشتر از تركى استانبولى به تركى آزربايجانى امروز نزديك بوده و تركى مولانا نيز بدون مباحثه تركى خراساني است. اساسا نميبايست فراموش نمود كه قارامان٬ حتى قونيه در ناحيه موسوم به هلال آزرى قرار دارد و گويش تركى رايج در آن٬ قبل از بسط حاكميت تركان عثمانى به اين نواحى٬ همان بود كه امروزه تركى آزربايجانى ناميده ميشود. از اينرو است كه ميبايد علاوه بر سلطان ولد-مولانا٬ همه آثار تركى آفريده شده در هلال آزرى در تركيه٬ اقلا تا ظهور دولت صفوى (و حتى تا سقوط دولت عثمانى) در تاريخ ادبيات تركى آزربايجانى نيز گنجانده شوند.
لهجه هاى خراسانى زبان تركى
لهجه هاى خراسانى و آزربايجانى زبان تركى٬ دو گروه لهجه عمده شاخه شرقى اوغوز غربى را (زبان تركى امروزين را) تشكيل ميدهند. (شاخه غربى اوغوز غربى به لهجه هاى آناتولى-بالكان و اوغوز شرقى به گروه لهجه هاى تركمني اطلاق مىشود)ּ شاخه شرقى اوغوز غربى و يا تركى خود شامل گروه لهجه هاى زير است:
ا- لهجه هاى آزربايجانى: رايج در سراسر ايران٫ آزربايجان٫ عراق٫ تركيه٫ سوريه٫ گرجستان٫ داغستان٫ اردن٫ لبنان٬ افغانستانּ
ب- لهجه هاى خراسانى: رايج در استانهاى خراسان شمالى٬ خراسان رضوى٬ خراسان جنوبى و مازندران و جنوب ايران (ابولوردى)٬ در تركمنستان (؟)
ج- لهجه سنقرى: رايج در بخش ترك نشين و آزربايجانى استان كرمانشاه٬ شهرستان سنقرּ (بسيارى از زبانشناسان اين لهجه را جزء لهجه هاى آزربايجاني زبان تركي ميشمارند)ּ
لهجه هاى خراسانى زبان تركى امروزه در شمال استان خراسان و در ناحيه كوچكى از جمهورى تركمنستان (؟) رايج است. اين گروه لهجه ها كه بعضى از خصوصيات تركى باستان را محافظه كرده است٫ داراى سه شيوه شمالى (اوزبكى اوغوزى)٫ غربى و جنوبى ميباشد. لهجه هاى خراسانى تركى (لهجه شرقى) زبان مادرى حدود ٨٪ و لهجه هاى آزربايجانى تركى (لهجه غربى) كه شامل لهجه هاى جنوب (قشقايى و غيره) نيز ميشود زبان مادرى حدود ٩٢٪ (٨٠٬٥+ ١١٬٥) از خلق ترك در ايران است. رابطه و نزديكى بين گروه لهجه هاى آزربايجانى و خراسانى زبان تركى در ايران٫ تقريبا مانند رابطه و نزديكى بين گروه لهجه هاى كرمانجى و سورانى زبان كردى ميباشد.
ادبيات تركي خراساني
لهجه خراسانى زبان تركى مرحله نخست شكل گيرى زبان ادبى تركى غربى شمرده ميشود. تاريخ تركى ادبى در خراسان٫ ايران٫ آزربايجان و تركيه همه با اشعار شعراى ترك خراسان شروع مىشود. زبان ادبى تركى غربى در آغاز (قرون ٬١١ ١٢ و ١٣) بر اساس اين لهجه و با آثار حسن اوغلو اسفرايني٬ مولانا جلال الدين رومي و ديگران به ظهور رسيده است. تركى خراسانى همچنين زبان گروههاى تركى اى بوده است كه به سبب تهديد و فلاكت مغول تحت نامهايى چون خراسانيها٬ پيران خراسان-خوراسان ارنلرى٫ به آزربايجان و آناتولى مهاجرت مى كرده اند (٦). بسيارى از بنيانهاى فرهنگ تركى آزربايجانى-آناتوليايى بلاواسطه با خراسان در ارتباطندּ اولين شعراى تركى گوى در آزربايجان حسن اوغلو اسفرايني (٧) و در آنادولو خوجا دخانى (٨) هر دو از تركهاى خراسان ميباشند. تصادفى نيست كه در ميان نخستين مشوقان و اشاعه دهندگان زبان و ادبيات تركى در آسياى صغير نام "خونكار حاجى بكتاش ولى خراسانى" ديده ميشود (٩)ּ اما گسترش و حاكميت لهجه تركي خراساني بر زبان ادبي-نوشتارى تركي غربى٬ در مدت كوتاهي متوقف و جاى خود را به لهجه آزربايجاني تركي داده استּ نخستين آثار مكتوب به لهجه خراسانى تركى به قرار زير است: اشعار تركى مولانا٬ بخش شعرى بهجه الحقايق٬ كتاب الفرائض٬ لغت ابن مهنا (لغت نامه چهار زبانه به زبانهاى پهلوى٫ فارسى٫ عربى و لهجه خراسانى زبان تركى).
چند نكته در باره نمونه هاي از اشعار تركي مولانا:
١- شعرها را٬ طبق باز خواني و تصحيح خود آورده امּ در اغلب منابع ايراني كه اشعار تركي مولانا در آنها نقل ميشوند٬ ثبت اشعار آكنده از اشتباهات و اغلاط املائي و خوانشى و گرامرى و ادبى استּ مثلا بند اول شعر اول در نوشته هاى چاپ ايران به اين شكل نقل ميشود:
اوسسون وارسا اى غافل٬ آلدانماغيل زنهار مالا
شول نسنه يه كه سن قويوب٬ گئده رسن اول گئرو قالا
حال آنكه در شعر اول مصراعهاي اول و دوم هر بند٬ هم قافيه اند و بنابراين شكل صحيح به شكل زير است:
اوسون وارسا ائى عاقيل٬ زينهار مالا آلدانماغيل
شول نسنه نى كيم سن قويوب٬ گئده سين اول بوندا قالا
همينطور در نوشته هاى چاپ ايران٬ اغلب بندها و ابيات شعر اول و دوم با هم در هم آميخته ميشوندּدر حاليكه در شعر اول در هر بند دو مصرع اول و دوم هم قافيه و مصرعهاى چهارم بندها نيز با هم هم قافيه اندּ ولي در شعر دوم٬ سه مصرع اول و دوم و سوم هر بند با يكديگر هم قافيه و مصرعهاى چهارم بندها با هم هم قافيه اندּ
٢- همه اشعار با اورتوقرافي فونئتيك سؤزوموز نوشته شده اندּ
٣- در بازخوانى اشعار٬ صرف زمان حال اول شخص مفرد را –همانگونه كه در لهجه هاى شمالي و شرقى تركي خراساني مرسوم است- با پسوند –من و به شكل سئوه رمن٬ ديله رمن٬ گزه رمن و ּּּּ حفظ كرده امּ معادل اين قالب در لهجه هاي معاصر آزربايجاني زبان تركي با پسوند –ه م و به شكل سئوه ره م٬ ديله ره م٬ گزه ره م و ּּּּ استּ
صرف زمان حال اول شخص جمع نيز به شكل بيز فانيميز حفظ شد كه معادل بيز فانيييك در لهجه هاى معاصر آزربايجانى زبان تركي استּ صرف زمان حال اول شخص جمع در لهجه هاى معاصر شمالي و شرقى خراساني زبان تركي به شكل –ميز٬ -ميس و -بيز (گليرميز٬ ּּּ) و در لهجه هاى معاصر آزربايجاني زبان تركي –ايك٬- آك (گليريك٬ּּּּ) استּ
٤- فعال بارماق – همانگونه كه در لهجه هاي تركي خراسان مرسوم است- حفظ شده استּ معادل اين فعل در لهجه هاى معاصر آزربايجاني زبان تركي وارماق استּ همينطور فرمهاي قديمي كلمات آندان٬ آندا٬ شول٬ اول٬ ּּּ به همان صورت اصلي نوشته شدندּ
٤- در لهجه هاي معاصر زبان تركي ايران و آزربايجان٬ هر دوى كيپهاي دوم شخص شرطى و دوم شخص مضارع با يك قالب سان-سن بيان ميشوند٬ به عنوان نمونه "قاليرسان" هم به معني ميماني و هم به معني "اگر بماني"٬ "سنسن" هم به معنى "تو هستى" و هم به معنى "اگر تو هستى" ميباشدּ اما در تركي آنادولو٬ دو كيپ متفاوت "-سان" و "-سين" براي بيان ايندو وجود داردּ "قاليرسان" به معني "اگر بماني" و "قاليرسين" به معني "ميماني"٬ "سنسين" به معنى "تو هستى" و "سنسن" به معنى "اگر تو هستى" بكار ميرودּ از آنجائيكه به گمان اينجانب٬ روش دوم صحيحتر بوده و بر غناي گرامري زبان تركي مي افزايد؛ از اينرو در اشعار٬ وجوه شرطى را با پسوند "-سان" و زمان مضارع حال را با پسوند "-سين" نشان دادمּ مثلا: گله سه ن بوندا سنه يئى٫ غرضيم يوخ٫ ائشيديرسين- قالاسان آندا ياووزدور٫ يالينيز قاندا قاليرسين؟ (اگر بيائىּּּּ مي شنوى- اگر در آنجا بمانى٬ּּּ تنها مى مانى)ּ و يا سنسين٬ كيمسينּ(تو هستى٬ كه هستى)ּ
٥- پسوند "-ش" كه در افعال بايراشماق٬ آغلاشماق٬ گؤموشمك٬ ائريشمك٬ اوله شمك و ּּּּ بكار رفته است٬ پسوند اسم ساز از فعل در زبان تركى است و با "ش" فارسى رابطه اى ندارد. از متون تورفان "اوروش" (نبرد)٫ كوسوش (آرزو)٫ بوسوش (غم)٫ ياراش (مناسب)٫ سيغيش (اضطراب)ּ در بعضى از افعال "ش" به عنوان پسوند تشديد و تاكيد نيز بكار مي رود. ككره ش (تحقير كردن). استعمال پسوند ش در تمام زبانهاى تركى و در ايران بويژه در لهجه هاى قشقائي زبان تركى در جنوب ديده ميشود.
٦- من تركى و من فارسى ارتباطى با هم ندارند. مانند بد انگليسى و بد فارسى. من توركى از ريشه آلتائى بى به معنى من گرفته شده است. بى+ز=ما فرم جمع آن است. اشكال باستانى و لهجه اى اين كلمه بدين شرح است: بينگ٫ مينگ٫ مانگ٫ بين٫ مين٫ بن٫ من٫ مم.
٧- به منظور حفظ نوآنسهاي زباني و غناي اشعار٬ هر دو فرم دوبلتهايى مانند يالنيز-يالقيز و يئى-اييى را همزمان حفظ كردمּ (دوبلت٬ دو كلمه با ريشه يكسان است كه به لحاظ فرم٬ در دو مسير گوناگون متحول شده و هر دوى اين دو فرم متحول شده٬ اغلب با معانى متفاوت به طور همزمان در زبان حضور دارند) در زبان تركي معاصر٬ "يالقيز" بيشتر به معني تك و تنها و "يالنيز" به معني صرفا و منحصرا٬ همچنين "اييى" بيشتر به معني نيك و "يئى" به معني بهتر بكار ميرودּ
توضيح چند واژه تركي مولانا:
آرسلانArslan (آرس+لان): شيرּ فرم مغولي كلمه آسلان تركيּ (آرس= آرژو در تركي قديم به معاني حيوان گوشتخوار٬ شغال٬ دله٬ راسو٬ سمور٬ּּּ و لان= از پسوندهاي نام حيوان در تركى٬ برگرفته از ريشه چيني لونگ به معني اژدها استּ تقطيع آن به صورت ار+سلان نادرست است)
آروادArvad: همسر٬ زنּاز ريشه اوراگات-اوراقوت-اوراگاچ تركي قديمּ (ريشه شناسي اين كلمه بر اساس عورت عربي٬ ريشه شناسي اي عاميانه و نادرست است)
آزيقAzıq: زاد٬ توشه٬ خوراك راه٬ به شكل آذوقه وارد زبان فارسي شده استּ
آسAs: (آسي٬ آسسى٬ آسيق) : سود٬ منفعت٬ فايده
آغچاAqça=آغي+چا: پول٬ شئى بهادار كه براي معامله پاياپاي بكار رودּ از ريشه آغي (پارچه ابريشمي) و يا آقى (خزينه) در تركي باستانּ
آغلاشماق: باهم گريستن٬ سوگواري گروهى
آليپ=آلپAlp: دلاور٬ جوانمرد٬ بيباك٬ قهرمان٬ جسور و ּּּּلقب جنگجويانى كه در همه نبردها به تنها و تا به آخر جنگيده و پيروز مي گردند (از همين ريشه است نام طائفه آلپاغوت-آلپاقوت ساكن در استان همدان آزربايجان)
آنماقAnmaq: ياد نمودن٬ به خاطر آوردن (از همين ريشه است آني=خاطره٬ آنما=يادبود٬ آنيت=يادمان٬ آنيم=يادواره٬ּּּ)
آييتماقAyıtmaq: گفتن٬ ذكر كردن٬ وعده دادن٬ پرسيدن٬ به گفتار آوردن (از مصدر آيماق به همين معانيּاز همين ريشه است آيديرماق٬ آييتيش=احوال پرسى٬ آييتقان=سائل٬ آيديق=آي+ديق=خطاب٬ آييق=وعده٬ آيتينماق٬ آيتيلماق٬ ּּּּ)
اؤپگونوÖpgünü=اؤپوك+ون+و: اؤپوگونو- اؤپويونوּ بوسه ات راּ اؤپوك= بوسه٬ نوعى بوسه صميمي و پاك٬ كودكانه٬ بوسه طولاني و پر ادعا (همريشه با اؤپوش٬ اؤپوجوك٬ اؤپمك٬ اؤپوشمك٬ اؤپسه مك)ּ
ائرمكErmək: واصل شدن٬ رسيدن
ائريشمكErişmək: به چيزي واصل شدن
اؤكوشÖküş: زياد٬ فراوان٬ بسيار (از ريشه اؤكمك به معني انباشتنּ از همين ريشه است اؤكون=توده گل و ּּּ٬ اؤكوم=انبوه٬ اؤكولگه ن٬ و مصادر اؤكوشله مك٬ اؤكولمك٬ اؤكسونمك٬ اؤكمكله نمك٬ ּּּּهمه در رابطه با جمع نمودن و توده كردن و انباشتن و ּּּ)
اؤيودÖyüd: پند٬ نصيحت٬ اندرز
اتمكƏtmək: نوعى نان
اوسUs: عقل٬ خرد٬ نيروي تمييز (از همين ريشه است اوسال= عقلاني٬ اوسچو= عقلگرا٬ راسيوناليست٬ اوسلو=باهوش٬ هوشمند)
اوغورUğur: بخت٬ اقبال٬ پيشامد خوش٬ مواجهه٬ بركت٬ دولت٬ زمان٬ وقت٬ فرصت (از همين ريشه است اوغورلو=خوش يمن٬ اوغورسوز=بديمن٬ اوغراماق= سرزدن٬ اوغورلاماق=بدرقه كردن٬ اوغراشماق=سرو كله زدن٬ مشغول بودن٬ اوغراق=محل سرزدن٬ پاتوق)ּ وارد زبان فارسى نيز شده است (در عبارت اوغور بخير)
اوله شمكÜləşmək: تقسيم كردن٬ پخش كردن (از همين ريشه است: اولكه=كشور٬ اولوس=ملت)
اويخو=يوخوUyxu: خواب (از مصدور اويوماق=خوابيدنּ يوخولاماق=يوخو+لا+ماق نيز به معني به خواب رفتن است)ּ
اويماقUymaq: پيروي كردن٬ متابعت٬ هماهنگي نمودن (از همين ريشه است اويسال=مطيع٬ اويارلاماق=انطباق٬ تعديل٬ اويوم=هماهنگى٬ اويغون=مناسب٬ اويار=o.k.)
ايلتمكİltmək: بردن٬ رساندن٬ متصل كردن٬ آويزان كردن (١- ايليشديرمك٬ آسديرماق ٢- آپارماق٬ گؤتورمك٬ ايله تمك)
اييىİyi (يئي ٬ يئگ٬ كاى٬ كئى٬ گئى)= خوب٬ نيك (ايييليك=خوبى٬ نيكي٬ ايييمسه ر=خوشبين)
بئلهBelə (بؤيله): اينگونه٬ اينسان
بارغيلBarqıl: بروּاز مصدر بارماق به معنى رفتن (در لهجه آزربايجاني: وارماق)
باىBay: دارا٬ ثروتمندּ از همين ريشه است باييتماق٬ باييماق (ثروتمند شدن و ثروتمند كردن)
بايراشماقBayraşmaq: باهم جشن گرفتن٬ همريشه با بايرامּ
باييقBayıq: حقيقت٬ سخن راست و اصيل
بونداBunda: اين جهان (آندا=آن جهان)
بوْلاBola: اولا= باشد (از مصدر بوْلماق به معنى شدن)
بۇلماقBulmaq: پيدا نمودن٬ يافتن چيز موجود (پيدا نمودن چيز گمشده=تاپماق)
بيگىBigi (در تركى جغتائى) =گيبي=كيمي: مانند
بيلهBilə: ١- همراه٬ با٬ در معيت (در اين معنى فرم اصلى آن بيرله است) ٢-حتى
چئورهÇevrə: پيرامون٬ اطراف٬ محيط (از مصدر چئويرمك به معني برگرداندن٬ به چرخش در آوردن٬ واژگون كردنּ همريشه با چئويري=ترجمه٬ تاويل٬ تعبير٬ چئوريم=انقلاب٬ چئوريليش=كودتا٬ چئوره چي=طرفدار محيط زيست٬ چئوره له مك= محاصره كردن٬ چپ چئوير=زيرو رو كردن)
چاخيرÇaxır: شراب (چاخيرچى=شراب فروش)
چلبÇələb (چالاب): شيخ٬ مولا٬ ٬مودب٬ بزرگوار٬ سرور٬ خداوندּ
خيصميناXısmına: به نزديكانت (عربى)
دئره مDerəm: ديييره م٬ دئييره م (ميگويم)ּ
داموDamu (تامو٬ تاماق): جهنم٬ از مصدر تامديماق= سوزاندن (تامدو= آتش فروزان٬ آتش سركش٬ شعله قوي)
دوراقDuraq: ايستگاه٬ موقف (از همين ريشه است دوروم=موقعيت٬ دوراغان=ايستا٬ دوراقساما=مكث٬ دورغون=راكد)
دورمكDürmək: گردآوري٬ لوله كردن٬ به شكل تومار پيچاندن٬ (از همين ريشه است دورمه ج= لقمه بزرگ٬ ساندويج٬ دورمه و دوروم =هر دو به معناى ساندويج٬ به شكل ترمه وارد زبان فارسي شده است)
دويماقDuymaq: شنيدن٬ حس نمودن (از همين ريشه است دويو=حس٬ دويورو=اعلانيه٬ دويومساماق=حس كردن٬ دويغو=احساسات٬ دويغولو=با احساسات٬ دويغوسال=احساساتي٬ּּ)
ديرليكDirlik: گذران٬ نظم و نظام و زندگى٬ حيات٬ ماليات و خرجيּ (همريشه با ديرى٬ ديريليك٬ ديريم٬ ديريلمك٬ ديرچه لمك و ּּּ)
ديرهمDirhəm: درم٬ درهم (واحد پول٬ از دراخماى يونانى)
ديله كDilək: آرزو٬ طلب٬ خواهش (از همين ريشه است ديله نمك٬ ديله نچي٬ּּּ)
سئييرتمكSeyirtmək: جهاندن٬ پراندن٬ به سرعت راندن (قوشوشدورماق٬ آتلاتماق٬ سيچراتماق)
سانماقSanmaq: گمان و ظن كردن (از همين ريشه است ساني= حدس و گمان٬ سانال=مجازي٬ سانري=هالوسيناسيون)
سوارSüər: سو+ار: شخص نظامي٬ سرباز (سوبك=سو+بك=فرمانده نظامى٬ در نام سوبك تكينּدر فارسى به اشتباه سبك تكين نوشته مىشود٬ سو باشى=فرمانده ارتش)
سونمكSünmək: كش دادن و دراز كردن بدون قطع و پاره نمودن چيزي
شولŞol (شو+اول): اين٬ آن (اشاره به مكان و زمان نزديك) (شؤيله=شو+اؤيله=اينگونه٬ اينسان٬ شونلار=اينها٬ اينان)
غاى-قاىQay: پسوند آينده در تركى شرقى٬ معادل پسوند –اجاق-هجك در تركى غربىּ آلغاى (آلاجاق در تركى غربى)= خواهد خريد٬ بولغاى (اولاجاق در تركى غربى)= خواهد شدּ
قاتىQatı: سخت٬ سفت٬ شديد٬ جامد٬ خشن و بي رحم٬ تندروּ (از همين ريشه است قاتيق٬ قاتيلاشماق= سفت شدن)
قاراQaraq (قاراق): مردمك چشمּ قاراگؤز=قاراق گؤز=گؤزون قاراغى= مردمك چشمּ مجازا نور چشمى
قارينداشQarındaş: همزاد٬ ريشه كلمه قارداش در تركى معاصرּ
قاموQamu: همه٬ عموميּ (فرمهاي تاريخي و لهجه اى آن: قاموق٬ قاميغ٬ قاماق٬ قاموغ٬ كاموغ٬ خاميخ٬ هامىּּּ)
قانداQanda: در كجا٬ در كدام سو
قايىQayı: محكم٬ سفت (از همين ريشه است قاييم)
قوپوزQopuz: ساز ملي ترك
قوزQuz: بچه٬ كوچك٬ زائيدن وּּּ (از همين ريشه است قوزو = بره٬ قوزلاق=گوسفند و بز حامله٬ قوزلوق=محل نگهدارى بره و ּּ)
قولQul: بنده٬ عبد (قوللوق=خدمت٬ سرويس٬ قوللوقچو=خادم٬ قوللانماق=استفاده كردن٬ به خدمت گرفتن)
قيغيرماقQığırmaq (قاغيرماق): ذكر با صداى بلند٬ آواز دادن٬ فريادּ (همريشه با قيغيلداماق=صدا كردن نوزاد٬ قيغيرتي=صداي تكلم نوزاد)
قيلاووزQılavuz (قيلابوز٬ قيلابور٬ قيلاوور): دليل٬ راهنما ٬ امير ناصح٬ حاكمي كه پند دهد٬ كتاب خودآموز ּ به شكل قلاويز-گلاويز به زبان فارسى وارد شده است (وسيله اي براي باز كردن سوراخ در فلزات)
كانيKanı: كى+آن+ي= كه او را
كندؤزKəndöz=كندي+اؤز: خويشتن
كيچكيننKiçkinən: خرد و كوچك
گؤموشمكGömüşmək: دفن نمودن با كمك هم (از همين ريشه است گؤمو=چيز دفن شده٬ گؤموت=خزينه٬ گؤمولو=مدفونּكؤمه ج٬ كؤمور٬ּּּ)
ماMa: هان!٬ اينك! بفرما! (ايشته!٬ آل!)
نسنهNəsnə: شئى٬ چيز
نسنه رمكNəsnərmək: به چيزي دست يافتن
يئىYey (اييي٬ يئگ٬ كاى٬ كئى٬ گئى) = بهتر٬ نيك٬ خوب، معقول و مقبول٬ دوست و برادر (يئىله مك=ترجيح دادن٬ بيزدن يئيلر=از ما بهتران٬ اجنه)
ياراقYaraq: آمادگى٬ تداركات٬ حاضر٬ چيز مفيد و بدردبخور٬ سلاح٬ زره٬ سپر (به شكل يراق به زبان فارسى وارد شده است)
يارغىYarqı: محكمه٬ دادگاه (از همين ريشه است يارغيلاماق=محاكمه نمودن٬ يارغيچ=قاضي٬ּּּ)
يارليغاماقYarlıqamaq: عفو نمودن٬ ترحم كردن٬ رحمت
يازىYazı: دشت و صحرا
يازيقYazıq: گناه و خلاف شرعى٬ يازيقلى=گناهكار (خلاف عرفي=سوچ٬ مجرم=سوچلو)
يالقيزYalqız: تنها (از ريشه يالينقوس)
يالينيزYalnız (يالنيز): صرفاּ (از ريشه يالينقوس)
ياولاقYavlaq=ياو+لاق: بد٬ ناشايست٬ بى ارزش٬ پست
ياووزYavuz: بد٬ زبون٬ سخن درشت٬ بد و بيراهּ از ريشه ياو (در كلمات ياوا و در ياولاق= زشت٬ نامطلوب٬ ناخوشآيند٬ به درد نخور٬ وخيمּ به زبان فارسي به صورت ياوه وارد شده استּ همريشه با ياواش كه زبان فارسي به شكل يواش وارد شده است)

نمونه هايى از اشعار تركى مولانا:
ايلك قوشوق- شعر اولİlk qoşuq:
اوسون وارسا ائى عاقيل Usun varsa ey âqil
زينهار مالا آلدانماغيل! Zinhar mala aldanmağıl
شول نسنه نى كيم سن قويوب Şol nəsnəni kim sən qoyub
گئده سين اول بوندا قالا Gedəsin ol bunda qala
سن زحمتيني گؤره سين Sən zəhmətini görəsin
دونيا مالينى دوره سينDünya malını dürəsin
آنلار قاليرلار خرج ائديب Anlar qalırlar, xərc edib
آنمايالار سنى بيله Anmayalar səni bilə
سنى اونودور دوستلارين Səni unudur dostların
اوغلون٫ قيزين٫ آروادلارين Oğlun, qızın, arvadların
اول مالينى اوله شه لر Ol malını üləşələr
حئساب ائديب قيلدان قيلا Hesab edib qıldan qıla
بير دملييه آغلاشالار Bir dəmliyə ağlaşalar
آندان باريب بايراشالار Andan barıb bayraşalar
سنى چوخورا گؤموشوب Səni çuxura gömüşüb
تئز دؤنه لر گوله گوله Tez dönələr gülə gülə
قيلمايالار سنه وفا Qılmayalar sənə vəfa
بونلار باي اولا٬ سن گدا Bunlar bay ola, sən gəda
سنين اوچون وئرمه يه لر Sənin üçün verməyələr
بير پارا اتمك يوخسولا Bir para ətmək yoxsula
بوگون سئوينيرسين منيم Bugün sevinirsin mənim
وار دييه آغچام٬ آلتينيم Var diyə ağçam, altınım
آنمازميسين اول گونو كيم Anmazmısın ol günü kim
مؤحتاج اولاسين بير پولا؟ Möhtac olasın bir pula
اول مال دئدييين مار اولا Ol mal dediyin mar ola
حاقق´ين گؤزونده تار اولا Haqq’ın gözündə tar ola
هرگيز مدد بولماياسين Hərgiz mədəd bulmayasın
چئوره باخيب ساغا٬ سولا Çevrə baxıb, sağa sola
------------------------------------------
ايكينجي قوشوق- شعر دومİkinci qoşuq:
ايلتدين ايسه آندا چيراغ İltdin isə anda çiraq
اولا سنه اول خوش دوراق Ola sənə ol xoş duraq
بوندا نه كيم قيلدين ياراق Bunda nə kim qıldın yaraq
آندا سنه قارشى گله Anda sənə qarşı gələ
مال٬ سرمايا قيلغيل آزيق Mal sərmaya qılğıl azıq
حاقق´ا اينانيرسان باييق Haqq’a inanırsan bayıq
ياپ آخيرت٫ دونيانى ييخ Yap axirət, dünyanı yıx
تا ائره سين خوش منزيلهTa erəsin xoş mənzilə
چون اولا الينده ديره م Çün ola əlində dirəm
يئتديكجه گوج٬ قيلغيل كرم Yetkicə güc, qılğıl kərəm
اؤيود بودور كى من دئره م Öyüd budur ki mən derəm
دؤولت آنين اؤيود آلا Dövlət anın öyüd ala
آييتما مال اولدو تلف! Ayıtma mal oldu tələf
حاقق مين بيرين وئره ر خلف Haq min birinin verər xələf
قيلغيل سلف! قيلما علف! Qılğıl sələf! Qılma ələf
ورنه هامى ضاييع اولا! Vərnə hamı zayi ola
ديله ر ايسه ن عئيش-ى ابد Dilər isən eyş-i əbəd
قيلغيل نه دئدييسه احد Qılğıl nə dediysə əhəd
آندان ديله هر دم مدد! Andan dilə hər dəm mədəd
تا ائريشه سين حاصيلا! Ta erişəsin hasıla
بئيله بويوردو لم يزل: Beylə buyurdu ləm yəzəl
"بيلين منى! قيلين عمل! Bilin məni! Qılın əməl
ترك ائيله نيز طول-ى امل Tərk eyləniz tul-i əməl
اويمايينيز هر باطيلا! Uymayınız hər batıla
يوخسول ايسه ن٬ صبر ائيله گيل Yoxsul isən, səbr eyləgil
گر باى ايسه ن٬ خئير ائيله گيل! Gər bay isən, xeyr eyləgil
هر بير حالا شوكر ائيله گيل! Hər bir hala şükr eyləgil
حاقق دؤندوره ر حالدان حالا Haq döndürər haldan hala
دونيا او´نون٫ آخرت او´نون Dünya onun, axrət onun
نئعمت او´نون٫ مئحنت او´نون Ne’mət onun, mehnət onun
دامو او´نون٫ جننت او´نون Damu onun, cənnət onun
دؤولت اونون كاني بولا Dövlət onun k’ani bula
حاق´دان منه نه مال گره ك Haq’dan mənə nə mal gərək
نه قيل گره ك٫ نه قال گره ك Nə qil gərək, nə qal gərək
ديله ييم اييى حال گره ك Diləyim iyi hal gərək
كندؤزونو بيله ن قولا Kəndözünü bilən qula
اول كيم گئده اوزاق يولا Ol kim gedə uzaq yola
گره ك آزيق آلا بيله Gərək azıq ala bilə
آلماز ايسه يولدا قالا Almaz isə yolda qala
ائرمه يه هرگيز منزيله Erməyə hərgiz mənzilə
وئردى سنه مالى چلب Verdi sənə malı Çələb
تا خئيره قيلاسين سبب Ta xeyrə qılasın səbəb
خئير ائيله گيل٬ حاق قيل طلب! Xeyr eyləgil, Haq qıl tələb
وئرمه دن اول مالى يئله! Vermədən ol malı yelə
آس ائتمه يه مالين سنين As etməyə malın sənin
خوش اولمايا حالين سنين Xoş olmaya halın sənin
نسنه رمه يه الين سنين Nəsnərməyə əlin sənin
گر سونمه دينسه ال اله Gər sünmədinsə əl ələ
من بير بيچاره ائى ايلاه! Mən bir biçarə ey İlah
ياولاق چوخ ائيله ديم گوناه Yavlaq çox eylədim günah
يازيقلاريمدان آه٬ آه! Yazıqlarımdan ah ah
ما شرح ائده م٬ گلمه ز ديله Ma şərh edəm gəlməz dilə
ائى شمس٬ ديله حاق´دان حاق´ي! Ey Şəms, dilə Haq’dan Haq’ı
بيز فانيبيز ، اولدور باقى Biz fânibiz. Ol’dur bâqi
قامولار او´نون موشتاقى Qamular O’nun muştaqı
تاخوده كو (؟) كيمين اولا! Taxudəki (?) kimin ola
------------------------------------------
كيچكينن اوغلان٫ هئى بيزه گلگيل! Kiçkinən oğlan, hey bizə gəlgil
داغلاردان داشدان٫ هئى بيزه گلگيل! Dağlardan daşdan, hey bizə gəlgil
آى بيگى سندين٫ گون بيگى سنسين Ay bigi səndin, gün bigi sənsin
بيمزه گلمه! بامزه گلگيل! Biməzə gəlmə, baməzə gəlgil
كيچكينن اوغلان٫ اوتاغا گيرگيل! Kiçkinən oğlan, otağa girgil
يولو بولمازسان٫ داغلاردان گزگيل! Yolu bulmazsan, dağlardan gəzgil
اول چيچه يى كيم٬ يازيدا بولدون Ol çiçəyi kim yazıda buldun
كيمسه يه وئرمه! خيصمينا وئرگيل! Kimsəyə vermə, xısmına vergil
------------------------------------------
گله سه ن بوندا سنه يئى٫ غرضيم يوخ٫ ائشيديرسين Gələsən bunda sənə yey, qərəzim yox, eşidirsin
قالاسان آندا ياووزدور٫ يالينيز قاندا قاليرسين؟ Qalasan anda yavuzdur, yalınız qanda qalırsın
چلب´يندير قامو ديرليك٫ چلب´ه گل! نه گزه رسين؟ Çələb’indir qamu dirlik, Çələb’ə gəl nə gəzirsin
چلبى قوللارين ايسته ر٫ چلبى´نى نه سانيرسين؟ Çələbi qulların istər Çələb’ini nə sanırsın
نه اوغوردور٫ نه اوغوردور٫ چلب آغزيندا قيغيرماق Nə uğurdur, nə uğurdur Çələb ağzında qığırmaq
قولاغين آچ! قولاغين آچ! بولا كى آندا دويارسين Qulağın aç, qulağın aç, bola ki anda duyarsın
------------------------------------------
اگر يئيدير قارينداش٫ يوخسا ياووز Əgər yeydir qarındaş, yoxsa yavuz
اوزون يولدا سنه بودور قيلاووز Uzun yolda sənə budur qılavuz
چوبانى برك توت! قوردلار اؤكوشدور Çobanı bərk tut, qurdlar öküşdür
ائشيت مندن قارا گؤزوم٫ قارا قوز! Eşit məndən qara qözüm, qara quz
اگر تات´سان و گر روم´سان و گر تورك Əgər Tatsan, vəgər Rumsan, vəgər Türk
زبان بيزبانان را بياموز! Zəbani bizəbanan ra biyamuz
------------------------------------------
اوخچولاردير گؤزلرى٫ خوش نسنه دير اول قاشلارى Oxçulardır gözləri xoş nəsnədir ol qaşları
اؤلدوره ر يوز سوارى٫ كيمدير بو آليبپ آرسالان؟ Öldürər yüz suəri kimdir bu Alıp Arsalana
------------------------------------------
از ملمعات تركي-فارسي مولانا
دانى كه من به عالم٫ يالنيز سنى سئوه رمن
چون در برم نيايى٫ اندر غمت اؤله رمن
من يار باوفايم٫ بر من جفا قيليرسين
گر تو مرا نخواهي، من خود سني ديله رمن
روئى چو ماه دارى٫ من شاددل از آنم
زان شكرين لبانت٫ بير اؤپگونو ديله رمن.
تو همچو شير هستى ٫ منيم قانيم ايچه رسين٫
من چون سگان كويت٫ دنبال تو گزه رمن
فرماى غمزه ات را٫ تا خون من نريزد
ورنه سنين اليندن من يارغييا بارارمن
هر دم به خشم گويى: بارغيل منيم قاتيمدان!
من روى سخت كرده٫ نزديك تو دورارمن
روزى نشست خواهم٫ يالقيز سنين قاتيندا
هم سن چاخير ايچه رسين٫ هم من قوپوز چالارمن
روزى كه من نبينم آن روى همچو ماهت
جانا! نشان كويت٫ از هر كسى سورارمن
آن شب كه خفته باشى٫ مست و خراب و تنها
نوشين لبت به دندان٫ قاتى قايى يارارمن
ماهى چو شمس تبريز٫ غيبت نمود و گفتند:
از ديگرى نپرسيد٫ من سؤيله ديم٫ آرارمن
------------------------------------------
ماهست نميدانم٫ خورشيد رخت يانه
بو آيريليق اودونا٫ نئجه جييه ريم يانه؟
مردم ز فراق تو٫ مردم كه همه دانند
عئشق اودو نهان اولماز٫ يانار دوشه جك جانه
سوداى رخ ليلى٫ شد حاصل ما خيلى
مجنون كيمى واوئيلا٫ اولدوم گينه ديوانه
صد تير زند بر دل٫ آن ترك كمان ابرو
فيتنه لى آلا گؤزلر٫ چون اويخودان اويانه
ائى شاه شجاع الدين٫ شمس الحق تبريزى!
رحمتدن اگر نولا٫ بير قطره بيزه دامه؟
------------------------------------------
مرا ياريست ترك جنگجويى
كه او هر لحظه بر من ياغى بولغاى
هر آن نقدى كه جنسى ديد با من
ستاند او ز من تا چاخير آلغاى
بنوشد چاخير و آنگه بگويد:
تلا لالا تلا ترلم٫ تلا لاى
گل ائى ساقى٫ غنيمت بيل بو دمنى!
كه فردا كس نداند كه نه بولغاى
الا ائى شمس-ى تبريزى نظر قيل!
كه عشقت آتش است و جسم ما ناى
------------------------------------------
اى ترك ماه چهره! چه گردد كه صبح تو
آيى به حجره من و گويى كه : گل برى!؟
تو ماه تركى و من اگر ترك نيستم
دانم به اين قدر كه به تركيست آب سو
آب حيات تو گر ازين بنده تيره شد
تركى مكن به كشتنم اى ترك ترك خو
رزق مرا فراخى از آن چشم تنگ توست
اى تو هزار دولت و اقبال تو به تو
مكش از بهر خون من اى آرسالان قيليچ
عشقت گرفته جمله اجزام مو به مو
نام تو ترك گفتم از بهر مغلطه
زيرا كه عشق دارد صد حاسد و عدو
گؤيچه ك باخيشلارين بر ما فسون بخواند
اى سيز ديشى تو سئىره ك و دسيز ديش هانى بيجو (؟)
تكتور شنيده ام از تو و خاموش مانده ام
غماز من بس است در اين عشق رنگ و بو
------------------------------------------
رسيد تركم با چهره اى گل وردى٫ بگفتمش:
چه شد آن عهد؟ گفت: اول باردى
بگفتمش كه: يكى نامه اى بدست صبا بدادم
اى عجب آورد؟ گفت: گؤسته ردى
بگفتمش چرا به يكه آمدى اى دوست؟
سئييرتدى يولداشيم يولدا٫ ائردى
------------------------------------------
من كجا٬ شعر از كجا؟ ليكن به من در ميدمد
آن يكي تركي كه آيد٬ گويدم: هئي كيمسين؟
------------------------------------------
يا اوحدالجمال٫ يا جانيم ميسين؟!
تو از عهد من اى دوست مگر ناديمسين؟
قد كنت تحبنى٫ فقل: تاجيك´سين
واليوم هجرتنى٫ فقل: سن كيمسين؟
------------------------------------------
آن ترك سلامم كند و گويد "كيمسين"
گويم كه "خمش كن كه نه كي دانم ني بي
------------------------------------------
گفتم فضولى من: اى شاه خوش و روشن!
اين كار چه كار تست؟ كو سنجر؟ كو قوتلو؟
مست است دماغ من٬ خواهم سخنى گفتن
تا باشم من مجرم٬ تا باشم يازيقلى
------------------------------------------
آن پسر پينه دوز٫ شب همه شب تا به روز
بانگ زند چون خروس: اسكى پاپوچ كيمده وار؟
------------------------------------------
اوزون ائى يار-ى رؤوحانى
وئرير ايسسى كيمى جانى
سنين اول ايييلييين هانى؟
اگر من متهم باشم؟
------------------------------------------
به صلح آمد آن ترك تند و عربده جو
گرفت دست مرا و گفت: تانرى يارليغاسين
------------------------------------------
آييتديم: بگيم٫ تانرى اوچون بو بنده نى آزاد
اؤپتور (؟) يئرى٬ كؤب سؤيله مه! آخر اين چه نادانى است؟
------------------------------------------
(١)- مولانا از اين دو ترك آزربايجاني حيات خويش به شكل گل (شمس الدين تبريزى) و گلاب (حسام الدين چلبي اورموى) ياد كرده استּ اساسا مولانا محصور در محيطى آزربايجاني بوده و آزربايجانيان مهر خود را بر خلقت اسطوره مولانا زده اند: شمس الدين تبريزى (زاينده مولاناى عارف)٬ اخى ترك حسام الدين چلبى اورموى (آفريننده مولاناى شاعر و عامل نگارش مثنوى و ּּּ اولين جانشين وى)٬ شيخ نصيرالدين محمد خوئى (انديشمند آزربايجاني ملقب به اخي ائوره ن٬ موسس جريان پيش علوى اخوت- فتوت (از غلات شيعه) در آناتولى يعنى تشكيلات اخيان روم (قارداشلار-برادران)٬ اهل شهر خوى آزربايجان كه در عصر سلاجقه روم به آسياى صغير مهاجرت كرده بودּ نام اخيان و شخص اخى ائوره ن در ماجراى قتل شمس تبريزي نيز به ميان كشيده شده است)٬ سراج الدين اورموى (فقيه روشنفكر قونيه كه چتر حمايت خود را بر مولانا و آئين سماع و موسيقى گشود)٬ بدرالدين تبريزى (اولين آرامگاه مولانا٬ كعبه عاشقان تحت نظارت معمار دوره سلجوقى و شيميدان مشهور آزربايجانى بدرالدين تبريزى و در زمان سلطان ولد و از طرف عارف ترك آزربايجاني حسام الدين چلبى اورموى ساخته شده است)٬ شهاب الدين سهروردى٬ ּּּּ تنها شمارى از آزربايجانيان پيرامونى حيات مولانا هستندּ
(٢)- آقاى صفا از محققين نژادپرست و قوميتگرايان افراطى فارس٬ در صفحه ٣١٤ از جلد سوم كتاب تاريخ ادبيات در ايران (نام اين كتاب اشتباه است٬ درست آن ميبايد تاريخ ادبيات فارسي ميشد) در اشاره به واژگان تركي آثار مولانا چنين ميگويد: در رباب نامه سلطان ولد پسر مولوى ٥٦١ بيت شعر تركى و در ديوان او و همچنين ديوان كبير مولانا ابيات متعدد تركى و در مثنوى مولوى كلمات بسيار تركى بكار رفته است و اين نيست مگر تاثير مستقيم حكومت تركان در طول قرن پنجم و ششم هجرى و سپس استيلاى مغول و تاتار كه بدبختانه در روزگاران بعد نيز تا ديرگاه با غلبه و استيلاى زبان تركى در سازمانهاى كشورى و لشكرى ايران همواره بود. به همين سبب است كه با همه كوششهايى كه شده است٫ بر اثر مقاومت گروه بزرگ از گندمنمايان جو فروش٫ هنوز واژه هاى بسيار تركى كه معادل فارسى آنها را به آسانى ميتوان يافت٫ در زبان فارسى باقى است و معلوم نيست آنها را بيادگار كدام دسته از وقايع خوب يا بد نگاهبانى مىكنند!.
(٣)- در لهجه هاى خراسانى زبان تركي معاصر٬ چيستاني بدين شكل وجود دارد: كيشگينه قازان٬ آشي مزه لي؟ يانيت - گيرده كانּ(ديگ كوچولو٬ غذايش لذيد؟ جواب - گردو)ּ معادل اين كلمه در زبانهاى ديگر تركى چنين است: كيچكينه (تركى تاتارى)٫ كيسكينه (تركى باشقوردى)٫ كيچكينه گه (تركى اوزبكى)٫ كيچيك كينه (تركى اويغورى)٫ كيسكينه٫ كيشكن تاى (تركى قزاقى)٫ كيچينه كى٫ كيچينه (تركى قرقيزى).
(٤)- داده هاى اين پاراگراف را از كتاب زير نقل كرده ام: "نگاهى نوين به تاريخ ديرين تركهاى ايران"ּ تاليف محمد رحمانى فر٬ نشر اختر٬ ١٣٧٩ ּ تبريزּ مشخصات كتاب دكتر محمدزاده صديق چنين است: "سيري در اشعار تركى مكتب مولويه"ּ چاپ اول ٦٩ּ مولف در اين كتاب پس از ذكر مقدمهاي در باب «زبان تركى»، «اقوام ترك»، «تركان در خدمت اسلام» و... به شرح زندگي و شخصيت مولوي پرداخته و نمونه هايي از اشعار فارسي و تركى مولوي را آورده است. درج و شرح اشعار تركى مولوي و درج شرح حال و اشعار تركى پيرو مولانا از ديگر بخشهاي كتاب است.
(٥)- بعضا به شاخه غربي تركي اوغوزى يعنى تركى تركيه-بالكان و تركى آزربايجان-خراسان يكجا تركى سلجوقى گفته ميشود. اين دو٬ گرچه به لحاظ ادبى و سياسى يعنى به سبب داشتن دو خط و ادبيات مستقل و نيز زبان دولتى بودن٬ دو زبان مستقل به حساب مي آيند٫ اما از جهت زبانشناسى دو لهجه بسيار نزديك يك زبان به شمار مي روند. به زبان تمام اقوام اوغوز در دوره و قلمرو سلجوقيان نيز٬ تركى سلجوقى گفته شده است. در قرون بعد اين نام با اصطلاح تركمن كه به اوغوزهاى مسلمان اطلاق مىشد عوض گرديد. (سلجوقيان كه نام خود را از فرمانده ارتش دولت اوغوز يانغو سلجوق بيگ گرفته اند٫ بين قرون ١١ تا ١٤ ميلادى امپراتورى وسيعى از تركستان تا درياى مديترانه تشكيل داده بودند).
(٦)- آبدالان روم (اوروم آبداللارى) كه مهر خود را بر امر تشكل هويت و فرهنگ تركى آسياى صغير و جنوب غربى اروپا زده اند٫ عمدتا درويشان و غازيان توركمان- تورك (آزربايجانى و خراسانى) بودند كه در قرون ١١-١٣ از آزربايجان و خراسان با نام "خراسان اره نلرى" و "خويلولار" و... به آناتولى روى آورده اند. اين توركمانان (تركان) كه از پيشگامانشان "سارى سالتوق" (از خراسان)٫ "بابا الياس" (از خراسان)٫ "آبدال موسى" (از خوى)٫ "گئييكلى بابا" (از خوى)٫ "شيخ بوزاغى" (از مرند)٫ "حاجى بكتاش" (از خراسان) ٫ اخى ائوره ن (از خوى) و .... اند در فتح ممالك بيزانس بدست تركان و گسترش اسلام در آناتولى و بالكان پيشگام بوده و اشتراك داشته اند.
(٧)- حسن اوغلو: شاعر بزرگ و صوفى حروفى ترك٫ "شيخ عزالدين اسفراينى خراسانى" متخلص به "حسن اوغلو" در تذكره هاى قديمى و نيز تاريخ ادبيات آزربايجان از موقعيتى استثنايى برخوردار است. او به عنوان پيشگام و يكى از مهمترين شعرايى كه به زبان تركى آزربايجانى سروده اند و يا حتى موسس زبان شعرى تركي آزربايجانى پذيرفته شده است.
(٨)- خوجا دخانى خراسانى: نخستين نماينده ادبيات ديوانى و كلاسيك تركى در آسياى صغير و همچنين آغازگر شعر غيردينى تركى در آناتولى بشمار ميرودּ وى اصلا از تركهاى خراسان ميباشد ּ
(٩)- حاجى بكتاش ولى نيشابورى: داعى باطنى٫ قديس٫ فيلسوف٫ ولى و انسانگراى بزرگ از تركان نيشابور خراسان استּ طريقت علوى (غلات شيعه) "بكتاشيه" منتسب به وى بوده و در اطراف شخصيت وى تشكل پيدا كرده است. به باور تركان علوى (قزلباش و بكتاشى)٫ "حاجى بكتاش ولى" و "شاه اسماعيل ختايى" دو پير-رهبر تركى ميباشند كه در راه تاسيس اتحاد تركان اوغوز غربى مجاهدت نموده اند. "حاجى بكتاش" به احتمال بسيار با "مولانا" در ارتباط بوده و هر دو به يقين از يكديگر خبردار بوده اند ("حاجى بكتاش" با دو شخصيت تاريخساز ترك آزربايجانى-خراسانى ديگر نيز، "اخى ائوره ن خويى" متوفى به سال ١٢٦٠ و "بابا الياس خراسانى" متوفى در نيمه دوم قرن سيزده ميلادى در آسياى صغير ملاقات نموده است) .
گئرچه يه هو!!!
اشعار تركى سلطان ولد (١٢٢٦-١٣١٢):
سؤزوموز
براى ديدن عكس در ابعاد اصلى بر روى آن كليك كنيد.
از همين سرى در سؤزوموز:
پيران خراسان: حاجى بكتاش ولى خراسانى
بابكلر اؤلمز: بابكها هرگز نميرند
دوستون ائوى كؤنوللردير: يونوس ائمره
نخستين اشعار كلاسيك تركى: شيخ عزالدين حسن اوغلو اسفراينى
پيران خراسان: خوجا دخانى خراسانى
مولانا جلال الدين در ٢١ سالگي در شهر لارنده (قارامان) تركيه٬ با "گوهر خاتون" (گوهر بانو) دختر "شريف الدين لالا سمرقندي" ازدواج نمود. فرزند ارشد وى "محمد بهاءالدين احمد" معروف به "سلطان ولد" در همين شهر به تاريخ ٢٤ آوريل ١٢٢٦متولد گرديد. گفته مىشود كه در نامگذارى سلطان ولد از سوى مولانا٬ شاهزاده خوارزمشاهى [١] بودن گوهر خاتون موثر بوده است. سلطان ولد مانند خود مولانا از هر دو طرف مادرى و پدرى نسب به تركان خوارزمى مىبرد [٢].
سلطان ولد دو سال اول دوران كودكى خويش را در لارنده گذراند و پس از آن خانواده مولانا به دعوت سلطان سلجوقى علاء الدين كيقباد اول به پايتخت دولت تركى سلجوقيان روم٬ قونيه رهسپار شد. مولانا به تربيت فرزند خود سلطان ولد كه مادر خويش را در سالهاى كودكى از دست داده بود علاقه و اهميت بسيار نشان مىداد. بعدها براى تكميل تحصيلات او را به همراه فرزند ديگرش علاء الدين براى تحصيل به شام فرستاد. سلطان ولد محبوب مولانا و ياران آذربايجانى و غير آذربايجانى وى شمس تبريزى٬ حسام الدين چلبى اورموى٬ صلاح الدين زركوب .... بود [٣]. او در بيست سالگى مريد عارف آذربايجانى شمس تبريزى كه احترام و بستگى شديدى به او داشت گشت. آنچنانكه هنگامى كه پس از غيبت اول شمس به امر پدر٬ براى بازگردانيدن ولى خود سفرى به شام نموده بود٬ در بازگشت به احترام شمس سوار بر اسب٬ تا قونيه با پاى پياده آمد.
طريقت مولوى و سلطان ولد
سلطان ولد پس از وفات مولانا٬ براى مقام جانشينى وى٬ يار جانى پدر خود٬ صوفى آذربايجانى اورميه اى٬ "حسام الدين چلبى اورموى" ملقب به "اخى ترك اوغلو" (١٢٤٨-١٢٢٣) را شايسته ديده است. او در جواب استدعاى حسام الدين چلبى اورموى "مولانايمان به عالم جمال و وصال رهسپار شد. ما يتيمان را نيز به شما توديع نمود. لطف نموده بر مقام پدرتان جلوس كنيد" گفته است: "خليفه پدر و اشرف دوستان شمائيد٬ شما يادگار خداوندگاريد" و بدين ترتيب حسام الدين جانشين مولانا شده٬ شيخ مولويه گرديد. سلطان ولد تا زمان رحلت خليفه و جانشين پدر به سال ١٢٨٤ يازده سال تابع و مريد وى بود. تنها پس از فوت حسام الدين چلبى اورموى٬ به اصرار مريدان و ياران به جاي مرشد خود بمسند ارشاد نشست و تا مرگ خود به سال ١٣١٢ در مقام خلافت مولانا باقى ماند. سلطان ولد در ١١ نوامبر سال ١٣١٢ در سن ٨٦ سالگى در گذشت و توسط يارانش در طرف راست پدر خويش در بقعه خضرا (ياشيل قوببه) دفن گرديد. امروزه صندوقه طلاكارى شده در تربه مولانا در شهر قونيا٬ هم مزار مولانا و هم مزار فرزندش سلطان ولد است [٤].
سلطان ولد شخصيتى است كه در زمان خليفگى خويش مولويه را٬ بر اساس انديشه هاى مولانا به صورت طريقتى با آيينها و قواعد ويژه در آورده است. او با سيستماتيزه كردن انديشه هاى مولانا٬ تنظيم آنها در قالب آداب و اركان آيينى و سازماندهى آنها در فرم طريقت٫ به درستى بنيانگذار طريقت امروزى مولويه و دومين پير آن شمرده مىشود. سلطان ولد با زبانى ساده انديشه هاى پدر خويش را شرح داده و براى بسط طريقت مولوى سفرهاى گوناگونى به شهرهاى بسيار انجام داده است. آداب و قواعد مولويه از جانب سلطان ولد اشاعه يافته است. وى به عنوان سازماندهى كه افكار مولانا را در آنادولو تكثير كرده٬ انديشه هايش را گسترده و دوستداران مولانا را دسته دسته گرد هم آورده است٬ هم در تاريخ طريقت مولوى و هم در تاريخ روشنگرى در آناتولى و دنياى تركى داراى جايگاهى بسيار ويژه است. او همواره از سوى بزرگان و دولتمردان عصر خود محترم شمرده شده است.
نسل مولانا از طريق سلطان ولد ادامه پيدا كرده و به اين خط٬ سلسله چلبىها گفته شده است. فاطمه خاتون همسر سلطان ولد و عروس مولانا جلال الدين٬ در زمان حيات مولانا در عين حال مهم ترين و عزيزترين زن خاندان او نيز بود. وى دختر صلاح الدين زركوب و مادر چلپي جلال الدين امير عارف٬ وارث و جانشين پدرش سلطان ولد است. مولانا زماني كه هنوز فاطمه خاتون كودك بود و به همسري فرزند وي در نيامده بود، تعليم و تربيت او را شخصا به عهده گرفته و معلم او شده بود. فاطمه خاتون سماع مي كرد و خود مجالس سماع ترتيب مىداد.
موسيقى-سماع
عنصر تساهل و تسامح دينى عموما در ميان تركان و بويژه در سرزمين آناتولى در نتيجه تعامل و همزيستى با اقوام و ملل ديگر٬ به ويژه كشورها و مردمان مسيحى و اروپايى٬ در طول زمان به شكل نهادينه در آمده است. تنها در طريقتهاى تركى بكتاشى٬ قزلباشى و مولوى و.... است كه شعر و رقص و عرفان و موسيقى و تصوف اينچنين گسترده و عميق در هم آميخته اند. طريقت تركى مولوى نيز به دور از تعصب دينى و هميشه حامى ادبيات٫ موسيقى٫ هنر و احترام فوق العاده به حقوق زنان بوده است. طريقت مولوى از همان دوره آغاز شكل گيرى٬ موسيقى را به عنوان پاره اى جدايى ناپذير از آيين خود انتخاب نموده است. از نقطه نظر هنرى بسيارى از ارزشمندترين قطعات موسيقى كلاسيك تركى٬ در رپرتوار موسيقى مولوى قرار دارند. اين موسيقى همراه با اساس اركان و آداب طريقت مولوى در طول حيات مولانا و توسط فرزندش سلطان ولد بوجود آمده است. به واقع سلطان ولد موسيقى دانى توانا بود و از اولين آهنگسازان در تاريخ موسيقى كلاسيك تركى نيز بشمار مىآيد. قطعات انسترومنتال موسيقى مولوى بعدها بنيان اجراهاى سكولار دربار عثمانى را تشكيل داده است.
سلطان ولد كسى است كه به عبادت و ذكر سماع - كه از اركان طريقت مولوى است - شكل آيينى امروزه آنرا داده است. فرم رايج سماع در زمان مولانا٬ الهام گرفته از شمس تبريزى [٥] بود. مولانا كه خود موسيقىدانى بزرگ بود٬ سماع را فقط به عنوان وسيله اى كمكى براى عشق و جذبه مىشمرد٬ اما مريدان وى با هدايت سلطان ولد٬ سماع چرخنده شمس تبريزى را در شكل نهايى آيينى آن سيستماتيزه و تكميل نموده به عنوان نوعى جهان بينى (كوسمولوژى) در آورده اند. سماع نوعى عبادت و مديتاسيونى در حركت است كه در آن نوع بشر به محورى خالص تبديل مىشود كه تمام سطوح هستى فيزيكى٬ احساسى٬ ذهنى و روحانى را در خود به وحدت مىرساند. مولويه بيش از همه بر روشنفكران و هنرمندان امپراتوري عثماني تأثير گزارد و رقص جمعي سماع در اغلب مناطق عثماني و حتى آذربايجان اشاعه يافت. آيين سماع تركى مولوى [٦] كه امروزه اجرا مىشود٬ تقريبا قرنهاست كه بدون تغيير مانده است.
آثار سلطان ولد٬ اشعار تركى وى
سلطان ولد شاعرى به قدرت پدر خويش مولانا نيست اما يكى از متصوفان و عارفان بزرگ قرن سيزده در آناتولى بشمار مىرود. سلطان ولد در تمام عمر خويش سالك راه پدر خويش بوده و سعى به تشبه به او كرده است. خود وى در مقدمه ولدنامه٬ مولانا و دوستانش را ياد كرده مىگويد: پدرم "در خلق و خوى٬ تو ماناترين به من هستى" گفته و مرا از ميان برادران٬ مريدان و عالمان انتخاب نمود. من هم سعى نمودم كه شبيه او شوم. او شعرها گفته ديوانها ترتيب داده بود٬ من هم مانند او ديوانى ترتيب دادم. سپس دوستان گفتند كه به تبعيت از مولانا ديوانى ترتيب دادى٬ در راه مثنوى نيز متابعتت از او لازم است. پس براى تشبه به او٬ آغاز به اين كار كردم". سلطان ولد داراى پنج اثر است: يك "ديوان" (حاوى قصايد و غزلها) ٬ سه مثنوى به نامهاى "ابتدايىنامه" (ولدنامه٬ و يا مثنوى سلطان ولد٬ اولين مثنوى وى)٬ "رباب نامه" (مثنوي عرفاني٬ دومين مثنوى وى)٬ "انتها نامه" (آخرين مثنوى وى) و معارف (اثر تصوفى منثور). او همچنين مطالبي را که در مشافهات از پدر خود شنيده است در کتابي گرد آورده و "فيه مافيه" نام نهاده است.
رومى و فرزندش سلطان ولد هر دو٬ علاوه بر زبان تركى٬ زبانهاى فارسى و عربى و يونانى نيز مىدانسته و بر آنها مسلط بوده اند. سلطان ولد مانند پدر خود به نهضت تركى نويسى در آناتولى پيوسته – گر چه هر دو اساسا نوشته ها و سروده هايشان را به سنت ادبى عصر خود٬ به فارسى بر قلم آورده اند- اشعار پندآميز و راهنما به تركى سروده شده در خطاب مستقيم به توده هاى مردم و ملمعاتى به زبانهاى عربى٫ تركى و يونانى در دست است. (ابيات يونانى سلطان ولد افزون تر از مولانا است). در ديوان حجيم وى در بخش غزلها اشعار ملمع فارسى-تركى-يونانى٬ در رباب نامه ١٦٢ و در ابتدائى نامه (ولد نامه) ٧٦ بيت تركى موجود است [٧].
سلطان ولد در رواج اعتقادات و آموزش عقايد متصوفانه در ميان توده هاى مردم بسيار موفق بوده است. زبان ساده و صميمى اى كه وى در اشعار تركى خويش بكار برده در موفقيت وى سهم بزرگى داشته است. هر چند در اشعار تركى سلطان ولد٬ روانى٬ خروش و درخشندگى همفكر و همعصر تركى سراى خود يونوس ائمره ديده نمىشود٬ با اينهمه آثار تركى وى تاثيرى بسيار مهم در گسترش نهضت تركىنويسى در آناتولى داشته است. تا اين دوره زبان تركى٬ زبان توده مردم در آسياى صغير و آذربايجان و زبان دولتمردان و سلاطين جهان اسلام٬ هنوز به عنوان زبان ادبى غالب بكار نمىرفت. اين سروده هاى تركى كه در اوج حاكميت بىچون و چراى زبان و ادب فارسى و سنت فارسى نگارى و فارسىسرايى در غرب عالم اسلامى نگاشته شده اند٫ در واقع آغازگر نهضت ادبى-فرهنگى تركى سرايى و رنسانس ادبى زبان تركى در آسياى صغير و آذربايجان بوده اند. اهميت اشعار تركى سلطان ولد و مولانا و .... كه به لحاظ كمى در مقابل اشعار فارسىشان غيرقابل تامل اند٫ در سنت شكنى آنهاست. اين دو همچنين از پيشگامان كاربرد وزن عروضى در شعر تركى مىباشند.
اشعار تركى سلطان ولد از نخستين نمونه هاى ادبيات ديوانى تركى در آسياى صغير اند و به تركى اوغوزى غربى مشترك قرن سيزده٬ قبل از تقسيم شدن آن به دو شيوه آناتولى و آذرى نوشته شده اند. در حاليكه در آثار تركى مولانا خصوصيات شيوه هاى تركى غيراوغوزى هم منعكس شده٫ در آثار سلطان ولد كه در آناتولى نشو و نما يافته است٫ هيچكدام از اين خصوصيات ديده نمىشوند. شعر تركى سلطان ولد تركى اوغوزى (آذربايجانى-آناتولى) خالص است. متاسفانه تاكنون مجموعه كامل اشعار تركى سلطان ولد و نيز كلمات و عبارات تركى آثار وى در ايران چاپ نشده است. حال آنكه در مقام مقايسه٬ اين اشعار بسيار بيشتر از تركى استانبولى به تركى آذرى امروز (از جمله كاربرد كلماتى مانند من٬ ياخشى٬ اود٬ ايسسى٬ ...) نزديكتراند. اساسا نمىبايست فراموش نمود كه قارامان موطن سلطان ولد٬ حتى قونيه در ناحيه موسوم به هلال آذرى [٨] قرار دارد و گويش تركى رايج در آن٬ قبل از بسط حاكميت تركان عثمانى به اين نواحى٬ همان بود كه امروزه تركى آذرى ناميده مىشود. از اينرو است كه مىبايد علاوه بر سلطان ولد-مولانا٬ همه آثار تركى آفريده شده در هلال آذرى٬ اقلا تا ظهور دولت صفوى (و حتى تا سقوط دولت عثمانى) در تاريخ ادبيات تركى آذرى نيز گنجانده شوند.
نمونه ها
مؤولانادير اوولييا قوطبو٫ بيلين! - Movlanadır ovliya qutbu, bilin
نه كيم اول بويوردويسا٫ آنى قيلين! - Nə kim ol buyurduysa, anı qılın
تانرىدان رحمتدير آنين سؤزلرى- Tanrı'dan rəhmətdir anın sözləri
كورلار اوخوسا آچيلا گؤزلرى - Korlar oxusa açıla gözləri
هانگى كيشى كيم بو سؤزدن يول وئره - Hangı kişi kim bu sözdən yol verə
تانرى آنين موزدونو معنا وئره - Tanrı anın muzdunu məna verə
يوخدو ماليم٫ [يا] داواريم كيم وئره ن- Yoxdu malım, [ya] davarım kim verən
دوستلوغون ماليله بئلو (؟) گؤسته ره م- Dostluğun maliylə belu göstərəm
-----------------------------------------
سنين اوزون گونشدير٬ يوخسا آىدير؟ - Sənin üzün günəşdir, yoxsa aydır
جانيم آلدى گؤزون٬ داخى نه آييدير؟ - Canım aldı gözün daxi nə ayıdır?
منيم ايكى گؤزوم٬ بيلگيل جانيمسان! - Mənim iki gözüm bil ki canımsan
منى جانسيز قوياسان سن, بو كئىدير - Məni cansız qoyasan sən, bu keydir
گؤزومدن چيخما كيم بو ائو سنين دير - Gözümdən çıxma kim bu yer sənindir
منيم گؤزوم سنه ياخشى ساراىدير - Mənim gözüm sənə yaxşı saraydır
نه اوخدور بو٫ نه اوخ كيم دَيدى سندن؟ - Nə oxdur bu, nə ox kim dəydi səndən?
منيم بويوم سونويدو٫ شيمدى ياىدير - Mənim boynum süñüydü, şimdi yaydır
تاماشاچون برى گل كيم گؤره سن - Təmâsâçün bəri gəl kim görəsən
نئته گؤزوم ياشى ايرماق-و چاىدير - Netə gözüm yaşı ırmaq-u çaydır
سنين بويون بوداقدان آغدى٬ گئچدى - Sənin boyun budaqdan ağdı geçdi
جاهان ايمدى اوزوندن ياز-و ياىدير - Cahan imdi üzündən yaz-u yaydır
بوگون عئشقين اودوندان ايسسى آلديق - Bugün eşqin adından issi aldıq
بيزه قايغى دئييل گر قار-و قاىدير - Bizə qayğı deyil, gər qar-u qaydır
منه هر گئجه سندن يوز مين آسسى - Mənə hər gecə səndən yüz min assı
منيم هر گون ايشيم سندن قولاىدير - Mənim hər gün işim səndən qolaydır
ولد يوخسولدو سن سيز بو جاهاندا - Vələd yoxsuldu sənsiz bu cahanda
سنى بولدو٬ بو اوزدن بَى-و باىدير - Səni buldu, bu kəzdən bəy-ü baydır
-----------------------------------------
قارنيم آجدير٬ قارنيم آجدير٬ قارنيم آج - Qarnım acdır, qarnım acdır, qarnım ac
رحمت ائت گيل تانرى٬ منه قاپى آچ!- Rəhmət etgil Tanrı mənə qapı aç
اوچماق آشيندان ديله رم بير چاناق- Uçmaq âşından dilərəm bir çanaq
نور خميريندن ايكى اوچ بازلاماج - Nur xəmîrinden iki üç bazlamaç
رحمتين چوخدور٬ دنيزدير ائ چالاب - Çalab Rəhmətin çoxdur, dənizdir, ey
رحمتين اسكيلمه يه٬ سن چوخ[جا] ساچ! - Rəhmətin əksilməyə, sən çox[ca] saç
گر يازيقلىوان٬ باغيشلا ائى كريم!- Gər yazıqlıvan bağışla ey Kərîm
قولونا توتما قاتى٬ بو كز[نى] گئچ!- Quluna tutma qatı, bu kəz[ni] geç
سن بويوردون قولونا گل بير قاريش- Sən buyurdun quluna gəl bir qarış
كيم گلم سنين اوچون من بير قولاج- Kim gələm sənin üçün mən bir qulaç
كيم سنى كيم بيلمه يه جانلار- جانى- Kim səni kim bilməyə canlar canı
اولدو گاوور٬ بوينونا آسيلدى خاچ- Oldu gâvur, boynuna âsıldı xaç
كيم سنى گؤره و عاشيق اولمايا- Kim səni görə vü âşıq olmaya
يا ائشكدير٬ يا كى داشدير٬ يا آغاج- Ya eşəkdir, ya ki daşdır, ya ağaç
سن گونشسن٬ گؤى[سه] تختين ائ پاشا- Sən günəşsən, göy[sə] təxtin ey paşa
چايير-و چمن نوروندان اولدو چاچ - Çayır-u çəmen nurundan oldu çaç
قاشلارين ياىدير٬ گؤزون اوخلار آتار- Qaşların yaydır, gözün oxlar atar
گؤنلوم اول اوخلار اوچون اولدو آماج- Gönlüm ol oxlar üçün oldu amaç
اول نه قاشدير٬ اول نه گؤزدور جان آلير- Ol nə qaşdır, ol nə gözdür cân alır
اول نه بويدور٬ اول نه اوزدور٬ اول نه ساچ!- Ol nə boydur, ol nə üzdür, ol nə saç
ائ ولد٬ گؤزلو جاهاندا آزدورور- Ey Vələd! gözlü cahanda azdurur
گؤزسوزه باخما ايراقدان٬ قاچ٬ قاچ! - Gözsüzə baxma ıraqdan, qaç! qaç!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
[١] - حكمرانان محلى منطقه خوارزم (خيوه بعدى٫ جمهورى قاراقالپاقستان امروزى وابسته به ازبكستان) اصطلاحا خوارزمشاه ناميده مىشوند. اينان به لحاظ تبارى-زبانى از سه دسته حكومتهاى ايرانى٫ عربى و تركى تشكيل مىگردند. مراد از امپراتورى خوارزمشاهيان در تاريخ٬ گروه اخير يعنى امپراتورى خوارزمشاهيان تورك است. در اينكه خوارزمشاهيان (آنوش تكينىها) به كدام طائفه تركان منتسب اند٫ اتفاق نظر وجود ندارد. بعضى از صاحبنظران ايشان را از تركهاى اوغوز٫ برخى ديگر از تركهاى قپچاق٫ قانقلى (باياووت٫ ييمك)٫ كيمك (كيماك)٫ ياغما٫ چيگيل و حتى قالاج (خلج) و يا تركيب شمارى از اين طوائف دانسته اند. باور رايج بين تركى شناسان تاييد گفته رشيد الدين٬ در انتساب خوارزمشاهيان به طائفه بيگدلى اوغوزها است.
[٢] - مولانا جلال الدين محمد٬ متولد شهر بلخ در افغانستان امروزى٬ جزء خراسان تاريخى به تاريخ ٣٠ سپتامبر ١٢٠٧ مىباشد. خانواده وي از خاندانهاي محترم بلخ است. مادر مولانا "مومنه خاتون" مشهور به "سولطان آناسى" (مادر سلطان) به روايتى قطعى نشده دختر امير بلخ "ركن الدين" است. بسيارى از منابع (از جمله در تركيه٫ آذربايجان٫ تركمنستان٫ اوزبكستان ٫...) "مومنه خاتون" را از تركان خوارزم بشمار مىآورند. از سوى ديگر پدر مولانا٬ "محمد بن حسين خطيبى" معروف به "سلطان العلماء بهاءالدين ولد" نيز با خاندان حکومت وقت يعني تركان خوارزمشاهى خويشاوندي داشت. بهاءالدين ولد از سوي مادر دخترزاده امپراتور ترك٬ سلطان علاءالدين محمد خوارزمشاه بود. مادر بهاءالدين ولد٬"ملكه جهان ائمئت الله سولطان" شاهزاده اى از خاندان تركان خوارزمشاهى است. (ائمئت در زبان توركى به معنى فراوانى و بركت است و به عنوان اسم دختران و زنان بكار مىرود).
[٣] - مولانا خطاب به سلطان ولد گفته است: "اى بهاء الدين! فلسفه آمدن من به اين جهان٬ تويى. زيرا هر آنچه من مىگويم قول من است٬ حال آنكه تو فعل منى ". در مقامى ديگر مولانا در حين وجد سماع خطاب به سلطان ولد چنين مىگويد: "قونيه شهر مباركى است٬ آنرا به تو بخشيدم".
[٤] - اولين آرامگاه مولانا كعبه عاشقان در زمان سلطان ولد و از طرف عارف ترك آذربايجانى حسام الدين چلبى اورموى و تحت نظارت معمار دوره سلجوقى شيميدان مشهور آذربايجانى "بدرالدين تبريزى" ساخته شده است. بعدها بزرگان اكابر قونيه بر خاك مولانا بنايي افراشته اند كه به ياشيل قوببه- قبهي خضرا معروف شده است. شمس تبريزى نيز - بر حسب روايت جامى- در جنب مرقد مولانا بهاءالدين مدفون است. (طبق برخى روايات٬ شمس پس از به قتل رسيدن در چاهى انداخته شده٫ بعدا سلطان ولد پس از ديدن رويايى امر به در آوردن وى از آن چاه و دفن در تربه اى كه بنام وى ساخته شده است كرده است. روايات ديگرى مدفن شمس تبريز را در خوى آذربايجان دانسته اند).
[٥] - مولوى تا پيش از آشنائى با شمس حتى سماع نمىدانسته است. آئين رقص چرخان را شمس تبريز به وى آموخته است٬ چرخ زدن در رقص از نوآوريهاى شمس در قونيه است. شاه تركان شمس تبريز سماع را فريضه اهل حال مىخواند: " .......... نيازمندوار به دامن شمس در آميخت و با وى به خلوت نشست. در خانه بر آشنا و بيگانه بست. ترك مسند تدريس و كرسى وعظ گفت. روش خود را بدل ساخت و به جاى اقامه ى نماز و مجلس وعظ به سماع نشست و چرخيدن و رقصيدن بنياد كرد....... چون مولانا شمس را به نظر بصيرت ديد٬ عاشق او شد٬ به هر چه او فرمودى عمل كرد. پس بفرمودند در سماع در آ! كه آنچه طلبى در سماع زياده خواهد شدن.... بنا به اشارت ايشان در سماع در آمده و تا آخر عمر بر آين سياق عمل كردند و آنرا طريق و آئين ساختند..... در ابتداى سماع٬ مولانا دست افشانى مىكرد٬ چون شمس رسيد او را چرخ زدن نمود ....... "
[٦] - سماع تركى بر دو گونه است: "سماع" مولوى و "سماه" قزلباشى. (در ايران به خطا به علويان قزلباش٬ اهل حق گفته مىشود). تشكل و تكامل هر دو نوع سماع كه با يكديگر داراى تفاوتهايى نيز مىباشند و عمدتا ريشه در باورها و فرهنگ باستانى قام-شامانى و نيز غلات شيعه تركى دارند منسوب به نامهاى بزرگانى از تركان آذربايجان و ايران مانند حاجى بكتاش ولى٬ شمس تبريزى٬ آبدال موسى خويى و شاه اسماعيل ختايى٬ دده قورقود ٬..... است.
[٧] - اشعار تركى سلطان ولد در ديوانى كوچك از طرف ولد چلبى به سال ١٩٢٥ [Veled Çelebi (İzbudak), Divan-ı Türki-i Sultan Veled, İst.] و فريدون نافيذ اوزلوك به سال ١٩٤١ (Feridun Nafiz Uzluk, Divan-ı Sultan Veled, İst.) انتشار يافته است. بعدها همه غزليات تركى ديوان وى به همراه ابيات تركى مثنوىهايش از طرف مجدوت منصوراوغلو بنام "سولطان ولدين توركجه منظومه لرى" در سال ١٩٥٧ چاپ شده است (Mecdut Mansuroğlu, Sultan Veled'in Türkçe Manzumeleri, İst. 1958).
[٨] - ساحه و يا هلال آذرى مفهومى است كه از سوى برخى از زبانشناسان و قوم شناسان تركيه اى براى مشخص نمودن گستره اى از شرق و مرکز آسياى صغير و ادامه آن در خاورميانه عربى كه ساكنين آن متكلم به لهجه تركى آذرى و يا لهجه هايى بين تركى آذرى و تركى استانبولى اند بكار مىرود. كناره خارجى هلال آذرى را به تقريب ولايات اردهان٫ ارزروم٫ بايبورد٫ گوموشخانه٫ سيواس٫ توكات٫ آماسيا٫ چوروم٫ يوزقات٫ قيرشهير٫ نوشهير٫ نيىده٫ قارامان و ايچ ائل (آنتاليا) تشكيل مىدهد. ناحيه داخلى هلال به سوى شرق و جنوب و مرزهاى ايران٫ عراق٫ و سوريه مىباشد. مساحت اين ساحه كه تقريبا يك سوم-يك دوم خاك تركيه را در بر مىگيرد با قدرت گرفتن عثمانىها و گسترش مدام و رواج سريع لهجه تركى استانبولى و پسرفت تركى آذرى پيوسته در حال كوچك شدن است. در خارج از تركيه٫ هلال آذرى تركهاى آذرى لبنان٫ اردن٫ سوريه و عراق را نيز در بر مىگيرد. تركهاى آذرى كشورهاى عربى عموما با نام توركمان شناخته مىشوند. توركمان مانند قزلباش٬ افشار٬ شاهسئوه ن و .... يكى از نامهاى تاريخى شاخه شرقى اوغوزهاى غربى يعنى خلق ترك (ايران٬ قفقاز٬ بين النهرين و شرق آسياى صغير) است و آنرا نمىبايست با خلق تركمن در شرق درياى خزر يكى دانست. امروزه اين خلق٬ ترك و يا ترك آذرى ناميده مىشود.
هلال و ساحه آذرى در تاريخ سياسى و تبارى و تشكل زبان و ادبيات تركى آذرى نقش فوق العاده مهمى داشته است. طوائف تركى قزلباشى كه امپراتورى تركى-آذربايجانى صفوى را تاسيس نمودند٫ آغ قويونلوها و قاراقويونلوها٬ نيز قاجارها٬ همچنين طوائف بيشمارى از تركان ايران و آذربايجان از قشقائى و شاهسون و ...... همه و همه منشاشان اصلا از همين ساحه و هلال آذرى است. پيشتر٬ دولتهاى تركى-آذربايجانى قارامانلوى افشار٫ دولقادار (ذولقدر) اوغوللارى از بياتها و دولت قاضى برهان الدين سالور نيز در اين ناحيه تاسيس شده بود.
--------------------------------------------------------------------------------------
كئىKey = (كاى٬ كئى٬ گئى٬ يئگ٬ يئى٬ اييى٬. ..) خوب، معقول و مقبول٬ دوست و برادر٬
داخىDaxi= (دخى٬ داهى٬ داها٬ دا٬ ...)٬ نيز٬ هم
سونوSünü= (سونگو) نيزه٬
ياىYay= كمان٬
نئتهNetə = (نئجه) چگونه
ايرماقIrmaq= رودخانه٬
آغدىAğdı= اوج گرفت٬ صعود كرد٬
قايغىQayğı= انديشه٬ نگرانى٬
قاىQay= سرما٬ يخبندان٬
آسسىAssı= (آس) فايده٬ خير٬
بىBəy= (بيگ) آقا٬
باىBay= ثروتمند٬
بولدوBuldu= پيداكرد
داوارDavar= ثروت٬ دارايى٬
بلوBəlü= دانسته
اوچماقUçmaq= بهشت٬
چاناقÇanaq= كاسه٬
بازلاماجBazlamac= نوعى نان ساجى٬
چالابÇalab= خداوند٬ آفريدگار٬
ساچماقSaçmaq= پخش نمودن٬
يازيقلىYazıqlı= گناهكار٬
قولQul= بنده٬
قاتىQatı= سخت٬
كزKəz= دفعه٬
قولاجQolac= مسافت به اندازه دو بازو٬
خاچXaç= صليب٬
گاوورGavur- كافر٬
چاييرÇayır= چمن٬
چاچÇaç= زرد طلايى٬
آماجAmac= هدف٬
ايراقIraq= دور.
----------------------
گئرچه يه هو!!!
می خواهند مولانا را فارس کنند
سلام خدمت دوستان محترم می خواهم چند نکته ی اساسی را به فارسی زبانان محترم متذکر شوم و توضیح دهم تا بتوانند بهتر قضاوت کنند که از نوشته هایشان چنین معلوم می شود به هر قیمتی شده می خواهند مولانا را فارس معرفی کنند:
۱- بعد از بر افتادن ساسانیان و ظهور عرب در این جغرافیایی که فعلا ایران نامیده می شود قومی که امروز فارس نامیده میشود از صحنه ی سیاست و منازعه کنار رفت و بعد از مدتی اعراب نیز به همان سرنوشت مبتلا شدند و ترکان بر اکثر سرزمینهایی که مسلمان نشین بودند حاکم شدند تا روزگار معاصر که غربی ها به کمک صنعت و تکنیک به اقتدار آنها خاتمه دادند. یعنی در طول این مدت فارسها از صحنه ی منازعه کنار کشیدند در نتیجه فارس زبانان ما اصلا حق صحبت کردن در مورد هیچ چیز راندارند چرا که در این دوره از تاریخ جرات و توان بازی سیاسی نداشتند و در نتیجه صحبت از خوبی و بدی قوم فارس بی جاست و اگر به کارنامه ی بعد از اسلام حکومتهای فارس زبان بنگریم که در بعضی از آنها فارس زبان بودنشان هم محل شک است مثل همه ی سلاطین جهان آنها هم کشته اند و غارت کرده اند.اگر امروز هنوز قومی به نام فارس باقی است همه فقط به لطف سلاطین ترک می باشد که در دربارهایشان زبان شعر و ادب را بعد از غزنویان زبان دری یا چنانچه بعدها فارسی نامیده شد قرار دادند. و این سنتی شد در دربارهای ترکان مسلمان که به هر جا رفتند با خود شعر فارسی را هم بردند. یعنی از ترکیه ی فعلی گرفته تا قلب هندوستان و حتی ترکستان بردند و همین عامل سبب شد تا اکثر شعرها یا به فارسی دری باشد و یا ترکی آمیخته به فارسی ، چون که ترکی نوشتن و یا ترکی خالص نوشتن دالّ بر بی سوادی شاعر و دبیر بود و شعر و نثر هم برای خواص نوشته می شد نه برای عوام که بی سواد بودند و از این هم لزومی نداشت به زبان آنان نوشته شود در این مورد به کتاب گول پینارلی در خصوص ادبیات دیوانی مراجعه کنید. در آن روزگاران مثل اکنون نبود که هر حکومتی حتما به زبان ملّت خود بنویسد و هر زبانی که سنت سواد آموزی و علم می شد و عموم با سودادهای آن دوران آن را می فهمیدند به آن زبان همه چیز نوشته می شد. مثلا در امپراطوری روم علیرغم ایتالیایی تبار بودنشان زبان لاتین عموما در شعرو ادب و علوم به کار گرفته می شد بدون آنکه خودشان را مقید به استفاده از زبان ایتالیایی بکنند و قبل از آنها هم در اروپای باستان از زبان یونانی استفاده می شد. در سرزمینهای اسلامی که عموما ترکان حاکم بودند عموماً عربی در علوم وگاهاً در شعرو ادب استفاده می شد و فارسی هم عموما در شعر و دبیری و خصوصا شعر عرفانی .بکار می رفت ولی به مرور زبان یواش یواش شعر و ادب زبان ترکی هم در کنار عربی و فارسی شروع به رشد و نمو می کند که آن هم بعد از حمله ی مغولها صورت می گیرد که هیچ انسی با زبان فارسی نداشتند و این سنت فارسی سرایی را تضعیف کردند ، گرچه از بین نبردند. بعد از مغولهاست که زبان فارسی رو به انحطاط می گذارد و موقعیت خود را از دست می دهد وسبک هندی که بدترین دوره ی ادب فارسی است دور از جغرافیای فعلی این سرزمینی که ایران نامیده می شود شکل می گیرد. و بعد از مغولهاست که ادبیات ترکی جغتایی و آسیای صغیر و آذربایجان و دیگر سرزمینهای ترک نشین شکل می گیرد ولی زبان فارسی کما کان باز در دربارهای ترکان استفاده می شود.
مولانا جلال الدین بلخی رومی هم طبق سنت زمان خویش مثل سنایی غزنوی( که ترک بود) و بسیاری از ترکان پارسی گوی فارسی می سراید وفارسی سرودن او چه نود و نه درصد باشد و چه صد در صد ، مثل بسیاری از انویسندگان و شعرای دیگر دالّ بر فارس بودن او نیست چنانکه بسیاری هم همه ی آثارشان به عربی است و عرب نامیدنشان اشتباهی فاحش است.
۲- شمس هم که تبریزی است و امیدوارم که برای او نسب دیگری دستو پا نکرده باشید ( ! ) و مرکز آذربایجان بوده و هست و در خصوص ترک زبان بودن او شک نکنید چرا که از دیر باز مردم این ناحیه ترک بودهاند و خواهند بود . حتی افسانه های شما هم در شاهنامه نشانگر این مطلب است . در این خصوص به تجارب الامم (ابو علی مسکویه رازی ۳۲۰-۴۲۱، ترجمه ی ابو القاسم امامی ج ۱ ) هم می توانید مراجعه کنید که شاهان ایران به عوض جنگ با افراسیاب در ترکستان در تعقیب وی بیشتر به آذربایجان یورش می بردند که نشان می دهد آذربایجان از قدیم الایام جزئی از توران است و ترک نشین . و نیز می توانید به تاریخ مسعودی مراجعه کنید. آنچه که سبب شده است به بحث داغ هویت آذربایجانیها در این صد سال اخیر پرداخته شود ریشه ی سیاسی دارد تا علمی. چون فارسیسم و آریانیسم در این کشوری که ایران نامیده می شود غیر از فارس ملت دیگری را نمی تواند تحمل کند خصوصا اینکه این ملّت اکثریت نسبی راتشکیل داده باشد و زبانش با فارسی هم ریشه نباشد که معلوم است بیشترین حملات را باید متحمل شود.
۳- نکته ی دیگر این که واژه ی ترک در قدیم اسمی بود که فقط به یکی از طوایف ترک زبان داده می شد و طوایف دیگر ترک زبان اسمهای خود را داشتند مثل اوغوز ، خلج ، ارغو ،خزر، مجار، بلغار، تاتار، ترکمان ، یاکوت ، جوواش و غیره که بعد ها به همه ی این طوایفی که ترکی سخن می گفتند ترک گفته شد.به همین جهت هم مورخان عرب قبل از تعمیم کلمه ی ترک به همه ی طوایف و ملتهایی که ترکی سخن می گفتند به ربان مردم آذربایجان با استفاده از نام آذربایجان گاهی آذری می گفتند و از مخیله شان نمی گذشت که روزی ممکن است فاشیستهایی از این کلمه برای مقاصد سیاسی و توسعه طلبی سوء استفاده کنند و فقط بعد از رضا شاه بود که نویسندگانی مزدور و یا گاهاً جو گیر شده در هیاهوی آریانیسم ، آذری را شاخه ای از فارسی نامیدند . لذا زیاد از سخنان مولانا و دیگر نویسندگان و شعرا سوء استفاده نکنید و بیشتر تلاش کنید به جای تحقیر دیگران( که هنگامی که کسی نتواند بزرگ باشد دیگران را کوچک می کند تا بزرگ به نظر برسد) و تحریف واقعیتها ، شکر گذار هم وطنان ترکتان باشید که هر چه دارید اعم از ادبیات ، کشور ، پرچم ، واحد پول ، تاریخ ، علم، آثار باستانی و عیره از آنان دارید وبدانید که همه ی قراین نشان می دهد این ایران بیشتر یک کشور ترک است تا هر چیز دیگر و بهتر است توران نامیده شود.
مولانا ترک است / سعید نسفی
مولانا ترک (تورک) است، فقط چند روزی از خاک ایران رد شده است.
حضرت مولانا جلال الدین بلخی ثم رومی در بلخ یا مرکز (ترکستان جنوبی) که فعلا مربوط مملکت افغانستان میباشد تولد یافته و زبان مادری اش ترکی و زبان دومش دری بوده، طوریکه در ترکستان افغانستان همه ترکی زبانان به عین شکل (در واقع) زبان دومی شان دری می باشد. مولانا در سن ۶ سالگی با پدرش سلطان العلما از طریق ایران (امروزي) به قونیه ترکیه امروزی هجرت نموده است و در ایران با شیخ فریدالدین عطار ملاقات نموده، تمام علاقه و ارتباط مولانا بجز از چند روز در خاک ایران و بين مردم ایران همینقدر بوده و بس.
مولانا در خانه خود بزبان ترکی اوزبیکی (اؤز بئيگ - ازبک) صحبت مینمود و تاجیکی را طوریکه از اشعار او برمی آید بحد عالی میدانسته و وی اشعار ترکی بسیار دارد او گوید:
ترکی همه ترکی کند
تاجیک تاجیکی کند
من ساعتی ترکی کنم
یک لحظه تاجیکی کنم
گویا تنها لحظه تاجیکی گویيهای او شعر سرودن وی (بوده) است و بس. اگر او ایرانی می بود و یا به ایران تعلق می داشت چرا به ایران حیات بسر نبرد؟ (زندگي نکرد) و معلوم است که او ترک بوده و با ترکان ترکیه احساس آرامش و قومیت و هم زبانی می نموده است. حضرت مولانا ترک بودن خود را اینطور ثابت می نماید و پاسخ این سوال را که مولانای رومی از کجا است از خود او بپرسیم:
گفتم ز کجایی تو، تسخیر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه
و باز در بیت زیر تأکید می نماید که او یک ترک است و طوریکه ترک ها گوشت را نیم خام میخورند و می فرماید که من ترک هستم و در تصوف، نیم خام میباشم:
ترک جوشی کرده ام من نیم خام
از حکیم غزنوی بشنو تمام
بیت بالا بصورت خاص حکم می نماید مولانا به ترک بودن خود٫ هم اعتراف و هم افتخار مینماید. نوشتن و یا سرودن شعر بزبان تاجیکی این معنی را نمی دهد که باید نویسنده و یا شاعر فارسی زبان باشد. حکیم انوری ابیوردی، خاقانی شیروانی، نظامی گنجوی، الخارزمی، شمس تبریزی یا مرشد عالی مولانا، حضرت ابوالمعانی بیدل، ابوریحان بیرونی، شیخ محمود شبستری، ابوعلی سینا بخارایی، زیب النسا مخفی، میرزا اسدالله غالب، حضرت امیر خسرو بلخی ثم دهلوی فرخی سیستانی و صدهای دیگر ترکی زبانان بودند که بزبان تاجيکی آب حیات بشمار رفته و ستون فقرات ادبیات تاجيکی را تشکیل دادهاند و تعداد زیاد اینها بشمول صائب تبریزی به هر دو زبان ترکی و تاجيکی شعر سرودهاند و باید بدانید اشعار آبدار و ملکوتی صائب تبریزی هم به ترکی و هم بفارسی مقام ارجمند و عالی دارد.
بجای اینکه اندرز و پند خداوندگار بلخ را بپذیرید، برعلیه آن اقدام کردهاید٫ جضرت مولانا میفرماید:
تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی
سلطان محمود کبیر، تیموریان عالی مقام ترکستان هرات و هند، سلجوقیان، ترکان عثمانی، و غیره همه ترکی زبانان بودند که از خان نعمت آنها، زبان فارسی رونق یافته است، شهنامه فردوسی به دربار یک ترک معظم سروده شده است و آن ترک برای فردوسی مستمری می داد تا شهنامه را تهیه کند.
ميرزا بایسنقر تیموری، نسخه مفقود شدۀ آنرا بدربار شاهرخ میرزای تیموری تکثیرکرد. و شما برای اینکه دوستی این دو ملت ترک و فارسی را با هم نزدیک بسازید برخلاف فرمودۀ مولانا جلالالدین بلخی رومی عمل مینمایید.
برای روشنی موضوع جناب آقای شجریان لطفأ به شمارۀ ۷۲۶ در صفحه ۱۴ جریدۀ امید مراجعه فرمایید که دربارۀ « نقش تیموریان در تدوین دیوان خواجه حافظ نوشته اند. ما نگاهی سریع و سیال بر دیوان خواجه حافظ و جمع آوری و تصحیح آن در عصر تیموریان هرات میافکنیم. تیموریان هرات نه تنها در رواج و پخش هنرخلاقه مینياتوری، تذهیب، و فن خطاطی کارهای تابانی کردهاند، بلکه در نقد و سره ساختن کتب ادبی و عرفانی همت گماشته بودند، بویژه در روزگار شاهرخ میرزا که با شهزاده بایسنقر میرزا سرپرستی هنرستان هرات را به عهده داشت.
مستشرقین عقیده دارند که، هرگاه تیموریان هرات در امور هنر و کتاب دوستی مساعی خود را صرف نمی کردند، این همه آثار شاید در برابر آماج نابودی قرار میگرفتند.
کار جمع آوری و تصحیح کتب کار آسانی نبود، با آنهمه٫ این شهزاده هنر دوست بر مبنای مقدمهای که بر حماسه شهنامه نگاشته، خدمات فراموش ناشدنی در اينمورد نموده است. همچنین انجمنی زیر نظارت شهزاده فریدون حسین میرزا، متوفای ۹۱۱ ه.ق، در هرات برگزار میشد که، منشی آن خواجه عبدالله مروارید بود. در متن مقدمه و شرفنامه ذکر رفته است که به حضور شخص شهزاده دو نسخه از دیوان خواجه حافظ از جانب سخن شناسان و کارآگاهان معروف وقت، صحیح و درست منتقدانه انتاج و سایر نسخ از روی آن تصحیح گردیدهاند.
درشرفنامه خواجه عبدالله و دیباچه هایی که در دو نسخه از دیوان خواجه حافظ، ساخته و پرداخته دوره سلطنت سلطان حسین بایقرا دیده میشود، جناب استاد واصف باختری یکی از بزرگان ادب دری در افغانستان، در محفلی سخنرانی داشتند، یکی از حاضران فارسی زبان ایرانی از وی پرسیده است که شما بسیار خوب فارسی صحبت میکنید، فارسی را از کی و در کجا آموختهاید؟ استاد واصف در پاسخ فرمودهاند: فارسی را از مادر کلانم رابعه بلخی و پدر کلانم مولانا جلالالدین بلخی رومی، در زادگاه خودم بلخ آموختهام. صفحه ۱۲ شماره ۷۱۳ جریده امید.
همچنان در هفتهنامه وزین ایرانیان صفحه ۴۳ شماره ۱۹۸ نیز در موضوع اشاره ها شده، اما بدبختانه شاید شما آنرا نخوانده باشید و یا اگر خوانده باشید، نوشتههايتان چنین مفهوم میرسانند که دربارۀ تاریخ٫ خصوصأ تاریخ ادبیات فارسی مطالعه ندارید، و اگر می داشتید باید منصفانه مینگاشتید و خواننده ها را بر تاریکی نمیگذاشتید.
با آمدن اسلام در ترکستان، زبان عربی زبان مذهبی و ادبی قبول گردید چنانچه علمای بزرگ ترکستان چون امام خواجه اسمعیل بخارایی، امام ترمزی، امام ابومنصور ماتریدی، ابوعلی سینای بخارایی، ابوریحان البیرونی، عمر نسفی، قفال چاچی و صدهای دیگر تألیفات خود را بزبان عربی نوشتند، اگر قرار باشد که دانشمندان یک مملکت به یکی از زبانها تألیفات مینماید پس آنها به آن زبان و قوم متعلق باشند، علمای بزرگ فوق الذکر ترکستان به زبان عربی تألیفات نمودهاند پس به قرار فرمول شما٫ یعنی آنها عرب شمرده شوند؟؟
یکی از دانشمندان محترم بنام دکتر محمد حیدر در صفحه ۱۲ شماره ۷۰۰ هفتهنامه امید “دربارۀ نفوذ فارسی دری” چنین مینگارد: لسان دری مثل تعداد زیادی از السنه در جهان، قطعأ ما یملک فرهنگی ممثل هویت کدام مملکت و یا کدام ملت مشخص نیست، بلکه این لسان زیبا نتیجه سهمگیری تمام اقوام و ملل مسلمان در طول هزار سال اخیر میباشد، خصوصأ اقوام ترک نژاد آسیای مرکزی، جنوب و جنوب غربی سهم بارز داشتهاند.
البته در خور تمجید میباشد که بعضی کسان که حق میگویند بمانند جناب دکتر، نام گرامی شان بخوبی یاد شود.
امیدواریم که جناب شجریان روش حق نویسان را بمانند دکتر محمد حیدر تعقیب نموده خود را از شر تعصب و گزافه گویی بدور سازند.
آقا بدانند مولانا جلالالدین رومی بلخی از نگاه هموطنی یا فارسی به ایران هیچ تعلقی ندارد، اما از نگاه معنوی به همه جهان ارتباط دارد.
پاسخی به منتقدان مقاله مولانا و ایران / سید حیدر بیات
جناب آقای یورغون با سلام
در رابطه با نظراتی که به مقاله مولانا و ایران نوشته شد و برخی از آنها خالی از توهین نبود چند چیز را باید تذکر داد.
اول نسب و زبان حضرت مولاناست. میدانیم که مولانا بلخی است. ابن خلدون پدر جامعه شناسی جهان که تقریبا معاصر مولاناست در مورد بلخ مینویسد: مدینة بلخ کان کرسی مملکت الترک: بلخ کرسی و مرکز مملکت ترک است. (ابن خلدون ج ۲ ص ۶۲، احیاء التراث العربی، بیروت لبنان)
و مدتها قبل از آن صاحب فارسنامه ناصری در توجیه فارسی نویسی خود مینویسد: بنده را تربیت پارسی است اگر چه بلخی نژاد است (فارسنامه، ص ۲، چاپ جلال الدین تهرانی، ۱۳۱۲، تهران). همانگونه که معلوم میشود بلخ از دیرزمان شهر ترکها بوده و به مرور زمان فارس زبانها نیز در آن سکنی گزیده اند چنانکه امروزه استاد واصف باختری یکی از پارسیگویان بزرگ معاصر افغانستان منسوب به آنجاست. البته از نژاد ایشان چیزی نمیدانم.
مسئله دوم اشعار ترکی مولاناست که اگر چه اندک هستند اما به تمامی مهر و نشان ترکی خراسانی را دارند که رگه هایی از ترکی جغتایی نیز در آن دیده میشود.
مسئله سوم اساتید مولانا هستند که همانگونه که در یادداشتی به نام «از خاستگاه دانشمندان تا خاستگاه سوپوران» در مورد شهر سجاس نوشتهام، اساتید معنوی مولانا که مولانا مرده ریگ تصوف را از آنها به ارث برده است یعنی شمس تبریزی و رکن الدین سجاسی هر دو آذربایجانی و ترک بوده اند.
اما مسئله اصلی همان ملیت مولاناست. درست است که مولانا متعلق به تمامی دنیاست و ماخدای نکرده قصد شعوبی گری و ایجاد تفرقه نداریم. اما همانگونه که میدانید با اعلام شدن امسال به سال مولانا از سوی یونسکو با پیشنهاد ترکیه موجب شد که در ایران سرو صداهای بسیاری انجام شود و توهینهای بسیاری به ترکیه و ترکها صورت گیرد. این مقاله در جواب این توهینها نوشته شده بود. از هزار سال پیش که فردوسی توهین به ترکها را شروع کرد هنوز هم متاسفانه این توهینها ادامه دارد که نمونه بسیار کوچک آن در سایت صبحانه دیده شد.
به هرحال اشعار ترکی مولانا در دست است و ماخذ تاریخی مربوط به شهر بلخ نیز همانطور. و البته هزاران سند توهین به ترکها نیز، و طبیعی است که در جهان آینده که مبتنی بر علم و اخلاق خواهد بود همه این اسناد از سوی ملت های مختلف بررسی و قضاوت خواهد شد.
در مورد واژه آذری هم باید گفت تا قبل از احمد کسروی کسی از این واژه مجعول چیزی نمیدانست و نگارنده که در یکی از روستاهای بین زنجان میانه به دنیا آمده ام تا قبل از بیست سالگی و آمدن به فارسستان این واژه را نشنیده بودم. علاوه بر آن تمام متون مربوط به ترکهای ایرانی از تحفه سامی، عقاید اولیاء سبعه، دیوان حکیم هیدجی و دیوان تیلیم خان همه و همه از ترک بودن ما صحبت کرده اند و واژه آذری در آنها وجود ندارد و در نهایت مهمتر از همه اینها خود ما هستیم که تصمیم میگیریم خودمان را با چه عنوانی بشناسانیم. تظاهرات ملیونی سال گذشته استانهای آذربایجان که همه با شعار «هارای هارای من ترکم» به میدان آمدند برای پایان بخشیدن به این مغلطه ها کافی به نظر میرسد
با تشکر از شما و خوانندگان سایت صبحانه
سید حیدر بیات
لینکهای مرتبط
سایت صبحانه
مقاله مولانا و ایران
یک توضیح ضروری:
کامینتهایی که در رابطه با نقد این مقاله در پایین صفحه درج شده اند در آینده نزدیک پاسخ داده خواهند شد و نگارنده فعلا وقت کافی برای بررسی آنها را ندارد. اگر چه بهتر بود تا نوشتن پاسخ کامینتها نیز نمایش داده نشوند ولی متاسفانه این کار حمل بر سانسور و عدم تحمل مخالف میشد. چنانکه در طی چند ساعتی که به انترنت دسترسی نداشته ایم و کامینتها نمایش داده نشده اند این تصور باطل بر ذهن بعضی ها راه یافته است. در ضمن آلمایولو تاکنون جز چند کامینت رکیک یا نظرات تند سیاسی که به ما نیز ربطی نداشته است, هیچ نظری را حذف نکرده است و کسانی که ادعای سانسور خود را دارند حداقل خودشان میدانند که دروغ میگویند.
پاسخی به کامینتهای این مطلب:
این پاسخ به تمامی از سر بیحوصلگی و بدون انگیزه نیاز به مراجع بیشتر صورت گرفته است. حضرات هی سوالهای خود را تکرار میکنند و هی دروغ و افترا میبندند. باری این چند خط به عنوان پاسخ به حضرات کافی به نظر میرسد:
بلخ: این کلمه یک کلمه ترکی به معنای شهر است و به صورتهای بلِق، بالیخ، بلخ، بالیق و بالوق در متون ترکی آمده است. چنانکه ترکها به پایتخت خان بالیخ میگفتند. امروزه نیز خلجهای قم و استان مرکزی به شهر بالوق میگویند. بالوققا واردوم: به شهر رفتم.
این شهر از قدیمیترین شهرهای منطقه بوده و همواره بر سر آن بین ایران و توران کشمکش وجود داشته است و بزرگان زیادی از آن برخاستهاند. و ترک نشین بودن آن تنها مربوط به زمان ابن خلدون نیست بلکه به سده های بسیار دور برمیگردد. محمود کاشغری نیز در دیوان لغات الترک در ماده بالق نوشته است: «بَلِقْ balıq : خيلي پيش از اسلاميت, در زبان ترکي, در معناي پناهگاه, شهر و قلعه بود. در اويغوري نيز چنين است. به يکي از بزرگترين شهرهاي اويغور, بيشْ بَلِقْ béşbalıq گويند که بزرگترين شهر اويغوران و معناي آن «پنج شهر» است. گذشته از آن, به يکي ديگر از شهرهايشان يَنْکي بَلِقْ yeŋibalıq گويند که معناي آن «شهر جديد» است»
دیوان لغات الترک، ترجمه دکتر صدیق
در عبارت صاحب فارسنامه هم که نوشته بودهاند منظور او از فارس همان شیراز است جالب بود اما این منتقد به وجود مجاز در سخنان سخنوران کلاسیک دقت نکرده است. یعنی در آنجا فارس هم به معنای فارسی و هم استان فارس آمده است.
نوشته بودند کلمات نقل شده از بلخیها به ترکی نمیخورد، نظر این دوستان در مورد کلمه کاکا که صمعانی نقل کرده و کاملا ریشه ترکی دارد چیست؟
کاکو: و هو بلسان اهل بلخ الاخ صمعانی، الانساب, ص ۲۰ ج
قصبه های و شهرهای کوچکی که در اطراف بلخ قرار دارند و پسوندهای ترکی دارند:
جباخان: هی قریه علی باب بلخ. صمعانی، الانساب, ص ۲۲۹ ج۵
اسکلکند: مدینه صغیره بطخارستان بلخ معجم البلدان ج ۱ ص ۱۸۲
و در نهایت اینکه طبق یک افسانه قدیمی لهراسب برای بنا کردن بلخ ترکان را کشته است. اگر ترکان در بلخ نبودند چه لزومی بین بنا یا تجدید بنا یا احتمالا توسعه و آبادانی بلخ و کشتن ترکان وجود داشت؟
لهراسب شهر بلخ را بنا کرد و ترکان را کشت ابن کثیر البدایه و النهایه ج ۲ص ۴۷
و شاه بیت مربوط به بلخ همان سخن ابن خلدون است:
و مدینه بلخ کان کرسی مملکت الترک ابن خلدون ج ۱ ص
ضمنا ما ننوشته بودیم که ابن خلدون معاصر مولاناست نوشته بودیم تقریبا معاصر مولاناست. این عبارت فکر نمیکنم نیازی به خرده گیری و جار و جنجال داشته باشد.
نوشتهاند: «گرچه سلطان ولد در آناطولي به دنيا آمده و در ديوانش ده غزل کامل ترکي وجود دارد. با اين همه او به ترکي چندان آشنايي نداشت »
از ایشان باید پرسید که منظور ایشان از آشنا نبودن با ترکی چیست؟ اگر سخن گفتن به ترکی است، که حتی بر فرض فارس بودن مولانا نیزسلطان ولد باید با ترکی آشنا باشد چرا که در یک شهر ترک نشین به دنیا آمده است و اگر منظور ترکی ادبی است که البته ربطی به ترک بودن ندارد و خود مولانا هم ترکی ادبی را نمیدانسته است چنانکه اشعار او نه به ترکی عثمانی بلکه به ترکی خراسانی است. ضمنا اگر سلطان ولد ترکی نمیدانست چگونه توانسته است غزلیات ترکی بگوید. در اینجا چیزی به نظر نگارنده میرسد و آن اینکه مولانا و سلطان ولد شیفته شعر مردمی خلق ترک بودهاند نه شعر دیوانی ترکیه. و گفتن شعر مردمی نیاز به حضور در میان ایلات و عشایر و روستاها داشته است که شاعران دیوان و شاعران شهری از آن محروم بوده اند. در چند قطعه شعر ترکی باقیمانده از مولانا نیز گرایش او به زبان مردم به چشم میخورد.
اما اینکه مینویسند آثار ترکی اینها بسیار کم است، چیزی را ثابت نمیکند. فیالمثل مرحوم شهریار یا حسین منزوی یا مفتون امینی یا عمران صلاحی در ازای هر ده دفتر شعر فارسی یک کتاب شعر ترکی دارند، البته شاعران ترک زبان و پارسیگوی زیادی هم هستند که اصلا شعر ترکی ندارند یا شعر چاپ شده ترکی ندارند از جمله احمد شاملو، دکتر کاووس حسنلی، فریدون توللی قشقائی و…
ترکی نگفتن یا کم گفتن ترکان ریشه دیرینهای دارد که من در مقالات دیگر خود به این امر پرداختهام و نیازی به تکرار آن در اینجا نمیبینم.
از کؤپرولو زاده و نظر او در مورد انکشاف شعر ترکی بعد از مولانا سخن و تحت تاثیر او سخن گفتهاند، نگارنده را به کتاب مرحوم گلپینارلی که توسط آقای توفیق ه سبحانی با عنوان ادبیات دیوان ارجاع میدهم که نشان میدهد این نظر کؤپرولو زاده بیاساس است.
نوشتهاند: «فيه ما فيه که يک اثر پارسي است، مقالات مولانا مجموعهي تقريرات مولاناست که پسرش سلطان ولد يا يکي از مريدان آنها را يادداشت کرده و احتمالآ تدوين آن بعد از وفات مولانا انجام گرفته است. باز اينجا پاسخ خوبي براي آنهايي است که ميگويند مولانا تنها بخاطر ادبي بودن زبان پارسي، اين زبان را بکار گرفته است. »
در اینجا دو نکته را باید توجه کرد. یکی مرضی است که گریبانگر ما ترکهاست و هر جا حتی یک فارس هم باشد برای احترام به او به فارسی سخن میگوییم. برای مثال نزدیک به دو دهه پیش یک طلبه کرد به زنجان آمده بود و ترکی را نمیفهمید اساتید حوزه علمیه زنجان مجبور بودند که به خاطر آن طلبه جلسات درس را به فارسی برگزار کنند. خنده آور اینکه آن طلبه محترم فارسی را نیز مثل قطران تبریزی نیک نمیدانست.
به هر حال احتمال اینکه یک یا چند تن از مریدان مولانا فارس بوده باشند وجود دارند. چنانکه صدرالدین قونوی که هیچ شکی در ترک بودن او نیست نیز در ترکیه حلقات درس عرفان نظری خود را به زبان فارسی برگزار میکرده است.
نکته دیگر این که سخنرانیهای مرحوم ناصر زاده تبریزی اکنون چاپ شده است و به زبان فارسی در اختیارعلاقمندان آن مرحوم قرار گرفته است. اما آن مرحوم این سخنرانیها را به زبان ترکی ایراد کرده است و تنها به این جهت که سنت کتابت ترکی در میان ما کمتر وجود داشته آن سخنرانیها را به زبان فارسی ترجمه و چاپ کردهاند، بعید نیست همین بلا بر سر فیه ما فیه نیز آمده باشد.
اما بحث آذری بودن ما نیز که آنقدر از سوی این شوونیستها تکرار میشود که حال آدمی را به هم میزدند و دل آشوبه میگیریم. ترک بودن آذربایجان تاکنون در متون معتبر قدیمی به کرات ذکر شده است که نگارنده حال و حوصله تکرار آنها را ندارد و این ترهات کاملا غیر علمی شوونستها را دیگر پاسخ نخواهم گفت. ما ترک هستیم حال هر کس هر فکری دلش بخواهد بکند و آن چیزی را عوض نخواهد کرد. ترک بودن ما مختص آذربایجان نیست بلکه در کل ایران در طول تاریخ حضور داشتهایم و یکی از ملتهای بزرگ این کشور کثیرالمله بودهایم ابن خلدون مینویسد: «و فی الکتب ان ارض ایران هی ارض الترک …فاما علماء الفرس و نسابتهم فیابون من هذا کله: کتابها مینویسند ایران سرزمین ترکان است اما دانشمندان و نسب شناسان فارس این را به کلی انکار میکنند
ابن خلدون ق ۱ج ۲ص ۱۵۴
عجیب است این انکار بعد از هفت هشت قرن هنوز هم وجود دارد، و هنوز هم ما به آذری بودن متهم میشویم و آقایان با دروغ پردازی و کتابسوزی و ترور شخصیت و توهین و افترا و هزاران اعمال غیر انسانی دیگر به انکار انسان برخاستهاند. نه آقا من بودهام، هستم خواهم بود اگر زبان تو و موجودی تو و هویت تو بدون چسبیدن به این و آن در خطر است، به من مربوط نیست تو نیز اشتباه میکنی بیا به انسان حرمت کن، پان آریائیسم هیتلر ساخته به درد بودن نمیخورد. توهین به دیگران دردی را دوا نمیکند. بیا محمود افشار و اعمال ننگینش را انکار کن. از دروغهای ایرج افشار تبری جوی و به انسان بیندیش، انسانی که نفس میکشد دوست میدارد و کار میکند و میسازد و ویران کردن بلد نیست.
مولانا و ایران / سید حیدر بیات
شکی نیست که مولانا یکی از خداوندان بزرگ ادبیات فارسی است. ادبیات فارسی بدون مولانا بیشتر از یک چیز کم دارد. ادبیاتی که بزرگترین شاعران آن مجیزگوی این و ان و مدیح گوی سلطان و خاقان بوده اند در مقابل شخصی چون مولانا چاره ای جز زانوی ادب برزمین زدن، ندارد.
اما در این میان سوالی مطرح است؟ مولانا چه نسبتی با ایران دارد. و این نسبت به چه اندازه محکم است که به آقایان اجازه می دهد هر رطب و یابسی را برزبان آرند و به زمین و زمان تهمت بزنند و بدگویی کنند و با پیشه کردن بدسگالی خاص خودشان تورک و عرب و روم و مغول و تاتار را به دشنه دشنام بیازارند که انگار اینبار نیز به قوم برگزیده خداوند توهین شده است؟
سوال خود را دگر باره تکرار می کنم: نسبت ایران با مولانا چیست؟
انصاف این است که هیچ.
مولانا ایرانی نیست. چنان که رودکی و نظامی و بیدل دهلوی و صدها چهره درخشان ادبیات فارسی نیز ایرانی نیستند و تنها جرم مولانا اینست که یکبار از ایران گذشته است، البته در این داستان نیز تردیدهایی وجود دارد و بسیاری از محققان در مورد دیدار وی با عطار در نیشابور تردید کرده و آن را افسانه ای بیش ندانسته اند.
ممکن است آقایان فارسی سرایی مولانا را بهانه ای برای ایرانی بودن او بدانند اما میدانیم که لزوما هر فارسی ایرانی نیست اگر چه به زعم آقایان هر فارسی و لو افغانی و تاجیکی، ایرانی است و هر غیر فارسی حتی اگر هزاران سال نیز در ایران زیسته باشد ایرانی نیست. بلی متاسفانه این عین واقعیت است و حضرات ایران را مساوی فارس تعریف می کنند و سخن ابن خلدون را از یاد برده اند که «و فی الکتب ان ارض ایران هی ارض الترک …فاما علماء الفرس و نسابتهم فیابون من هذا کله ابن خلدون ق ۱ج ۲ص ۱۵۴ ؛ کتابها میگویند که ایران سرزمین ترکان است اما تاریخنگاران و نسب شناسان فارس آن را به کلی انکار می کنند»
باری محل تولد مولانا افغانستان و محل رشد و زندگی مولانا نیز تورکیه است. مولانا نیزدر سایه فرهنگ شرقی که در سایه امپراطوران بزرگ و غیر نژاد پرست تورک به وجود آمده بود بالیده است. آری درست است، مولانا هیچ گاه مجبور نشد به خاطر اینکه در قلمرو امپراطوران تورک زندگی می کند شعر تورکی بگوید. چنانکه حافظ و سنائی و سعدی نیز مجبور نشدند به یک زبان پیشنهادی و یا اجباری دیگر تن بدهند و زبان ادبیات خود را خودشان انتخاب کردند. آری درست است امپراطوران تورک، مثل پهلوی های فارس گرا دستور ندادند کتابهایی را که به غیر از زبان آنان بود آتش بزنند. امپراطوران تورک دستور ندادند که همه به تورکی بنویسند ، چیزی که ما امروزه شاهد آن هستیم و در مطبوعات شهری مثل قم ما حق نوشتن یک سطر به زبان تورکی را نداریم و اداره فخیمه ارشاد به شکل مکتوب این مسئله را گوشزد کرده است.
آری مولانا در فضایی چنین آرام و در سایه امپراطورانی با چنان سعه صدر، زیست و سرود و آفرید.
و تورکان هیچ گاه مثل محمود افشار نسرودند:
باید آثاری که بر جا مانده از تورانیان
گردد از این کشور و ملت به یکجا ریشه کن
“گفتار ادبی، کتاب دوم (اشعار و سفرنامه) محمود افشار، ص “۱۱۵
مسئله دیگر اما ملیت مولانا است. ملیت مولانا شاید به زعم بعضی ها چنان روشن نباشد اما میدانیم که مولانا اشعار بسیار کمی به زبان تورکی دارد. مولانا در تورکیه زیسته است لاجرم اگر او غیر تورک بود باید اشعار تورکی او به زبان تورکی عثمانی می بود اما این اشعار به زبان تورکی خراسانی هستند و نشان میدهد که مولانا یک شاعر تورکزاد بوده است که زبان تورکی را در مسقط الراس خود آموخته است و آثار تورکی به جای مانده از او نیز نه به تورکی عثمانی بلکه به تورکی خراسانی است.
از جمله این اشعار:
«هم سن قوپوز چالارسن، هم من چاخیر ایچرمن»
که شناسه “من” در ایچرمن متعلق به تورکی خراسانی است.
و فارسی گویی مولانا نیز حاصل درخشش شعر فارسی در عرفان است و نگارنده قبلا در جوابیه ای به آقای منصور کوشان با عنوان ” روشنفکران نارس تهران” که همچنان از سوی ایشان بی پاسخ مانده است به این مسئله پرداخته ام که عینا در اینجا نیز نقل می کنم:
«فارسی گویی تورکان ریشه در نهادینه شدن این زبان در دوران سامانیان باحمایت خلفای عباسی است و البته علت دیگری هم دارد که بد نیست حضرات روشنفکر که بارها و بارها از عدم موفقیت شعر معاصر فارسی در جهان معاصر نالیدهاند بدانند و آن اینکه زبان فارسی به جهت سیستم ساده خود و نیز وام گرفتن واژههای قافیهای از زبان عربی پتانسیل خوبی در شعر کلاسیک داشت. چرا که کلمات عربی که در شعر عنوان قافیه به کار گرفته شدهاند عملا در شعر عربی به این سادگی قافیه نمیافتند چرا که شاعر عرب علاوه بر کلمه باید جمله را نیز در نظر داشته باشد و مجرور بودن، مکسوربودن ، منصوب بودن کلمه نیز در قافیه نقش دارد. در شعر تورکی نیز به جهت عدم وجود صائتهای بلند در زبان تورکی و مبنا بودن این صائتها در شعر عروضی عملا مشکلاتی برای شعرا پیش میامد. اگر چه تورکان در نهایت به وزن عروضی عربی تن دادند لیکن هنوز هم استفاده از کلمات عربی و فارسی (به جهت اجبار شاعر دراستفاده از صائتهای بلند) در شعر امثال فضولی مخاطب تورک را می رنجاند و اصولا زبان تورکی زبانی است سرهمنش. چرا که نگارنده که هم کلاسیکهای تورکی را میخوانم هم کلاسیکهای فارسی را حتی قبل از وقوع خود آگاهی جانسوز در جان خویش که سبب شد به هویت خود بازگردم یک بار نیز این اتفاق نیفتاد که سنائی یا خاقانی یا حافظ را به جهت استفاده از واژگان عربی یا تورکی در پیش خود سرزنش کنم چرا که زبان فارسی با این لغات بیگانه از خویش عجین شده است و بدون آنها هستی خود را از دست میدهد چنان که شعر کلاسیک فارسی بدون بهرهگیری از وزن عربی هرگز هستی نمییافت اما به کرات فضولی، عاکف ارسوی، صابر و دیگر شاعران تورک را به جهت بهرهگیری از کلمات غیر تورکی سرزنش کردهام و اشخاص بسیاری را دیدهام که بابنده هم عقیده بودهاند چرا که این واژهها عملا از زیبائی شعر تورکی میکاهند. باری این زبان غنی فارسی که حضرات هنوز هم از ستایش غنای آن! دست برنداشتهاند تنها در یک دوره و در شعر کلاسیک (که هم وزن آن عربی است و هم بیش از نیمی از کلمات آن و هم اندیشه اسلامی در آن موج میزند) درخشیده است که ما نیز البته به آن ارج مینهیم و تورکان خود سهم بسیار بزرگی در این درخشش داشتهاند. اما بعدها بخصوص در عرصه رمان و شعر نو از قافله باز ماند و شگفتا که باز شهریار تورک بود که اینچنین زیبا به تبیین این واقعه پرداخت:
عرفان به داد فارسی ما رسیده است/ ور نه به شعر وصف زمین میخوریم از او. » (http://www.yenises.org/?p=۱۵۳)
و طبیعی است که به صرف فارسی سرایی بزرگانی چون مولانا، بیدل، صائب، شهریار، شاملو، حسین منزوی یا مفتون امینی نمیتوان آنها را فارس نامید. یا مثلا بیدل یا نظامی یا مهستی گنجوی را ایرانی نامید. و اینها هیچ کدام فارس و بعضا ایرانی نیستند وتنها به تعبیر خواجه شیراز «ترکان پارسی گوی » هستند”:
ترکان پارسی گوی بخشندگان عمرند / ساقی بده بشارت رندان پارسا را
نوع برخورد ایران و تورکیه با مولانا
اگر از سر انصاف و عدل به این مسئله نگاه کنیم باید به تورکها احسنت بگوییم و از آنان ممنون باشیم که مولانا را چنین با عظمت به دنیا معرفی می کنند. نگاهی به لیست کتابهای مولوی پژوهی نشان میدهد که ایرانیها و علی الخصوص فارسها تقریبا کار بخصوصی در مورد مولانا انجام نداده اند و تنها به فارسی ستایی ورجز خوانی های از جنس “من آنم که رستم بود پهلوان” پرداخته اند. در صورتی که تورکیه با اینکه مولانا یک شاعر فارسی گو (و البته نه فارس) محسوب میشود در حفظ آثار مولانا و همچنین ترجمه و تحقیق اشعار او کارهای بسیاری انجام داده است و شاید تنها کارهای مولوی پژوهی روانشاد گولپینارلی که در ایران توسط دکتر توفیق ه. سبحانی تبریزی ترجمه میشود با کل پژوهشهای صورت گرفته در ایران برابری کرده و بلکه سنگینی کند. و نیز بسیاری از ترجمه های مولانا از جمله ترجمه چند سال پیش به زبان یونانی از روی ترجمه های تورکی انجام گرفت. شما اگر قدر مولانا را میدانید چرا رجز میخوانید؟ پزوهش کنید بنویسید، یادمان برپا کنید. چرا به زمین و زمان فحش می دهید؟
گفتم که تورکها با سعی تمام به حفظ میراث مولانا همت گمارده اند و هیچ گاه نگفته اند که این شاعر به زبانی غیر از زبان ما شعر سروده است اما در ایران تا آنجا که توانسته اند به محو و بایکوت آثار تورکی دست یازیده اند. بارها از امحاء آثار تورکی در ایران سخن رفته است و حتی استاد دکتر صدیق می گفت: نسخه خطی دیوان تورکی غریبی و تذکره مجالس شعرای روم از همین شاعر را در گونی های یافته است که در کتابخانه مجلس جزء کتابهای بی ارزش شمرده شده بود و به احتمال قرار بود از کتابخانه خارج و از بین بروند. قضا را چهار بیت از ابیات تورکی مولانا در همین تذکره غریبی موجود است:
اولدورور سردفتر کل علوم
سیرر گفتاریندا عاجیزدیر فهوم
***
اولا ر کی بنده خاص خدادیر
محب خاندان موصطفادیر
حقیقت کعبه سی نین قبله گاهی
امام و پیشوامیز مورتضادیر
*
دینمه، گؤزت، باخما چالیر قونما کئچ
رند جهان اول، یورو توخونما، کئچ
(دیوان غریبی و ذکره مجالس شعرای روم صص ۱۹۸-۲۰۰)
باری باور کردن این مسائل یعنی امحای آثار ترکی در ایران برای من بسیار مشکل بود. اما وقتی شعر محمود افشاریزدی را دیدم تمام تردیدهای من از بین رفت. میدانیم که رتق و فتق بسیاری از گنجینه های خطی ایران به ایرج افشار و دوستان او سپرده شده است. ایرج افشار پسر محمود افشار یزدی است که به عقاید پدرش پایبند مانده است. و پدر او سروده است:
باید آثاری که بر جا مانده از تورانیان
گردد از این کشور و ملت به یکجا ریشه کن
گفتار ادبی، کتاب دوم)(اشعار و سفرنامه) محمود افشار، ص ۱۱۵
به نظر شما با این عقیده که صریحا بیان شده است، اعتمادی به ایرج افشار هست؟ و اگر آقای افشار در فرصتی مناسب نسخه های تورکی را که به هر دلیل ثبت نشده اند یا تازه پیدا شده و یا اخیرا خریداری شده اند امحا نخواهد کرد؟ آیا با توجه به عقاید آقای افشار و پدرش چنین صحنه ای دور از تصور است که در حیاط پشت و خلوت یک کتابخانه خطی دهها نسخه خطی تورکی در آتش میسوزند و آقای افشار با لذت و کیفوری تمام شعر پدرش را زمزمه می کند؟
اما به هر تقدیر تورکها این کار را با مولانا نکردند و میراث مولانا را چون هدیه ای مقدس به نسلهای دیگر سپردند و حرمت مزار او را نگهداشتند و اکنون نیز او را در جهان چنانکه شایسته بزرگی چون مولاناست معرفی میکنند. این مسئله جای هیچ گونه نگرانی ندارد بلکه باید از تورکهای تورکیه به خاطر این کار ارزنده و غیر نژاد پرستانه آنان تشکر کنیم و به جای جار و جنجال به حکیم هیدجی و به تیلیم خان ساوه ای و به شهریار و دهها شاعر تورکی که شهرت آنان از مرزها فراتر رفته است بیندیشیم، مطمئن باشید که اگر شما بتوانید حکیم هیدجی را در جهان معرفی کنید تورکها نخواهند گفت که ایران از حکیم هیدجی تورک زبان سوء استفاده می کند.
گوندوغار اؤلکهسی: شمس، مؤولوی!
ایواز طاها
چوخ چالیشدیم مؤولوینین سککیز یوز ایللییینه نهسه یازماییم. چونکی خیرداجا بیر اینسان اولدوغوم اوچون او بؤیوکلوکده دونیانین یوکونو داشیماقدان قورخوردوم. شمسله روم موللاسینین حاققینی کیچیک بیر یازیلا بیر یئرده اؤدهمهدک گولونج گلیردی منه. اونلارا درین سئوگیمی یالنیز اورهییمده داشیماق ایستهییردیم. آمما آلینمادی، یازماق وسوسهسیندن یاخا قورتارا بیلمهدیم. بو یازی اؤزونو منه یازدیردی.
1- آدلیم فیلوسوف و پسیخولوگ اریک فروم دئیییر: «مؤولانا تکجه بیر شاعیر و بللی بیر فیرقهنین قوروجوسو اولان عاریف دئییلدی. او اینسان طبیعتی بارهسینده درین باخیشا مالیک ایدی... یاشامین ان بؤیوک وورغونلاریندان اولان مؤولانا اوستبیلینج، آلتبیلینج، آزادلیق مسئلهسی، روح توختاقلیغی، و اینسانین ایقتیداریندان دانیشیردی.» فرومون دئدییینه گؤره، بؤیوک هومانیست ساییلان مؤولانانین دوشونجهلری، چاغداش اینسانین مدنی یاشامینی زنگینلشدیره بیلر. بئلهدیرسه، یئنه ده کؤهنه بیر مسئلهیه قاییتمالی اولوروق. آذربایجان مدنییتی مؤولانا و اونون روحونو رقصه گتیرن تبریزلی شمسی اونوتدوغوندان بیر چوخ شئیلری ایتیریر. نیظامی بؤیوک شاعیردیر، آنجاق نیظامییه صرف اولونان آراشدیرمالارین یوزدن بیری شمسه حصر اولونسایدی، چاغداش مدنییتیمیزده باشقا چالار، باشقا لذتی یاشاجاقدیق. مؤولانانین نبضینی هامیدان چوخ نسیمیده توتا بیلردیک، اونو دا کی، روس کومونیزمینین تحریف ماشینی بوتونلوکله حروفیلیک کونجونه سیخناشدیردی. چیلغین روحوندان بوشالدیلمیش نسیمی، یولداش باقیراوون سوییهسینه ائندیریلدی.
2- مؤولانا آدیلا تانینمیش جلالالدین قونوی (604ـ 672 آیایلی، 1207- 1273 میلاد ایلی) قامیشلیقدان کسیلمیش بیر نئی ایدی. اینسانین ازلی یوردونون اؤزلم و نیسگیلینی چاغلایان قارغی: یانیب یاخیلان بو نئیی دینله. رئنالد نیکولسونا گؤره، «سؤزوسوز بو نئیدن مقصد بیتکین اینسانین ووجودودورکی، یاشادیغی روح عالمیندن آیریلدیغی اوچون آغلاییر و ازلی یوردونا قاییتماق ماراغینی اؤزگهلرده اویادیر. ایلاهی روحدان دولوب داشمیش شاعیر، ایچیندهکی یانغینی نئیده هایقیریر.» بو نئیی دینلندیرن "شمس" ایدی. مؤولانا اونا خیطابن دئییر: «سن گله لی بیزدن "بیز" گئتدی؛ ایچهری گل جانیم، گلیشین گؤزهلدیر. اورهییمین گیزلی سیزیلتیلارینی ائشیتدیکده جان کیمی گؤودهمه گلدین.» سؤزجوکلر اود توتوب یانارکن بیلمیرسن آلوو مؤولوینین اورهییندن قوپور، یوخسا شمسین. مؤولوینین دئییشی ایله اونون ایچینده وورنوخان سؤزلری، عیرفان یانقیسینین میضرابی ایله کؤکلهین او اؤزو دئییل، شمسدیر. نه فرقی وار کی؟ بو یانغینین کیمین سولوغوندان قوپماسینین اؤنمی یوخدور، اؤنملی بودور کی، بو یانغینین دادینی سینامایان هر بیر مدنییتده بؤیوک بوشلوق یارانیر. نسیمی اولماسایدی مدنییتیمیزه عؤمور بویو حئییفسیلهنردیم. نسیمی، گوندوغار [اشراقیلر] سلالهسینین دیلیمیزده دیللهنن سون ائلچیسی آدینا، بو تجروبهنی بوتون آیرینتیلاری، بوتون اینسانی اؤزهللیکلری ایله بیزیم اوچون جانلاندیردی. بیلیرم صوفیزم سؤیلمینی نسیمیده بیتیردیییم اوچون کسکین قیناق قیلینجلارینا آماج اولا بیلهرم. دئیهجکلر بس فضولی؟ منجه نسیمی ایله موقاییسهده فضولینین قونومو بام باشقادیر. سویلهدیییم یانغی باخیمیندان، فضولی دیلده یوکسهلیش مرحلهمیزین زیروهسیدیرسه، عیرفاندا ائنیشیمیزین باشلانغیجیدیر. خطایی ده بئلهدیر. بو گئدیش سئیید عظیم شیروانیدن اؤنجه موللاپناه واقیفده بیتکینلییینه چاتیر، سونراکی شعرلر یا شعر دئییل، یامسیلامادیر، یا دا باشقا دونیایا عایدیر. اؤزنهنین [سوبیئکتین] اؤلدویو دونیایا. شاشقین، چاشقین، پارچالانمیش، نیسگیللی اؤزنهنین مرکزسیزلشدیریلمیش دونیاسی. شهریار بودور، شمسه دؤنهک.
3ـ اوناوچونجو میلادی یوزایللیکده (645 آی ایلینده) ایتکین دوشموش تبریزلی شمسین مقبرهسی خوی شهرینده تاپیلیب. بو خبر هلهلیک دقیق دوغرولماسا دا ایلکین سیناقلار تاپیلان جنازهنین شمسه عاید اولدوغونو گوستهریر. اوجا بویلو شمسه. تبریزین قیزیلچیلاری، داخیلی دونیالاری چالخالایان شمسه دئییردیلر: «ائی طویل! گئت، گئتمه سن یامانلاریق!» شمس دئییردی حقیقتلرین هامیسینی هایقیرسام، بوتون اینسانلار منی شهردن قووارلار!» شمسین سوموکلرینین تاپیلماسی سئویندیریجی حالدیر. یارانیشین ایلک گونو تانری اؤنونده یوغرولموش اینسان گؤوهرینی بو سوموکلردن قوخلاماق اولار. بو، دونیانین ان ایتکین، دلی، چیلغین و گوجلو روحلارینین بیرینین ایزیدیر. بو ایزله بیز چاغداش دونیانین ناحاق یئره اونوتدوغو سیررلی اؤلکهنین داروازاسینا، روحون قوووشاغینا گئدیب چیخاریق. منیم اوچون تصوف تاریخینده شمس بؤیوکلوکده اینسان گؤزه چارپمیر، مؤؤلانا کیمی بؤیوک بیر فقیهی منبرده رقصه قالدیران شمسله موقاییسهده، کمیسهنین آدینی چکمکدن اوشونورم، ابنعربی و نسیمیدن باشقا.
4ـ شمسین مقالات باشلیقلی اثریندهکی آیدینلیق، آنلاشیلمازلیق، یانغی و یقین، دینلهییجینین آنلاییش یوردوندا دپرم یارادیر. دوروـ دادلی دویغولار، و گئنیش توختاقلیقلارلا سونوجلانان تام آنلامیندا بیر دپرم. چاغداش دونیانین هئچ بیر هومانیست دوشونجهسینده بو قدهر اینسان اؤزهیینه و اینسان اؤزهللیییه یاخینلاشماق اولمور. بوتون لووغالیقلاری گوندوغار آلوووندا قوورولموش اینسانین "اینسان سئوگیسی". بو سئوگینین بونجا یاندیریبیاخیجی هنیرتیسینی نه "آگوستین"ده گؤروروک، نه ده قیزدیرما ایچینده تانرییا ساریلمیش "دان جان"دا. آوروپانین، آغیل یوللاریندان بورولوب شهود دوزهنلییینه هر دفعه آیاق باسماسی، یا رومانتیک آلینیر، یا دا کافکانین درین روحکوسکونلویونه گتیریب چیخاریر. عاغیلی یوروتمهیی باجارمایان شرق ایسه اشراق فلسفهسینه هر دؤنوشونده اؤزو ماهیتینه قوووشور. گؤرونمزلری گؤرور. اینتیوسیا [شهود] بودور. یئری گلمیشکن دئییم کی، بو قاپی تکجه کئچمیش عاریفین اوزونه آچیلمیر، چاغداش آشیغا دا باغلی قالمیر. ایروان خانی "جاببار قاریاغدیاوغلون"دان ایستهییر قیزینین بویونو اوخشاسین. قیزجیغازی عؤمرونده بیرجه کز بیله گؤرمهمیش جاببار، مشهور ماهنینی یازیر: « ایرواندا خال قالمادی، او خال نه خالدیر قوشا دؤیدورموسون؛ دئ گؤروم نه خالدیر قوشا دؤیدورموسن!» سن دئمه قیز قوشا خال دؤیدورورموش. وارلیغین قارا اؤرتویونو آتاراق گیزلینلری گؤرمک، اورهکلره سیزماق گوندوغار اؤلکهسینه عاید بصیرتدن گلیر. ائله بونا گؤره ده، شرقین حلاج، سؤهرهوردی، شمس و نسیمی کیمی دلیلری اولماسایدی، یئرده آلینیازیسینا اینامدان باشقا نه قالاردی: جبر دوشونجهسینین کوللویو. آلینیازیسینین دوزاغیندا چالیقلایان بو باراما قوردونون روحوندان نسیمی کپهنهیی باش قالدیریب اوچماسایدی، یئرده آنجاق اؤلوم قالاردی. کوزهسینده سو اولدوغو اونوتموش سوسوز یولچونون گولونج اؤلومو. ناباکوف دئییر «کافکا، اوچاماغا قانادی اولدوغونو اونوتدو»، آمما شمس اونوتمادی.
5ـ قاقاشلارین سؤزو اولماسین، مؤولوی بوتونلوکله پُستمدرندیر. (آخی بو قاقاشلار هر بیر زیبیلی دولو آغیزلا پُستمدرن آدلاندیریرلار.) مُدرنین آنلامی "تام ایندی"دیرسه، مؤولوی سونرادیر، شمس اوندان دا سونرا! بونون بیر ندهنی مؤولوینین اولایلارا هئرمئنوتیک باخیشیندا یاتیر: «جان کیمی او صنمه وورولدوم، اسیری اولدوم؛ دیو دئییلدیم، ملک دئییلدیم، گؤزلردن ایتدیم؛ قار ایدیم اریدیم، یئر منی سوموردو؛ تام یاخیلیب اورهک توستوسونه چئوریلدیم، گؤیلره قالخدیم؛ روحلاردان دئییلدیم، جانلاردان چکینن بیریسیایدیم؛ جان جاندان نئجه کئچر کی، جانا چئوریلدیکده داها چکینمک نه دئمکدیر. جانلا جاهان سنین سئوگین اوزوندن الیمدن گئتدی؛ داها نه ائدیرهم بو جاهاندا، بو جاهاندان قویوب گئتدیکده.»
مؤولوینین پستمدرن اولدوغونون باشقا ندهنینی حقیقتین پارچاـ پارچا اولماسینا اینامیندا آختارمالیییق. دئییر: حقیقیتین بوتؤو گوزگوسو ازل گونده اینسان الیندن سوروشوب سینمیسشدی، ملکلرین اینسانا نیفرت ائتدییی گون، تانری اینسان یوغورماقدان چکیندی. ووجود عرصاتیندا تانری اؤنونده اوتانقاج دایانمیش بو ایکی آیاقلی وارلیغا وحی گلدی: سن اؤزون اوزونو گلیشدیرمهلی سن. «!existe»، اؤزونو اؤزوندن بایییرا توللا! ائگزیستانسیالیزمین ایناندیغی بو آنلایییش کؤهنه سؤزدور، اینسان یارانیشینین ایلک گونلری قدهر اسکی. بو آزادلیغین بدلی اؤلوم کیمی کسکین حقیقتلرین اینسان الیندن آلینماسی ایدی. حقیقت گوزگوسو دوشوب سیندی، اینسانین گوزگو قیریقلاری آردینجا آختاریشلاری ایسه مدنییتلری، اویغارلیقلاری یاراتدی. ایندی او قیریقلارین هرهسی هرهنین بیر الیندهدیر. ایندی بیز اینسانلار ایریلیـ خیردالی قیریقلاری بیربیرینه یاخینلاشدیراراق حقیقتین عمومی گؤرونوشونو یارادیریق: ایشیغی هارا گلدی اهیریـ اکسیک عکس ائتدیرن سینیق گؤرونوش. یاخشی بس پستمدرن دوشونجه بوندان آرتیق داها نه ایستهییر.
6ـ سعدی ماکیاوئلیزمی مصلحتلی یالانلار دونوندا ساووندوغو بیر چاغدا، شمس بوتون اؤرتوکلری ییرتدی. هیچ کیمین هرنهیی دئمهیه جسارتی چاتمادیغی بیر چاغدا، دئمهمهلیلری دئمک ایستهییردی: «هله کی بیزده دئمک باجاریغی یوخدور، تکی دینلهمک باجاریغی اولایدی."بوتونو دئمک" و "بوتونو ائشیتمک" گرهکیر. اورهکلر قاپالیدیر؛ دیللر قاپالی؛ قولاقلار قاپالی.» شمس ایکی اوزلو و زهد ساتان بیر توپلومدا بیر عؤمورون نامازینی بیر "آه" ایله دییشیر. «سوروشدو: ناماز قیلدیلار؟ دئدیم: اوَت. دئدی: آه. دئدیم: او آهی منه وئر، عؤمور بویو قیلدیغیم نامازلاری سنه باغیشلاییم!»
یئددینجی قمری یوز ایللییین عمومی آبهاواسی سعدینین دئدیکلریدیرسه، دئمک شمس بوتون زمانه ایله قارشی قارشییا دایانیر. قووولور. بو قووولموشلوقدا عاغیللی بیر دلیلیک، چیلغین بیراسریکلیک وار. ائله بیر اسریکلیک کی، فیقهی مسئلهلرله اوغراشان سامباللی فقیه جلالالدین رومینین سوموکلرینه دوشور: سماع، اؤزوندن گئتمک، باش ساریغینی آچماق. بو اینسان گؤزهلرینین [سلوللارینین] هارمونیک رقصی دئییلمی؟
«شیخ دئدی:
ـ خلیفه سماع ائتمهیی یاساقلاییب!
درویشین اورهیینده "دویون" اولدو، اوزگون دوشدو. تجروبهلی طبیب گتیردیلر. قان دامارینی دوتدو. اؤیرندییی خستهلیکلری، [تانیدیغی] سببلری بوندا گؤرمهدی. درویش دونیادان کؤچدو. طبیب اونون قبرینی آچدیریب، کؤکسونو یاردی. "دویون"ـو چیخاردی. عقیقه دؤنموشدو. ائحتییاج واختی اونو ساتدی. الدن اله گزدی، خلیفهنین الینه چاتدی. خلیفه اونو قاش کیمی اؤزویونه سالدی. هله اؤزوکده ساخلایردی کی، بیر گون سماع رقصینه باخدی. اوزویو سیغاللادی، قاش اریییب تؤکولموشدو. عقیق ساتیجیلارینی بیر بیر چاغیرتدیردی، نؤوبه گلیب طبیبه چاتدی. طبیب، اولوب کئچنلری سؤیلهدی.»
دئمهیی قولای اولسا دا بئله بیر قارشیدورمانین دهشتلی سونوجونو، اؤنجه سؤهرهوردی سینامیشدی. نسیمی ده سونرالار داها قاباریق سینایاجاقدی: تپهدن دیرناغا قدهر سویولماق. شمسین آلینیازیسی بونلاردان داها اؤرهکآچان دئییلدی. قبیرسیز، بلیرسیز ایتکین شمس، گؤرهن هانسی پوسقودا [کمینگاهدا] مؤولانا یانلیسی آخماق مؤمنلرین غضبینه گلدی؟ کوتلهنین یانلیش اینامینا دیرهنمهیین قارشیلیغی ان یاخشی حالدا ایزسیز اؤلومدور. آخماقلیغین گوجو توکنمزدیر.


